ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٧ - آيا علم خداوندى به ذات خود از قانون تلازم تعيّن شيء با نفى خلاف تبعيّت مى كند
« مادّهء علم نيز مانند صورتش در خود ذهن است » مقصود از مادّهء علم همهء حقايقى است كه بوسيلهء حواسّ و ديگر وسائل و ابزار درك وارد مغز مى شود و آن گاه نيروى تعقّل آن حقائق را تجريد و تنظيم و رده بندى مى نمايد و بشكل اصول و قوانين علم درمى آورد ، اينست صورت علم .
ما نمى دانيم كه فيخته در بارهء فقدان حواسّ كه موجب فقدان علم مى شود ، چه فكر كرده است . حدّاقلّ فيخته مسأله را باين ترتيب هم مطرح نكرده است كه بگويد : معلوم حقيقى در درون انسان است و تماسّ حواسّ و ديگر ابزار درك موجب مى شود كه مطابق محصول فعّاليّت هر حسّ و وسيلهء درك ، معلومى مناسب آن در « من » انسانى بروز كند مانند سنگى كه به حوض مى افتد ، رنگ و بو و امواج و نوساناتى در خور محتويّات آب موجود و ظرفيّت حوض بروز مى كند .
حال مى رويم سراغ اصل مطلبى كه فيخته در بارهء برنهادن من گفته است : « بيان مطلب اين كه چون آنچه مردم وجود مى دانند خواه عوارض باشد خواه ذوات ، حقيقت ندارد و ظواهر است ، بود ، نيست ، نمود است و آنچه حقيقت دارد همان « من » است ( در اينجا از استعمال الفاظ نفس و روح هم خوددارى مى كنيم ، براى اين كه ممكن است براى ما تصوّر غلطى بياورند و بعد مطلب توضيح خواهد شد ) پس حصول علم چنين است كه « من » نخست بخود مى آيد يا متوجّه خود مى شود يا به خود پى مى برد و در اين مقام فيخته لفظى بكار مى برد كه معادل آنرا مى توانيم « وضع » بگوئيم ، در اين صورت مى توان بقول فيخته گفت « من خود را وضع مى كند » يا اصل قرار مى دهد و ليكن گمان ما اينست كه اگر معادل فارسى وضع را كه « برنهادن » است بياوريم با عبارت فيخته سازگارتر خواهد بود . پس مى گويد : « نخست من خود را بر مى نهد » . « من هر چند در اصل نامحدود است و ليكن چون خود را بر مى نهد و بخود تشخّص و تعيّن مى دهد خود را محدود مى كند ، چون تشخّص و تعيّن مستلزم محدود بودن است ، و نامحدود متشخّص و متعيّن نيست و بهمين عمل كه « من » خود را محدود ميكند