ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٤ - مسئلهء دوم
برابر اين مسائل از يكديگر جدا سازد و نام گروهى را متفكَّران شرقى و نام گروهى ديگر را متفكَّران غربى بگذارد .
مسئلهء دوم - بنظر مى رسد كه اگر مبناى منحصر براى تفكيك دو قلمرو مزبور « انسان و جهان آن چنانكه هستند » و « انسان و جهان آن چنانكه بايد » منتفى ساختن اخلاق و مذهب كه عوامل رشد روحى انسانها هستند ، از قلمرو تفكَّرات نبوده باشد ، حدّاقلّ از عوامل بسيار نيرومند منتفى ساختن اخلاق و مذهب از جوامع انسانى بوده است . [١] ممكن است گفته شود : نفى اخلاق عالى انسانى و مذهب كه بيان هدف والاى جهان هستى و زندگى منحصرا در اختيار آن تلقّى شده است ، اگر اصالت داشت ، از ديدگاه بعضى متفكَّران نفى نمى شد .
اين اعتراض هيچ پايهء منطقى ندارد ، زيرا همهء ما مى دانيم كه موضوع اساسى علوم و روانشناسى ، روان است ، و متأسّفانه آنچه در اين علوم مورد اهمّيّت قرار نمى گيرد ، خود روان است كه موضوع اين علوم است و همچنين فعّاليّتها و نمودهاى فوق العاده با اهمّيّت احساسات عالى و عواطف بسيار لطيفى كه مربوط به نيروئى به نام دل است و همهء آثار و كتب جاودانى ادبيّات پر از آنها است ، به هيچ وجه مطرح نمى شوند آيا معناى اين بىاعتنائى به روان و به آن فعّاليّتها و نمودها اين است كه آنها اصالت ندارند پاسخ حلَّى اعتراض فوق اين است كه در دورانهاى اخير فشار زندگى ماشينى براى مغرب زمينىها جز با تلقين اين مسأله كه ما بايد زندگى به مقتضاى علم بكنيم و علم چنين است كه صنعت و ماشين را به همين شكل بوجود آورده است ، قابل تحمّل نمى باشد .
[١] . اگر علَّت و مبناى اين منتفى ساختن در مغز يك فرد يا فرهنگ عمومى يك جامعه رسوخ كند ، مسلَّم است كه « انسان آن چنانكه بايد » را از ديدگاه متفكَّران دور خواهد ساخت ، بدون اختصاص به يك اقليم خاصّ - و اگر آن مبنى و علَّت از بين برود ، و پوچ بودن آن اثبات شود « انسان آن چنانكه بايد » و « از جهان چه برداشتى بايد گرفت » با كمال اهمّيّت مطرح خواهد شد . و هيچ تفاوتى ميان شرق و غرب وجود نخواهد داشت .