ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٦١ - نوع دوم - تقسيم مكتبى فلسفه
و دريافتها چنان اعماق سطوح روانى متفكَّر را اشغال مى كند كه خود بخود تفكَّرات او را توجيه جبرى مى نمايد كه اغلب جبرى بودن اين توجيه مستند به عامل اشغال كننده سطوح روانى ، براى متفكَّر مغفول عنه ميباشد .
فرض كنيم يك متفكَّر مانند ماكياولى و هابس اين مطلب را كه طبيعت بشرى شرّ خالص است ، چنان مطابق واقعيّت دريافته است كه همهء اعماق سطوح روانى وى را اشغال نموده و بصورت يك عنصر فعّال درونى وى در آمده است و عشق و ايمان او به مطلب مزبور چنان محكم است كه گوئى : انسان را خود او آفريده است هيچ جاى ترديد نيست كه چنين شخصى هر اندازه هم ادّعا كند كه من در صدد واقع يابى هستم و من جز حقيقت را جستجو و ابراز نميكنم ، خلاف واقع است ، زيرا بهيچ وجه نمى تواند تحت تأثير معشوق بىدليل خود قرار نگيرد . اگر مردم دنيا ابراهيم خليل و موسى بن عمران و عيسى بن مريم و محمّد بن عبد اللَّه و علىّ بن ابي طالب عليهم السّلام و ابو ذر غفّارى و اويس قرنى و سقراط باشند ، آن متفكَّر حركات و انديشهها و گفتارهاى آنها را آگاهانه يا ناآگاهانه تأويل و تحريف خواهد كرد ، چرا زيرا او عاشق است و عاشق از ديدن چيزى جز معشوق خود نابينا است . بنظر همهء متفكَّران شرق و غرب و ديروز و امروز آفتى مهلكتر از اين سخن كه « همين است كه مى گويم » براى فلسفه و هستى شناسى قابل تصوّر نيست . بنا بر اين ، با صراحت كامل مى گوئيم كه متفكَّرى كه در بارهء مسائل فلسفى و هستى شناسى مى انديشد ، حتما بايد از عشق و تعصّب به موضوعى كه همهء سطوح عميق روان او را تسخير نمايد و موجب ناديده گرفتن يا توجيه نابجاى همهء واقعيّات و حقايق بوده باشد ، اجتناب كند ، زيرا هر مطلبى كه از مغز بشرى گذشته و پس از ببازى گرفتن انديشه و احساسات ناب و زير پا گذاشتن آنها ، وارد سطوح عميق روانى بشرى شده آنها را تسخير نمايد ، نه تنها در مسائل و نتايج و هدفگيريهاى نظام مفروض تأثير مى گذارد ، بلكه بايد گفت چنين شخصى در هر چه بينديشد در بارهء خود