ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤١٤ - داستان اصحاب اخدود
كن كه تو بر حقّ هستى.
ابن مسيّب گويد: ما پيش عمر بن خطّاب نشسته بوديم كه نامهاى بعمر رسيد كه اصحاب او نوشته بودند كه ما حفّارى ميكرديم و آن جوان را يافتيم كه دست بر پيشانى دارد و هر چه دست او را بر ميداريم باز دستش را بر پيشانيش ميگذارد. پس عمر نوشت هر طورى كه او را يافتيد همانطور دفن كنيد سعيد بن جبير رحمه اللَّه روايت نموده كه چون اهل اصفندهان فرار كردند عمر بن خطاب گفت ايشان نه يهودى هستند و نه نصرانى و كتابى آنها ندارند و آنها مجوس بودند.
حضرت على بن ابى طالب ٧ فرمود: چرا بر ايشان كتابى بود ولى برداشته شد و جهتش اين بود كه ايشان پادشاهى داشتند مشروب خورد تا مست شد و با دختر خودش تجاوز كرد يا بل خواهرش (ترديد از اوست) و چون بحال عادى برگشت بخواهر يا دخترش گفت راه فرار از اين عمل چيست؟
گفت مردم را جمع كن و بآنها بگو كه من نكاح و ازدواج و آميزش با دختر را جايز ميدانم و ايشان را امر كن كه آن را حلال بدانند. پس مردم را جمع كرد و خبر داد و مردم زير بار اين رسوايى و بىناموسى نرفتند. پس آن شاه بدبخت در زمين براى آنها گودالها و حفرهها كند و در آن آتش افروخت و مردم را بر آن عرضه كرد و هر كس از پذيرفتن مرام او خود دارى كرد او را در آن آتش انداخت و هر كس پذيرفت او را آزاد نمود.
حسن گويد: هر گاه نزد پيغمبر ٦ ذكر و ياد اصحاب اخدود ميشد پيغمبر از سختى بلاء آنها پناه بخدا ميبرد.
عياشى باسنادش از جابر از حضرت باقر ٧ روايت كرده كه