ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٣ - مطلب چهارم
در خود غوطه ور مى سازند . پس اين انسان چه بخواهد و چه نخواهد تبلورى از بايستگىها و شايستگىها مى گردد و اختلاط « آن چنانكه هست » و « آن چنانكه بايد » در اين موجود به قدرى شديد است كه تفكيك و تجزيهء آن دو در حيات روانى وى تقريبا امكان ناپذير است .
باضافهء اين احتمال كه وقتى يك انسان پاى به عرصهء زندگى مى گذارد زمينهء عناصر فرهنگى ريشه دارى را كه نسل طولانى او داشته است ، مانند پديدههاى ارثى با خودش به اين دنيا مى آورد . و امّا « جهان آن چنانكه هست » از دو راه با وضعى شبيه به « جهان آن چنانكه بايد » براى ما مطرح است :
راه يكم -
راه يكم - احتياج قطعى انسانها به تصرّف و ايجاد دگرگونى در اجزائى از طبيعت كه بتواند پاسخگوى ابعاد مختلف حيات آنان باشد . بدين جهت اغلب شئون زندگى ما در اجزايى تصرّف شده از طبيعت مانند مكانها ، لباسها و ماشينها و هزاران نوع اجزاى دگرگون شده از موادّ ابتدائى طبيعت سپرى مى شود . اين تصرّفات و ايجاد دگرگونىها در اجزاء طبيعت ، ما را با اجزائى از « جهان چنانكه بايد » در ارتباط قرار مى دهد .
راه دوم -
راه دوم - قرار دادن جهان طبيعت در حيطهء درك و شناخت است كه اگر چه بطور مستقيم ، مفهوم « بايد » ى در كار نيست ، ولى هيچ كس در اين حقيقت ترديد ندارد كه ما انسانها اگر چه با هدفگيرى شناخت « جهان آن چنانكه هست » به سراغ شناخت جهان مى رويم ، ولى نتيجه اى جز شناخت جهان با حواسّ و ديگر ابزار شناخت معيّن و شناخت جهان با گزينش و هدف گيرىهاى خاصّ خود به دست نمى آوريم . پس در حقيقت ، كسى كه ادّعا مى كند بشر توانايى رويارويى با « جهان و انسان آن چنانكه هستند » را بطور مطلق دارد ، آرزوى درونى خود را بيان مى كند كه هرگز جامهء عمل نخواهد پوشيد . با توجّه لازم بدين مسأله روشن مى شود كه مسائلى كه در دو قلمرو انسان و جهان مطرح مى گردد ، براى همهء انسانهاست ، و مرزهاى اقليمى نمى تواند متفكَّران را در