ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٦٣ - نوع دوم
و متوقّف نمى گردد ، بلكه مى توان گفت : بدون فهم و پذيرش آن اصول ، هيچ نظام فلسفى نمى تواند اصول موضوعى خود را از بن بست « همين است كه مى گويم » در تحليلهاى عميق و نهائى نجات بدهد . بعنوان مثال : اگر همهء فلاسفهء و هستى شناسان را جمع كنيم و از آنان بپرسيم : « رابطهء متغيّرهاى جهان هستى با ثابتهائى كه در شكل قوانين ، همهء علوم و هستى شناسىهاى ما را تشكيل مى دهند ، چيست و آيا اين ارتباط يك تناقض امكان ناپذير را بما نشان نمى دهد براى پاسخ باين سؤال بسيار با اهمّيّت بهره بردارى از مفاهيم عمومى مانند » طبيعت چنين است « اگر به تاريكىهاى ما نيفزايد ، هيچ روشنائى براى ما بوجود نخواهد آورد ، اين حقيقتى است كه هر متفكَّرى كه اصول پيش ساختهء معيّنى ، ذهن او را توجيه ننموده باشد ، درك مى كند .
نوع دوم - آن قسم از اصول موضوعى است كه در هر سه دوران قديم و قرون وسطى و جديد در برخى از فلسفهها ديده مى شوند . از اين قبيل مى توان اصول فلسفهء ارسطوئى قدماء و اصول تجريدى محض قرون وسطى و مبانى عين گرائى افراطى ( پوزيتيويسم ) دوران جديد را نام برد . بنظر مى رسد روشنترين عامل باز كردن اصول موضوعى همهء نظامهاى فلسفى كه مى توان بوسيلهء آن فاصلههاى مكتبى فلسفهها را تعديل نموده و بعنوان جامع مشترك همهء اقسام نظامهاى فلسفى معرّفى كرد ، عامل فراگير علم است ، يعنى آن گروه از مسائل فلسفى كه بر مبناى نتايج قطعى علوم استوار ميشوند ، همهء نظامها مى توانند آن مسائل را بىكسان مطرح كنند و از اين راه مى توان تعميمهائى را از دائرههاى كوچك شروع و به دائرههاى وسيعتر كه تعميمات بالاتر هستند دست يافت . چنانكه مى توان از مفاهيم عمومى ترى كه براى همهء متفكَّران فلسفى مطرح است ، مانند واقعيّت وجود شروع نموده و رو به مفاهيم عمومى اختصاصىتر مانند قوانين معيّن حاكم در رشتههاى مختلف دانشها حركت كرد . اين دو گونه حركت اگر استمرار تجدّدى در مغز متفكَّران فلسفى داشته باشد ، خود بخود به فلسفهها و هستى -