ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٩٥ - لغت
پس مىگويى (بصّرنى زيد بكذا) زيد مرا چنين ديد. پس هر گاه باء كه حرف جرّ است از كذا حذف شود مىگويى: بصّرنى زيد كذا. مرا زيد چنين ديد پس هر گاه فعل را براى مفعول به بنا كردى و حرف جرّ را حذف كردى گويى بصّرت زيدا. پس بنا بر اين قول خدا. يبصّرونهم. پس هر گاه ديدند ايشان را محتاج به تعريف حال دوست از دوست نشوند. فقط جمع شده.
پس گفته شده يبصرونهم براى اينكه حميم گر چه در لفظ مفرد است پس مقصود بآن كثرت و جمع است. دلالت كند تو را بر اين قول خدا. فما لنا من شافعين و لا صديق حميم. پس نيست براى ما شفيعانى و نه دوست صادقى.
و كسى كه قرائت كرده. و لا يسأل حميم حميما. پس مقصود اينست:
نمىپرسد دوستى از دوستش در اين روز بعلّت اينكه غافل ميشود از دوست خود و مشغول بخود ميشود چنان كه فرمود:( يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ). روزى كه برادر از برادر فرار ميكند تا آنجا كه فرمود:( لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ). براى هر يك از ايشان در آن روز يك نحو گرفتاريست كه آن را بىنياز از ديگران ميكند.
لغت:
المعارج: مواضع عروج و آن بالا رفتن از مرتبه بعد از مرتبه ديگر است. و از آنست اعرج براى بلند كردن يك پاى از ديگرى.
المهل: زجاج گويد آن جرم و كثافت روغن زيتونست. و بعضى گفتهاند: آن مس آب شده است و حمل كردن بملايمت و نرمى از امهله، امهال ميباشد.