فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٩٧١ - ميخانه
ميان مسجد ميخانه راهيست
بجوئيد اى عزيزان كاين كدامست؟
مرا كعبه خراباتست امروز
حريفم قاضى و ساقى امامست
بمىخانه امامى مست خفتست
نمىدانم كه آن بت را چه نامست
برو عطار كو خود مىشناسد
كه سرور كيست،سرگردان كدامست
روشن است از نور رويش ديدۀ بيناى ما
خلوت ميخانۀ عشق است دايم جاى ما
آفتابى در ازل خوش سايۀ بر ما فكند
تا ابد روشن بود اين روى مه سيماى ما
ذوق ما دارى بيا با ما در اين دريا درآ
تا بعين ما نصيبى يابى از درياى ما
خيز يارا تا بميخانه زمانى دم زنيم
آتش اندر ملك آل بنى آدم زنيم
هر چه اسبابست جمع آئيم و پس جمع آوريم
پس بحكم حال بيزارى همه بر هم زنيم
مولوى گويد:
از بهر تو افتادم اى دوست بميخانه
سر مست مى عشقم كم ده دو سه پيمانه
تو مست مئى جانا من مست بديدارت
مانديم خراب اينجا ما را كه برد خانه
من زاهد بيچاره گشتم ز خود آواره
در شهر شدم شهره زين پس من و ويرانه
از مهر تو برگشتن صورت نتوان بستن
تو ماه پرى پيكر من عاشق ديوانه
شاه نعمت الله گويد:
در گوشۀ ميخانه كسى را كه مقام است
ناقص نتوان گفت كه او رند تمامست
از روز ازل تا بايد عاشق و مستيم
خود خوشتر از اين دوست جاويد كدامست
با ساقى رندان خرابات حريفيم
دائم بود آن ساقى و آن عشق مدامست
بىنام و نشان شو كه در اين كوى خرابات
بىنام و نشان هر كه شود نيك بنامست
مينوش مى عشق كه پاكست و حلالست
اين مى نه شرابست كه در شرع حرامست
و نيز مجمع دوستان با صفا كه در عشق محبوب و مطلوب حقيقى گرفتار و از باده حقيقت سرمست و يك رنگ و يكدل براى وصول بمطلوب طريق مجاهدت را ميپيمايند ميخانه نامند، رضى الدين ارتيمانى:
الهى بمستان ميخانهات
به عقل آفرينان ديوانهات
بميخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
دماغم ز ميخانه بوئى شنيد
حذر كن كه ديوانه هوئى كشيد
بزن هر قدر خواهيم پا بسر
سر مست از پا ندارد خبر
بميخانه آى و صفا را ببين
مبين خويشتن را خدا را ببين
بس آلودهام آتش مى كجاست
بر آسودهام نالۀ نى كجاست
تو شادى بدين زندگى عار كو
گشودند گيرم درت بار كو
جهان منزل راحت انديش نيست
ازل تا ابد يك نفس بيش نيست
همه مستى و شور و حاليم ما
نه چون تو همه قيل و قاليم ما
مغنى سحر شد خروشى برآر
ز خامان افسرده جوشى برآر