فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢٠٦١ - نور
نسب وضعيۀ كه آن ثوابت بود و سپس از اين بگفتيم بپذيرد،آن مقدار كه لايق باستعداد او بود و از اشراق پارۀ از انوار قاهر كه عبارت از صاحب طلسم نوع ناطق بود يعنى جبرئيل عليه السلام كه او پدر قريب و از عظماى رؤساى ملكوت قاهر،روان بخش روح القدس،و بخشندۀ علم و تاييد، اعطاكنندۀ زندگى و فضيلت بود بر مزاج اتم انسانى نور مجردى پديد آيد كه نور متصرف در كالبدهاى- انسانى بود و آن همان نور مدبرى بود كه«اسفهبد ناسوت»بود و اين همان امرى است كه بواسطه«انانيت»به خود اشارت كند.
و اين نور متصرف قبل از پديد آمدن كالبد موجود نبود زيرا براى هر شخصى ذاتى بود جدا كه هم خود و هم احوال خود را كه بر ديگران پوشيده بود اندر يابد پس انوار مدبرۀ انسانى واحد و يكى نبود و الا لازم ميامد كه هر آنچه را كه يكى از نفوس بداند براى همۀ نفوس معلوم بود و حال آنكه چنين نبود و بنا بر اين هرگاه نفوس مدبرۀ انسانى قبل از تعلق به كالبدها موجود بوند متصور بود كه واحد و يكى بوند زيرا اگر همۀ نفوس پيش از تعلق به بدن يكى باشند لازم آيد كه بعد از تعلق به ابدان هم منقسم نشود چه آنكه نفوس از نوع امور مقتدره و برازخ نبود تا آنكه انقسام آنها ممكن بود و همچنين قبل از تعلق به ابدان تكثر آنها نيز متصور نبود زيرا اين گونه انوار متصرفه قبل از تعلق بابدان بسبب شدت و ضعف از يكدگر ممتاز نبوند زيرا هرمرتبۀ از مراتب شدت و ضعف نامتناهى در شمار بود و نيز بسبب عرضى از عوارض غريبه ممتاز نشوند چه آنكه نفوس مدبر واقع در عالم حركات مخصصه نبوند چون قبل از تصرف در ابدان نه واحد بوند نه كثير يعنى نه وحدت آنها ممكن بود و نه كثرت آنها بنا بر اين وجود آنها ممكن نبود در جايى ديگر گويد:
چون تو را معلوم شد كه نور فياض لذاته بود و اينكه او را در جوهر ذاتش محبتى بود به اصل و سنخ خود و قهرى بود بمادون خود بنا بر اين لازم آيد كه از ناحيۀ نور اسفهبد بسبب قهرش قوت غضبيۀ در كالبدهاى ظلمانى حاصل شود و بواسطۀ محبتش قوت شهوانيۀ حاصل شود و همان طور كه نور اسفهبد صورتهاى برزخيه را مشاهده كند و آنها را از مواد طبيعى خود مجرد كرده و صور كلى نورانى گرداند و تعقل كند آن طور كه لايق جوهر ذات آنها بود مانند كسى كه مثلا«زيد»و«عمر»را مشاهده كند و از آن دو،براى«انسانيت»يك صورت كلى و عامى را بگيرد و بر آن دو و بر غير آن دو حمل كند.
در جاى ديگر آرد:
و همان طور كه از شأن اصل و سنخ نور اين بود كه از راه فيضان انوار سانحه از نور الانوار فزونى يابد و بسبب هيأت نوريۀ فائض از انوار مجرده كمال يابد و از قوت به فعل آيد،پس از ناحيۀ نور اسفهبد در كالبد وى قوتى حاصل شود كه موجب فزونى در اقطار آن شود بر