ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤٦ - شأن نزول
يارى غفارى كه باو جعال ميگفتند و مرد فقير و بينوايى بود برخاست، پس عبد اللَّه بن ابى بوى گفت تو مرد هتّاكى هستى، در جواب گفت چه چيز مرا باز ميدارد از اينكه كمك غفارى كنم و سخن جعال بر عبد اللَّه سخت و گران آمد، پس گفت بآنكه من باو سوگند ميخورم دماغ تو را بخاك ميمالم و خشمگين شد عبد اللَّه بن ابى و نزد او جمعى از قوم او بودند كه در ميان ايشان زيد بن ارقم جوان تازه سن بود، پس ما شما را در بلاد خودمان راه دادهايم و ايثار كرديم، بخدا قسم نيست مثل ما و ايشان مگر چنان كه گوينده گويد: سگت فربه شده كه تو را بخورد، بخدا قسم اگر ما برگشتيم بمدينه هر آينه عزيزتر بيرون كند خوارتر را و غرضش از اعزّ خودش و اذلّ پيامبر خدا ٦ بود، سپس رو كرد بحاضرين از قومش و گفت اين چيزى است كه شما با خود كرديد، ايشان را در بلاد خود راه داديد و اموالتان را با آنها تقسيم كرديد، امّا بخدا قسم اگر فضول طعام خود را از جعال و امثال او مضايقه كرده بوديد بگردن شما سوار نميشدند، هر آينه ممكن و اميد است كه آنها از بلاد شما كوچ كنند و بقبيله و موالى خودشان ملحق شوند، پس زيد بن ارقم گفت بخدا قسم كه تو ذليل و پست و مبغوض در قوم خود هستى و محمد ٦ در عزّتى از رحمن و مودّتى از مسلمين است بخدا قسم كه بعد از اين سخنت تو را دوست ندارم. عبد اللَّه بوى گفت ساكت شو كه تو كودكى.
زيد بن ارقم نزد رسول خدا آمد و اين بعد از پايان جنگ بود پيغمبر ٦ خبر داد، پس پيامبر امر بحركت نموده و فرستاد بسوى عبد اللَّه و او را طلبيد و فرمود اين چيست كه بمن رسيده از تو، عبد اللَّه گفت