اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٩٠ - ٥٠- آراستگى در عين تهيدستى
در حالات حاج ملاهادى سبزوارى نوشتهاند: ناصرالدين شاه كه بعضى از آثار وى را خوانده بود، مىخواست او را ببيند و هنگامى كه از تهران به مشهد مىرفت در سبزوار توقف نمود، و عازم خانه حاج ملاهادى سبزوارى گرديد، و به ملتزمين سپرد كه ورود او را به حاج ملاهادى اطلاع ندهند، و تنها، راه خانه دانشمند را پيش گرفت و ملتزمين از عقب ناصرالدين شاه مىآمدند. وقتى ناصرالدين شاه وارد خانه حاج ملاهادى شد، هنگام ظهر بود صاحبخانه بر سر سفره نشسته مىخواست غذا بخورد.
پادشاه قاجار مشاهده كرد كه غذاى آن دانشمند يك گرده نان است و لقمههاى نان را در يك ظرف كوچك كه مايعى در آن مىباشد فرو مىكند و در دهان مىگذارد و ناصرالدين شاه فهميد كه در آن ظرف سركه است. كنار سفره بر زمين نشست، و از حال صاحب خانه پرسيد و در ضمن نظرى به اطراف انداخت، و مشاهده كرد كه در آن اتاق جز يك قطعه نمد كه بر زمين گسترده شده و سفره را روى آن قرار دادهاند، چيزى ديده نمىشود، گفت: آقا من تصور مىكردن كه زندگى شما خوب است و اينك مىبينم كه بر نمد مىنشينيد و نان و سركه مىخوريد!
بعد از قدرى صحبت ناصرالدين شاه فهميد كه فرش دو اتاق ديگر كه در آن خانه است نيز از نمد مىباشد و از حاجى پرسيد، چرا به آن زندگى محقّر ساخته است، او گفت اين سه قطعه نمد را هم كه كف اتاق انداختهام بايد در اين جهان بگذارم و بروم و اين نمدها در دنيا مىماند و من رفتنى خواهم بود!
ناصرالدين شاه گفت: در اين سن كه شما داريد، نبايد غذاى شما نان و سركه باشد، و حاج ملاهادى سبزوارى گفت: كسانى هستند كه مستحق مىباشند و من به آنها كمك مىكنم و به همين جهت به خود من بيش از نان و سركه نمىرسد.
غذاى آن عالم نان و سركه بود يا نان و نمك و در فصل بهار كه در سبزوار سبزى فراوان مىباشد، چند شاخه سبزى هم به غذاى خود مىافزود.