تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠١ -           ذکر بشر حافي رحمة الله عليه
قدم بنهاد وپايه اي چند برآمد و تا روز همچنان ايستاده بود . چون روز شد فرود آمد و به نماز جماعت شد . بامداد بازآمد ، خواهرش گفت :ايستادن را سبب چه بود ؟
گفت :در خاطرم آمد که در بغداد چندين کس اند که نام ايشان بشر حافي است . يکي جهود ، و يکي ترسا ، و يکي مغ ، و مرا نام بشر است . و به چنين دولتي رسيده ، و اسلام يافته . ايشان چه کردند که از بيرون نهادندشان ، و من چه کردم که به چنين دولتي رسيدم . در حيرت اين مانده بودم .
نقل است که بلال خواص گفت :در تيه بني اسرائيل مي رفتم . مردي با من مي رفت. الهامي به دل من آمد که او خضر است . گفتم :به حق حق که بگوي که تو را نام چيست ؟
گفت :برادر تو ، خضر است .
گفتم :در شافعي چه گويي ؟
گفت :اوتاد است .
گفتم :در حنبل چه گويي؟
گفت :از صديقان است .
گفتم :در بشر چه گويي ؟
گفت :از پس او چون او نبود .
نقل است که عبدالله جلا گويد :ذوالنون را ديدم ، او را عبادت بود ؛ و سهل را ديدم او را اشارت بود ؛ و بشر را ديدم او را ورع بود . مرا گفتند تو به کدام مايلتري ؟
گفتم به بشربن الحارث که استاد ماست .
نقل است که هفت قمطره از کتب حديث داشت ، در زير خاک دفن کرد . روايت نکرد . گفت :از آن روايت نمي کنم که در خود شهوت مي بينم . اگر شهوت دل خاموش بينم روايت کنم .
نقل است که بشر را گفتند بغداد مختلط شده است . بل که بيشتر حرام است . تو چه مي خوري ؟
گفت :از اين مي خورم که شما مي خوريد ، و از اين مي آشامم که شما مي آشاميد .
گفتند :پس به چه رسيدي بدين منزلت ؟
گفت :به لقمه اي کم از لقمه اي و به دستي کوتاهتر از دستي و کسي که مي خورد و مي گريد با کسي که مي خورد و مي خندد برابر نبود .
پس گفت :حلال اسراف نپذيرد .
يکي از او پرسيد :چه چيز نان خورش کنم ؟
گفت :عافيت نان خورش کن .