ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤٨ - شأن نزول
پدرم عبد اللَّه بن ابى را ببينم كه در ميان مردم راه ميرود، پس او را بكشم و كشته باشم مرد مؤمنى را بيك مرد كافرى پس داخل جهنّم شوم، پيغمبر ٦ فرمود با او مدارا كن و مادامى كه با ماست با او خوب رفتار كن، گفتند رسول خدا ٦ با مردم حركت كرد در آن روز و شب آن تا صبح شد و روز بالا آمد تا خورشيد آنان را اذيت كرد، سپس با مردم فرود آمدند، پس هنوز بزمين نرسيده كه بخواب فرو رفتند، و پيامبر ٦ اين كار را كرد كه مردم از ياد عبد اللَّه و سخن او مشغول بشوند آن گاه حركت كرد با مردم تا بر آبى از حجاز بالاى بقيع كه بآن بقعاء ميگفتند فرود آمدند، پس باد شديدى كه آنها را ناراحت كرد و ترسيدند از آن وزيد، و شتر رسول خدا ٦ گم شد و اين در شب بود، پس گفت در اين روز منافقى كه نفاقش بزرگ بود در مدينه مرد.
گفتند كى بود؟ گفت رفاعه پس مردى از منافقين گفت چگونه او خيال ميكند كه غيب ميداند و حال آنكه جاى شتر خود را نميداند مگر اينكه جبرئيل بوسيله وحى او را خبر دهد، پس جبرئيل آمده و او را خبر داد بگفته منافق و مكان شتر و پيامبر ٦ اصحاب خود را خبر داد و فرمود: من گمان ندارم كه غيب ميدانم و نميدانم آن را ولى خداوند تعالى مرا خبر داد، و به سخن منافق و مكان شترم در درّه است، پس رفتند ديدند همانطور كه خبر داده است ميباشد و آن را آوردند، و اين منافق هم ايمان آورد، و چون مدينه رسيدند ديدند كه رفاعة بن زيد در تابوت يكى از فرزندان قياع است و او يكى از بزرگان يهود بود و در آن روز مرده بود.
زيد بن ارقم گويد: پس چون پيامبر خدا ٦ بمدينه وارد شد من