فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٥٤٢ - قِيَاس
بر موضوع يكى از آن دو ممكن بود بر موضوع آن دگر محال باشد بناچار و بالضرورة موضوعات آن دو قضيه متباين بوند و نتيجه اين بود كه«اين دو گفتار دو قضيۀ ميباشند كه موضوع آنها بالضرورة متباين است»و مطلوب حاصل ميشود و همان طور كه تغاير در دو مقدمۀ آن جايز بود هرگاه قضيه بتاته باشد و محمول اصلى آن ممكن النسبة و يا واجب النسبة باشد لازم است كه دو موضوع آن متباين باشند.
زيرا وجوب نسبتى كه در يكى از آن دو قضيه است بر موضوع قضيۀ ديگرى كه ممكن النسبة است ممتنع و امكانى كه در آن قضيه است بر موضوع آن قضيۀ ديگر ممتنع بود.
و همين طور است هرگاه قضيه بتاته بود و محمول يكى از دو مقدمه ممكن النسبة و ديگرى ممتنع النسبة بود كه بآن طريق كه گفتيم لازم است موضوعين آن دو متباين باشند.
و هرگاه در اين سياق قضيۀ جزئيه وجود داشته باشد طبق قاعدۀ كه سابقا بگفتيم بصورت كلى در مىآيد و البته ما واجب نمىدانيم كه در آحاد مقدمات علوم اين عمل يعنى قرار دادن جزئى را بصورت كلى و سالب را بصورت موجب و غير ضرورى را ضرورى بكار برده شود و جريان يابد بلكه منظور ما اين است كه هرگاه باين قانون عمل كرديم و ضابطۀ آن را بدانستيم بهر دو قضيه و يا مقدمۀ كه برخورديم كه مختلف الموضوع باشند بطورى كه نتوان محمول يكى را بر موضوع ديگر اثبات كرد اعم از موجبه و يا سالبه،كليه و يا جزئيه ضروريه و يا غيره در- ميابيم و ميدانيم كه حال و وضع آن چنين است و ما تطويل و پرگوئى مشائيان را در ضروب منتجه و بيان انتاج و اختلاطات را بر خداوندان آن واميگذاريم.و نيز براى اثبات اين سياق بيان ديگرى است از راه قياس شرطيات باين بيان كه«اگر موضوع اين دو مقدمه از چيزهائى بود كه صحيح بود دخول يكى از آن دو در آن دگر پس لازم آيد آنچه واجب است بر جزئيات يكى از آن دو ممكن باشد بر جزئيات آن دگر و يا ممتنع باشد»و در اين صورت بترتيب و طريق قياس استثنائى «نقيض تالى»استثناء ميشود تا«نقيض مقدم»را نتيجه دهد.
قاعده اشراقى در شكل سوم.
قاعدۀ اشراقيان در اين شكل اين است كه هرگاه چيز معينى را بيابيم كه مثلا بمانند حد اوسط در شكل سوم متصف بدو محمول شده باشد در ميابيم و ميدانيم كه افرادى از يكى از دو محمول يعنى اصغر موصوف به محمول آن دگر بود يعنى اكبر بالضرورة و بهر طريق كه باشد چنانكه از مثال«زيد حيوان»و«زيد انسان»در ميابيم كه چيزى و افرادى از «حيوان»«انسان»است و بر عكس دانسته ميشود كه چيزى و افرادى از«انسان» نيز«حيوان»است بهر طريق كه باشد اين مثال در قضاياى شاخصه است.پس هرگاه آن چيز معين يعنى حد اوسط معنى عام و كلى باشد بايد جزئيات را بصورت كلى و مستغرقه گردانيم تا هم صغرى و هم كبرى قاعدۀ ما محيطه شود.
مانند«كل انسان حيوان و كل انسان