ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤١٢ - داستان اصحاب اخدود
و آن جوان از آن بعد شروع بمداواى مردم كرد و جذامى و برصى را معالجه و بهبودى ميداد و او در اين حال بود كه يكى از نديمان شاه نابينا شد پس نزد آن جوان آمده و مال بسيارى آورد و گفت مرا شفاء بده و آنچه در اينجا هست و آوردهام مال تو باشد. گفت من كسى را شفا نميدهم بلكه خداوند شفا ميدهد.
پس اگر ايمان آوردى بخدا من خدا را ميخوانم تا شفايت دهد. پس نديم شاه ايمان آورده و جوان دعا نمود و خداوند او را شفا داد. پس نديم با چشم بينا نزد پادشاه رفت پادشاه گفت فلانى كه تو را شفا داد. گفت پروردگارم گفت من گفت نه پروردگار من و تو گفت آيا غير از من خدايى براى تو است. گفت بلى پروردگار من و پروردگار تو خداست پس او را گرفت و شكنجه نمود تا او را بآن جوان راهنمايى نمود. پس مأمور فرستاد و آن جوان را دستگير نمود و گفت بمن رسيده كه تو بيماران جذامى و مبروص را شفا ميدهى. گفت من احدى را. شفا نميدهم بلكه پروردگارم شفا ميدهد. گفت آيا غير از من براى تو خدايى هست گفت بلى خداى من و تو.
پس دستور داد او را شكنجه نمودند كه محرّك و معلّم اوّلى را معرّفى كند و آن قدر شكنجهاش كردند تا راهب را معرّفى كرد. پس مأموران آن كافر بدبخت راهب را گرفته و ارّه بر سر او گذارده و او را دو پاره نمودند و بجوان گفت از دينت بر گرد جوان امتناع نمود. دستور داد عدّهاى او را برداشته و بفلان و فلان كوه بردند اگر از دينش برگشت او را رها سازند و اگر برنگشت از بالاى كوه غلطانيده و بدرّه عميق اندازند تا پاره پاره شود.
پس وى را بالاى كوه بردند. پس گفت بار پروردگارا خودت آنها را كفايت و شرّ ايشان را از من بگردان پس باراده خدا كوه لرزيده و تمام آنها را