تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
پرسيدند :قومي اند که در سخن ما را چندان مي ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . اين روا بود ؟
گفت :امروز با قومي صحبت داريد که شما را بترسانند و فردا ايمن باشيد بهتر که صحبت با قومي داريد که شما را ايمن کنند وفردا به خوف اندر رسيد .
گفتند :قومي به مجلس تو مي آيند و سخنهاي تو ياد مي گيرند تا برآن اعتراض کنند و عيب آن مي جويند .
گفت :من خويشتن را ديده ام که طمع فردوس اعلي و مجاورة حق تعالي مي کند و هرگز طمع سلامت از مردمان نکند که آفريدگار ايشان از زبان ايشان سلامت نمي يابد .
گفتند :کسي مي گويد که خلق را دعوت مکنيد تا پيش خود را پاک نکنيد .
گفت :شيطان در آرزوي هيچ نيست مگر در آنکه اين کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهي منکر بسته آيد .
گفتند :مومن حسد کند .
گفت :برادران يوسف را عليه السلام فراموش کرديد ، ولکن چو رنجي از سينه بيرون نيفگنيد زيان ندارد .
حسن مريدي داشت که هرگاه آيتي که هرگاه آيتي از قرآن بشنودي خويشتن را بر زمين زدي . يکبار بدو گفت :اي مرد اگر اينچه مي کني تواني که نکني ، پي اتش نيستي درمعامله جمله عمر خود زدي.و اگر نتواني که نکني ما را به ده منزل از پس پشت بگذاشتي .
پس گفت :الصعقه من الشيطان . هر که بانگي از او برآيد آن نيست الا از شيطان و اينجا حاکم غالب کرده است که نه همه جايي چنين بود و شرح اين خود او گفته است. يعني تواند که آن باطل کند و آن صعقه از او پديد آيد از شيطان است .
يک روز مجلس مي داشت .حجاج درآمد با لشکريان بسيار و تيغهاي کشيده . بزرگي حاضر بود گفت :امروز حسن را بيازماييم که هنگام آزمايش است .
حجاج بنشست . حسن يک ذره بدو ننگريد و از آن سخن که مي گفت بنگرديد ، تا مجلس تمام کرد . آن بزرگ دين گفت : حسن حسن است آخر .
حجاج خويشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت :انظروا الي الرجل. اگر مي خواهيد که مردي را ببينيد در حسن نگريد .