تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٢ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
او را تشويش ندادم و بازگرديدم . اويس را مي آرند که در همه عمر خويش هرگز شب نخفت . يک شبي گفتي :هذه ليلة الرکوع . و ديگر شب گفتي هذه ليلة السجود .
يک شب به قيامي بسر بردي ، و يک شب به رکوعي ، و يک شب به سجودي .
گفتند يا اويس چون طاقت مي داري شبي بدين درازي بر يک حال. گفت :ما خود هنوز يکبار سبحن ربي الاعلي نگفته باشيم در سجودي که روز آيد . خود سه بار تسبيح گفتن سنت است . اين از آن مي کنم که مي خواهم که مثل عبادت آسمانيان کنم .
از وي پرسيدند :خشوع در نماز چيست ؟
گفت : آنکه اگر نيزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود .
گفتند :چوني .
گفت:چگونه باشد کسي که بامداد برخيزد و نداند که شبانگاه خواهد زيست يا نه ؟
گفتند :کار چگونه است ؟
گفت :آه از بي زادي و درازي راه .
گفت:اگر تو خدايرا تعالي پرستش کني به عبادة آسمانها و زمينها از تو بنپذيرد تا باورش نداري. گفتند :چگونه باورش داريم . گفت :ايمن نباشي بدانچه تو را فراپذيرفته است و فارغ نبيني خويش را تا در پرستش او به چيزي ديگرت مشغول نبايد بود .
گفت:هر که سه چيز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزديکتر بود :طعام خوش ، لباس نيکو پوشيدن ، و با توانگران نشستن .
اويس را گفتند : رضي الله عنه که دراين نزديکي تو مردي است . سي سال است که گوري فرو کرده است و کفني درآويخته و بر سر آن نشسته است و مي گريد و نه به شب قرار گيرد و نه به روز.
اويسي گفت : مرا آنجا بريد تا او را ببينم .
اويس را نزديک او بردند . او را ديد زد گشته و نحيف شده و چشم از گريه در مغاک افتاده .بدو گفت :اي مرد سي سال است تا گور و کفن تو را از خداي مشغول کرده است و بديد هر دو باز مانده اي و اين هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خويش بديد ، حال بر او کشف شد ، نعره اي بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب ديگران بنگر که چيست و چندست .