تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٣ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفت : ايشان در بحر صفاي معاملت گفتند ، و من از بحر صفاي منت مي گويم . ايشان آميخته مي گويند ، من خالص مي گويم . آميخته آميخته را پاک نکند . ايشان گفتند تو و ما ؛ و من مي گويم تو بر تو .
يکي وصيت خواست . گفت :بر آسمان نگر!
نگه کرد گفت : مي داني که اين که آفريده است ؟
گفت : دانم .
گفت : آنکس که آفريده است هرجا که باشي برتو مطلع است . از او برحذر باش.
يکي گفت : اين طالبان از سياحت نمي آسايند .
گفت : آنچه مقصود است ، مقيم است نه مسافر . مقيم را طلبيدن محال بود در سفر .
گفتند : صحبت با که داريم ؟
گفت : آنکه چون بيمار شوي تو را بازپرسد و چون گناهي کني توبه پذيرد ، و هرچه حق از تو داند از او پوشيده نماند .
يکي گفت : چرا امشب نماز نمي کني ؟
گفت :مرا فراغت نمازنيست . من گرد ملکوت مي گردم . و هرکجا افتاده اي است دست او مي گيرم . يعني کاردر اندرون خود مي کنم .
گفتند : بزرگترين نشان عارف چيست ؟
گفت :آنکه با تو طعام مي خورد و از تو مي گريزد و ازتو مي خرد و به تو مي فروشد و دلش در حضاير قدس پشت به بالش انس بازنهاده باشد .
و گفت : عارف آن است که در خواب جز خداي نبيند و با کس جز از وي موافقت نکند و سر خود جز با وي نگشايد .
پرسيدند از امر به معروف و نهي از منکر . گفت : در ولايتي باشيد که در وي امر به معروف و نهي از منکر نباشد که هردو در ولايت خلق است . در حضرت وحدت نه امر معروف است و نه نهي منکر باشد .
فگتند : مرد کي داند که به حقيقت معرفت رسيده است ؟
گفت : آن وقت که فاني گردد در تحت اطلاع حق ،و باقي شود بر بساط حق بي نفس و بي خلق . پس او فاني بود باقي و باقيي بود فاني و مرده اي بود زنده و زنده اي بود مرده و مجوبي بود مکشوف و مکشوفي بود محجوب .
شيخ را گفتند : سهل عبدالله در معرفت سخن گويد .
گفت : سهل برکناره دريا رتفه و در گرداب افتاده .