فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢٠٩٠ - واحِد
وجود آن شده است براى خاطر لزوم آن فى نفسه و لنفسه باشد و از ثمرات اين مصلحت حصول تقرب است بوسيلۀ آن بدان بر خلاف واجب غيرى كه براى خاطر مصلحتى است كه در غير است«فان النفسى واجب على كل حال بخلاف الغيرى فانه واجب على تقدير دون تقدير»پس واجب باعتبار مطلوبيت ذاتى منقسم به واجب نفسى و غيرى ميشود.
(از قوانين ص ٤١-كفايه ص ١٤١ خزائن ص ٢٣٣).
واجِبُ الوُجود
-ذات حق است.
واجِد
-(اصطلاح عرفانى)واجد كسى است كه بكلى از خوديت خود خالى شده باشد كه موضوع نماند تا طلب كمالى براى او باشد و چون خدا را يافته باشد از كل ما سوى چشمپوشد.
(از شرح كلمات بابا طاهر ص ١١٢) و باز گفتهاند:واجد متحقق بوجد و حال است.
اندر دل من بدين عيانى كه توئى
و ز ديده من بدين نهانى كه تويى
و صاف ترا وصف نداند كردن
تو خود به صفات خود چنانى كه تويى
پير طريقت گفت:الهى نور ديدۀ آشنايانى روز دولت عارفانى،لطيفا چراغ دل مريدان و انس جان غريبانى، كريماء آسايش سينۀ محبان و نهايت همت قاصدانى،مهربانا،حاضر نفس واجدانى، سبب دهشت والهانى،نه به چيزمانى تا گويم چنانى آنى كه خود گفتى و چنانكه گفتى آنى،جانهاى،جوانمردان را عيانىو از ديدهها امروز نهانى.
(از عده ج ٥ ص ١٠).
رجوع بوجد شود.
واحِد
-(اصطلاح فلسفى و عرفانى) واحد مقابل كثير است و تعاريفى كه براى آن كردهاند همه تعارف دورى است و بالجمله تعريف و تحديد واحد ممكن نباشد مگر بمقابليت با كثير.
واحد را بر حسب تعلق آن بموضوعات و موارد اقسامى چند است از اين قرار.
١-واحد بالاتصال-و آن واحد شخصى بود كه باجزاء مقداريۀ متشابهه منقسم شود و اجزاء آن همه در حقيقت متحد باشند.
٢-واحد بالتركيب-و آن امرى باشد كه متكثر بالفعل باشد و از جهت تركيب خاص ميان آنها حالت وحدانى پيدا شده باشد و بعبارت ديگرى واحد بالشخص هرگاه قابل انقسام باشد به اجزاء مقداريۀ متشابهه بالحقيقة واحد بالاتصال است و اگر قبول انقسام آن و همىباشد نه حقيقى انفكاكى واحد بالتركيب است كه واحد بالاجتماع هم گويند.
و اگر بالذات قابل انقسام نباشد بلكه بالعرض باشد جسم بسيط خواهد بود مانند آب و بالاخره اگر منقسم شود به اجزاء مختلفة الحقائق واحد باجتماع است مانند معجونات و اجسام مركبه از عناصر مانند درخت واحد متشخص كه مركب از عناصر متخالفه است.
٣-واحد بالنوع-واحد بالاتصال را بعد از انفكاك يعنى قسمت انفكاكيه