ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤٩ - مقصود و تفسير
آينه چشم بود.
فراء و زجاج گويند: هر گاه مردى از ايشان ميخواست رفيقش را چشم بزند سه روز گرسنه ميماند، سپس او را توصيف ميكرد، پس او را بهمين توصيف زمين ميزد، و اين مطلب اينطور بود كه با آن كسى كه ميخواست صدمهاى با چشم بزند ميگفت: نديدم مثل امروز شترى يا گوسفندى يا مانند تو (وه) چه آدمى يا هر چه اراده ميكرد، يعنى مثل شترى كه امروز ديدم پس آنها به پيغمبر ٦ چنان كه ميخواستند بگويند و آن حضرت را با زخم چشم صدمه بزنند.
زجاج گويد: يعنى ايشان در موقع قرآن خواندن و دعوت كردنت بتوحيد نگاه ميكنند بتو نگاه دشمنى و كينه و انكار آنچه ميشنوند، و تعجّب ميكنند از آن پس نزديك است بتيزى چشمشان تو را بزمين بزنند و از جاى خودت حركت دهند، و اين در كلام مردم استعمال شده كه ميگويند فلانى به من طورى نگاه كرد كه نزديك بود مرا بزمين اندازد، جورى نگاه كرد كه نزديك بود مرا بخورد، و تأويل تمام اينها اينست كه او بمن نگاهى كرد كه اگر امكان داشت براى او مرا بخورد يا زمين زند ميكرد.[١].
[١] زخم چشم مسلّم است و براى خود حقير اتفاق افتاده و خاطرم هست در حادثه هائله مورد حمله گروه تير اندازان قرار گرفتم، و همگى آنان بطرفم تير اندازى كردند بقصد كشتنم ولى بگفته شاعر اگر تيغ عالم بجنبد زجا- نبرّد رگى تا نخواهد خدا- خداوند حفظ فرمود و تيرها اصابت نكرد، ولى تير خوردن و كشته شدنم شايع شد و دوستانم در گوشه و كنار ناراحت و بعضى مجالس ترحيم گرفتند، پس مسافرتى بيكى از مناطق شمال كه جمعى از دوستانم بودند نمودم پس از ورود در آن محل مردم كه مرگ مرا يقين كرده و حتى مجلس عزا گرفته بودند خوشحال و تكليف( منبر كردند، پس منبر رفتم و در حين صحبت شخصى كه معروف بشور چشمى بود وارد و از ديدنم تعجّب و به رفيقش گفت( وه) اين آقاى رازى است كه ميگفتند كشته شده، پس همانساعت حالم بالاى منبر بهم خورد و بزمين افتادم و مرا با دوش منزل بردند و معروف شد كه فلانى آقا را چشم زخم زده است، پس ناچار از آن محل بطهران مراجعت و حالم بحمد اللَّه خوب شد، و نيز ميگويم در شواهد التنزيل حاكم سكانى حنفى سنى رواياتى در تأويل بعضى از آيات اين را نقل كرده كه مناسب است متذكر شوم: در ص ٢٦٧- در ذيل آيه فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ حديث:
١٠٠٢- از تفسير قرآن باستنادش از عبد اللَّه بن مسعود از پيغمبر٦ روايت نموده كه از آن حضرت از على ٧ پرسيدند پس فرمود: على اسلامش از شما قديمىتر و ايمانش از شما بيشتر، و علمش از شما فراوان تر و صبرش از شما زيادتر و غضبش در راه خدا از شما شديدتر است، علمم را باو تعليم كردم و سرّم را باو سپردم و او را موكّل شأن و مقام خود ساختم پس اوست خليفه من در اهل من و امين من در امّت من.
پس بعضى از قريش گفتند هر آينه على رسول خدا را مفتون نمود تا جايى كه هيچ نقصى در او نميبيند، پس خداوند تعالى نازل فرمود( فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ).
و نيز در حديث( ١٠٠٣) باستنادش از عبد اللَّه بن مسعود روايت نموده كه گفت صبحى بسوى رسول خدا٦ رفتم پس داخل مسجد شدم و مردم بسيار بودند و گويا بر سر آنان پرنده نشسته است كه على بن ابى طالب ٧ وارد بر پيغمبر٦ و سلام كرد پس بعضى كه در آنجا بودند بآن حضرت چشمك زدند، پس پيغمبر٦ نگاهى بآنها كرده و فرمود آيا سؤال نميكنيد از افضل خودتان، گفتند چرا فرمود فرمود افضل شما على بن ابى طالب،
اقدمكم اسلاما و اوفركم ايمانا و اكثركم علما و ارجحكم حلما و اشدكم غضبا فى اللَّه و استودعته سرى و هو امينى على امّتى
پس بعضى از حاضرين گفتند هر آينه على رسول خدا را مفتون كرده تا باو هيچ چيزى نميبيند، پس خدا نازل فرمود( فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ) ميگويم اين حديث مانند حديث اوّل است با مختصر تفاوتى.
و در حديث ١٠٠٥ باسنادش از جابر روايت كرده كه پيغمبر٦ فرمود: دروغ ميگويد اى على كسى كه خيال كرده مرا دوست دارد و تو را دشمن ميدارد، پس مردى از منافقين گفت هر آينه رسول خدا مفتون باين جوان شده، پس خدا نازل كرده،( فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ ...) پيروى گويد:
|
شير خدا و لنگر عرش خدا على است |
مرات حق و آينه حق نما على است |
|