ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤١٣ - داستان اصحاب اخدود
در دره انداخت و هلاكشان ساخت و جوان سالما نزد پادشاه آمد شاه گفت مأمورين چه شدند. گفت خداوند آنها را هلاك نمود.
پس بار دوّم امر كرد او را گرفته و در ميان امواج خروشان دريا اندازند اگر از دينش بر نگشت. پس با يك كشتى بزرگ او را در ميان دريا برده خواستند در دريا غرق كنند گفت بار پروردگارا خودت شرّ اينها را كفايت كن. پس كشتى غرق شده و همه مأمورين طعمه نهنگها و كوسه ماهيها شدند. و جوان نزد پادشاه آمد. گفت مأمورين چه شدند. گفت خداى من آنها را كفايت و همگى هلاك و غرق شدند گفت تو قاتل من نيستى تا اينكه هر چه من بتو ميگويم انجام دهى. گفت چه كنم گفت مردم را جمع كن و مرا بدار بزن بر تنه درخت خرمايى پس تيرى از تيردان من بگير و در مركز كمان گذارده و بگو بنام پروردگار و خداى اين جوان و كمان را بكش تا تير بمن اصابت كرده و كشته شوم.
پس پادشاه مردم را جمع و جوان را بدار آويخت و تيرى از كيسه تير او بكمان گذارد و گفت بنام خداى اين جوان و تير را رها نمود و تير به پيشانى جوان خورد و شهيد شد. پس مردم همه گفتند ما ايمان بخداى اين جوان آورديم.
پس بآن پادشاه جبّار بيدادگر گفتند ديدى از آنچه ميترسيدى بسرت آمد و مردم همه بخداى جهان ايمان آوردند. پس آن ستمگر دستور داد كه گودالها و حفرههاى عميقى كندند و در آنها آتش انداخت. و گفت هر كس از دين جوان برگشت او را رها كنيد و هر كس برنگشت او را در آن گودالهاى آتش اندازيد.
پس مأمورين شروع كردند بانداختن مردم در آن حفرههاى سوزان و زنى كه بچّه خرد سالى شير خوارى در آغوش داشت آوردند. و زن ميخواست كه بر گردد از دين جوان كه بقدرت خدا فرزند صغيرش گفت اى مادر صبر