ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٩٧
ميگويد ما علم اللَّه ذلك منّى. خدا نميداند كه اين از من باشد يعنى اصلا اين نبوده براى اينكه اگر بود. هر آينه خدا آن را ميدانست. پس علم را جاى بودن گذارده.
(وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ) يعنى خدا احاطه علمى دارد بآنچه نزد پيامبران و تمام مخلوق است. ولى ايشان احاطه ندارند مگر آنچه را كه خدا ايشان را از آنچه نزد خداست اطّلاع دهد.
(وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً) ابن عبّاس گويد: يعنى حساب كند آنچه خلق كرده و بداند عدد آفريدهها را و از او چيزى فوت نشود حتّى مثقالهاى ذرّه و خردل.
و بعضى گفتهاند: يعنى بشما رد تمام معلومات موجوده و معدومه را شمردنى پس بداند كوچك آن و بزرگ آن و كم و زياد آن و آنچه ميشود و آنچه نميشود و آنچه بوده و آنچه نبوده. و اگر موجود شود چگونه وجود يابد.
جبائى گويد: يعنى چيزى نيست كه عالمى بداند يا ذاكرى آن را ياد كند مگر اينه خداى تعالى عالم بآن است گويد احصاء فعل است و آن بمنزله علم نيست پس جايز نيست كه گفته شود. احصاء و حساب نمايد چيزى را كه پايان ندارد. پس اگر بر (عد) و شمردن شود تنها موجودات را شامل ميشود.[١]
صحراى فزاره را بچران كه بر تو اين مرتع گوارا باشد شاهد در كلمه لا است كه لا هناك با همزه بوده و بدل بالف شده.( مترجم)
|
چون از گذشته عبرت كافى گرفتهام |
ز انديشه حوادث آينده رستهام |
|
|
گستردهاند دام پى صيد ما ولى |
منّت خداى را كه ز هر دام جستهام |
|
|
بحث و جدال گر چه نكردم بعمر خويش |
از وضع خويش و زندگى خويش خستهام |
|
|
چون دل شكسته شد نرود دست بكار |
كارى زمن مخواه كه من دل شكستهام |
|
|
دنيا دو دسته گشته و هر دسته فكر خويش |
من فارغ از دو دستگى هر دو دستهام |
|
|
با آنكه دل بريدهام از دلبران دهر |
امّا بتار زلف سياه تو دل بستهام |
|
|
از بهر ديدن رخت اى( شهريار حسن) |
ديوانه وار بر سر راهت نشستهام |
|
|
گويد بعجز( پيروى) اى حجّة خدا |
غير از تو از علايق دنيا گسستهام |
|
|
( ايكه جز حقّ بيخبر باشد جهان از كار تو |
ديدهها را در انتظار مقدم و ديدار تو |
|
|
هر كه در هر جا بود در انتظار مقدمت |
ناز شصت خويش را ميگيرد از دادار تو |
|
|
چهره تابندهات با اينكه مىباشد نهان |
باز هم تابد بذرّات جهان انوار تو |
|
|
معنى قسطا و عدلا آيتى مخصوص توست |
بعد ما ملئت ز( جورا) فلك لنگردار تو |
|
|
اى ولى عصر چون ظاهر شدى ز امر خدا |
جبهه مىسايند شاهان بر در دربار تو |
|
|
بانگ( جاء الحق) ز بيت اللَّه مىآيد به گوش |
جان ما بادا فداى لعل گوهر بار تو |
|
|
غاشيه دار و نگهبان تو( موسى كليم) |
( عيسى مريم) بود دربان و پرچم دار تو |
|
|
ميشود سر سبز و خرّم عالم از نور رخت |
عدل و انصاف و مروّت باشد از آثار تو |
|
|
حجّه بر حقّ تويى فرمانده مطلق تويى |
ز امر حقّ عالم غريق نعمت سرشار تو |
|
|
« پيروى» تا شاعر آل محمّد٦ گشتهاى |
شهره آفاق شد مجموعه اشعار تو |
|
|
در روز حشر شافع امت محمد٦ است |
باب النجاة سلسله انبياء على است |
|
|
بعد از وجود اقدس خاتم حبيب حق |
بر كل جن و انس و ملك رهنما على است |
|
|
اوّل رجل كه دين محمد٦ قبول كرد |
و آن دوّمين ز خمسه آل عبا على است |
|
|
نقش نبى و باب علوم محمد٦ است |
چارم نفر كه رفته بزير كسا على است |
|
|
گر افتخار ديگر براى او نبود |
اين افتخار بس كه شه لا فتى على است |
|
|
در جنگ بدر و غزوه خندق صف احد |
مردى بود در خور صد مرحبا على است |
|
|
دست خدا كه فوق همه دستها بود |
دست على ولى خدا مرتضى على است |
|
|
شاهى كه كرده عطا در گه ركوع |
انگشترى خويش بفردى گدا على است |
|
|
بخشندهاى كه كرده سفارش ز قاتلش |
بر جانشين خود حسن مجتبى على است |
|
|
خوشا آنان كه دائم در نمازند |
بهشت جاودان مأوايشان بى |
|
|
گاهى بغمزه دل بربايى نهان شوى |
گاهى عيان شوى و گهى لا مكان تويى |
|
|
خورشيد ذرّهاى است در ارض و سماى تو |
خورشيد و ماه و انجم هر آسمان تويى |
|
|
يوسف اگر كه شهره آفاق شد به حسن |
در مصر شد عزيز ولى جاودان تويى |
|
|
محراب ابرويت شده معراج عاشقان |
جانا مراد عاشق پير و جوان تويى |
|
|
چون مشترى شدم ز پى زهره در سما |
ديدم بهر سما مه نه آسمان تويى |
|
|
عيسى اگر كه سير عوالم كند مدام |
در هر عوالمى كه بود حكمران تويى |
|
( در آن سفر براهنمايى يكى از خواص حواريين و ملازمين حضرت بقيّة اللَّه الاعظم روحى له الفداء در كوههاى نزديك طائف بفيض ديدار و و زيارت آن حضرت رسيد و سه شبانه روز ميهمان آن حضرت بوده و بعد به امر حضرتش مراجعت بوطن و پيامى از آن حضرت بدوستانش آورده كه فرموده بودند بشيعيان و دوستانم سلام مرا رسانيده و بگو براى فرجم دعا كنند و جدّا از خدا ظهورم را بخواهند. اللّهمّ عجّل فرجه و سهّل مخرجه.
( مترجم)
( مترجم)
جلّاد را طلبيد. گفت زود گردن او را بزن. سعيد تا جلّاد را ديد گفت( إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ). جلّاد او را مقابله قبله نشانيد. سعيد گفت: وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض حنيفا مسلما. توجّه نمودم بآنكه آسمان و زمين را ايجاد نمود. حجّاج گفت روى او را از قبله برگردان. جلّاد سعيد را بجهت ديگر نشانيد. گفت( فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ). هر كجا توجّه كنيد همانجا خداست چون جهت خاصّ و مكان معيّن ندارد. حجّاج دستور داد. صورت سعيد را بر خاك گذارده و از قفا سر او را جدا كند جلّاد سعيد را بزمين انداخت و صورت او را بر خاك گذارد. سعيد خواند آيه.( مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى) ما شما را از خاك آفريده و در آن برگردانيده و براى روز قيامت از آن بيرون ميآوريم پس جلّاد لعنتى سر مبارك سعيد را جدا نموده و در مقابل حجّاج گذارد حجّاج ديد سر بريده سعيد بسخن آمده و با صداى فصيح گفت لا اله الّا اللَّه پس حجّاج از ديدن اين منظره بيهوش و پس از سه روز هلاك و بدوزخ رفت( مترجم)
[١] حاكم حسكانى سنّى از تفسير فرات بن ابراهيم باسنادش روايت كرده است در ضمن آيه ١٧ سوره جنّ وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ از ابن عبّاس كه گفت مقصود از اين ذكر ربّه. ولايت علىّ بن ابى طالب عليه و على اولاده- السّلام است.