تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
نقل است که اويس يکبار سه شبانه روز هيچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بيرون آمد . بر راه يک دينار زر افگنده بود . گفت : از آن کسي افتاده باشد . روي بگردانيد تا گياه از زمين برچيند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندي مي آمد .گرده گرم در دهان گرفته پيش وي بنهاد . گفت :مگر از کسي ربوده باشد . روي بگردانيد .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اويي . بستان روزي خداي از بنده خداي .
گفت دست دراز کردم تا گرده برگيرم ، گرده در دست خويش ديدم گوسفند ناپديد شد .
محامد او بسيار است و فضايل وي بي شمار. در ابتدا شيخ ابوالقاسم گرگاني را رضي الله عنه ذکر آن بوده ست . مدتي که مي گفته است اويس ، اويس ، اويس!ايشان دانند قدر ايشان . وسخن اوست که گفت:من عرف الله لايخفي عليه شيء.هرکه خداي را شناخت هيچ چيز بر او پوشيده نيست .
دگر معني آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کيست .
ديگر معني آن است که هر که اصل بدانست فروع دانست آسان بودش که به چشم اصل در فرع نگرد .
ديگر معني آنست که خدايرا به خداي بتوان شناخت که عرفت ربي بربي پس هرکه خدايرا به خداي داند همه چيز مي داند .
و سخن اوست که «السلامة في الوحدة» سلامت در تنهايي است و تنها آن بود که فرد بود در وحده آن بود که خيال غير درنگنجد تا سلامت بود . اگر تنها به صورت گيري درست نبود که الشيطان ابعد من الاثنين .حديث است .
و سخن اوست که :عليک بقلبک . بر تو باد به دل تو . يعني برتو باد که دايم دل حاضر داري تا غير در او راه نيابد .
و سخن اوست که :طلبت الرفعة فوجدته في التواضع و طلبت الرياسة فوجدته في نصيحة و طلبت المروة فوجدته في الصدق وطلبت الفخر فوجدته في الفقر و طلبت النسبة فوجدته في التقوي و طلبت الشرف فوجدته في الفناعة و طلبت الراحة فوجدته في الزهد . معاني اين سخنها معلوم است و مستهود.