فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢١١٨ - مَذهب إشْراقى
صورتهاى حسيه در عالم اشباحاند كه از آن تعبير به خيال منفصل نموده است.
نفس آدمى را خداوند بدان سان بيافريده است كه قادر است هر گونه صورتى كه بخواهد بيافريند زيرا كه نفس از عالم ملكوت است و ملكوتيان را اقتدار خلق باشد چه آنكه معطى شىء فاقد آن نتواند باشد و مناط عالميت همين است بعبارت ديگر نفس ميتواند علت وجودى موجودات باشد بر حسب قوت و ضعف و مراتبى كه دارد تا برسد به نفس قدسى اولياء الله پس احاطۀ عليت به مخلوقات و معلولات خود دارد و معنى علم همين است.
چه آنكه خداوند،نفس آدمى را به عنوان نمونۀ خود بيافريد،از لحاظ ذات و صفات و افعال،پس نفس مجرد از اكوان و حيز و جهات است،جهانى است كوچك،و نمونهايست بارز از ذات خدا و اوست خليفة الله،كه در مرتبۀ كمال و عروج اتصال يافته بعالم قدس الهى پيوندد،در اين مرتبه قدرت آفرينندگى اعجابآورى پيدا خواهد كرد.
محى الدين عربى گويد:عارف دانا بسبب همت خود بيافريند و به آفريدۀ خود وجود خارجى دهد و اين آفريدۀ او تا آن هنگام پابرجاست كه همت نگه دارد.
و بدين ترتيب ملاحظه ميشود كه اشراقيان در يك مرحله علم را عبارت از نوع حضور مخلوق عند الخالق ميدانند و معلول بنزد علت و معنى شهود همين است.
(رجوع شود به اسفار ج ١ ص ٢٩٦).شهاب الدين گويد:ان العلم كمال للوجود من حيث مفهومه و لا يوجب تكثرا (تلويحات ص ٧٢).
ملا صدرا گويد:ما معدومات خارجى را تصور كرده در مييابيم و بلكه گاه باشد كه امور ممتنعه را نيز تصور كنيم مانند شريك بارى،اجتماع نقيضين...
بطورى كه اين گونه معدومات از ساير معدومات متمايز شوند و بنا بر اين اين گونه امور را نيز نحوۀ و مرتبهايست از وجود.البته وجود خارجى كه ندارند پس وجود ذهنى دارند،حال بايد ديد ذهن خلاق اين امورات است و يا اينكه دريابندۀ آنها است بديهى است كه اين امور بر اساس قاعدۀ فلسفۀ مشاء وجود خارجى ندارند و بنا بر اين بدون شك بايد گفت اين امور مخلوق ذهنند و لكن بر مسلك اشراق هر آنچه در وهم و ذهن آيد وجود دارد و اصولا قضايا همه موجبهاند و قضاياى سالبه همه بازگشت به موجبه ميكنند،طبقه بندى كردن قضايا و امور به ممكن و واجب و ممتنع كار ذهن و و هم خطاكار است بيك اعتبار همه معدومند و باعتبار ديگر همه موجوداند و اصولا از كجا معلوم است كه اجتماع نقيضين از امور ممتنعه باشد و تقرر خارجى نداشته باشد،نورى هست و ظلمتى نور، نور است و ظلمت ظلمت است نه عدم، احكام ما نسبت بامورى كه در خارج وجود ندارند اگر واقعا وجود خارجى نداشته باشند احكام وهمى است هم حكم ساخته ذهن است و هم وجود ذهنى آنها كه موضوع حكم است و بنا بر اين اگر امر