تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٩ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
نقل است که از وي پرسيدند : از عجايب چه ديد ي؟ گفت : راهبي ديدم از مجاهده ضعيف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسيدم که راه به خداي چيست ؟ گفت : اگر او را بداني راه بدو هم بداني ، و گفت : من بت پرستم و مي ترسم آن را که وي را نمي شناسم وتو عاصي مي گردي رد آنکه او را مي شناسي . يعني معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمي بينم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته مي بينم . سخن او مرا بند شد و از بسيار ناکردني باز داشت .
نقل است که گفت : يکبار به غزا بودم ، در گوشه اي از بلاد روم . در آنجا خلقي بسيار ديدم جمع شده و يکي را بر عقابين کشيده و گفتند اگر يک ذره تقصير کني خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بيچاره در رنجي تمام بود و آه نمي کرد . پرسيدم که کاري بدين سختي مي خوري و آه نمي کني . سبب چيست ؟ گفت : جرمي عظيم سنگين از من در وجود آمده است و درملت ما سنتي است که تاکسي از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهين بر زبان نيارد . اکنون تو مسلمان مي نمايي . بدانکه من در ميان دو پله ترازو نام بت مهين برده ام . اين جزاي آن است .
عبدالله گفت : باري در ملت ما اين است که هر که او را بشناسد او را ياد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه .
نقل است که يکبار به غزا رفته بود . با کافري جنگ مي کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روي به بست آورد عبدالله گفت : اين ساعت بر وي ظفر يافتم .
با تيغ کشيده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازي شنيد که : يا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفاي عهد خواهند پرسيد .
عبدالله بگريست . کافر سربرداشت . عبدالله را ديد با تيغي کشيده و گريان . گفت : تو را چه افتاد؟
عبدالله حال بگفت که از براي تو با من عتابي چنين رفت .
کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردي بود که در چنين خداي عاصي و طاغي بود که با دوست از براي دشمن عتاب کند .
درحال مسلمان شد و عزيزي گشت در راه دين .