دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٨
٠ دست خيانت ، دفتر غم را رقم زد پاى جنايت ، باز در ميدان ، قدم زد ٠ ٠ وقتى شفق ، خورشيد را در كام مى بُرد دشمن ، اسيران را به سوى شام مى برد ٠ ٠ خورشيديان را در سراى شب نشاندند داغ جهان را بر دل زينب نشاندند ٠ ٠ گفتى : فراز شاخه ها ، گل ها به خواب اند يا نيزه ها ، مهمان خون آفتاب اند ٠ ٠ زينب ، خروشان بود در زندان مَحمل سجّاد ، در سوز تبى منزل به منزل ٠ ٠ خود قافله مى رفت در موج سعادت زان كاروان ، بر پا همه عطر شهادت ٠ ٠ بر چشم گريان و گريبان دريده خورشيد را ديدم ، وليكن سربُريده ٠ ٠ بود آن بلنداختر ، سرش ماه منوّر سر ، اين چنين ممكن بُود ؟ اللّه اكبر! ٠ ٠ تب ، شعله اى بر پيكر سجّاد مى زد خود ، آتش صحرا به مَحمل ، باد مى زد ٠ ٠ مى گفت آن كودك : چرا سردار ما نيست؟ در راه غربت ، كاروانْ سالار ما نيست؟ ٠ ٠ ديگر قرارِ زندگى از جان ما رفت عبّاس كو؟ قاسم چه شد؟ اكبر ، كجا رفت؟ ٠ ٠ بس كودكان ، كز تشنگى بى تاب بودند گُل هاى زهرا در سفر ، بى آب بودند ٠ ٠ واى از دلم ! بايد سخن ، پايان پذيرد ترسم كه از سوزَش ، قلم آتش بگيرد ٠ ٠ بس كن سخن هاى عجب ، دنيا فسانه است درياى ژرف رنج و محنت ، بى كرانه است ٠ ٠ آوخ ! چه گويم ؟ فرصت گفتار ، تنگ است اهريمن نامردمى را فكر ، جنگ است ٠ ٠ زين ماجرا چشم «شفق» ، درياى خون شد ديگر تمام آسمان ها لاله گون شد. [١] ٠
٧ / ٣٠
ذبيح اللّه صاحبكار
{٠ چو خالى شد ز ياران ، گِردِ آن سردار بى لشكر به سوى خيمه آمد با تنى خونين و چشمى تَر ٠} {٠ نظر افكند سوى خيمه هر يك ز همراهان تهى ديد آشيان ها را از آن مرغان خونين پَر ٠} {٠ يقين بودش كه تا لَختى دگر از آتش دشمن نخواهد ماند زين خرگاه ، جز مُشتى ز خاكستر ٠} {٠ به عزم آخرين ديدارِ فرزندان و خواهرها فرود آمد ز مَركب ، آن سپه سالارِ بى ياور ٠} {٠ يكايك ، كودكان را از محبّت، بوسه زد بر رُخ پياپى ، خواهران را سودْ دست مرحمت بر سر ٠} {٠ به خواهر گفت كاى باليده سروِ گلشن عصمت مرا منزل به پايان مى رسد تا لحظه اى ديگر ٠} {٠ مبادا لطمه بر صورت زنى ، ناخن به رُخ ، سايى غم مرگ برادر ، گر چه دشوار است بر خواهر ٠} {٠ تو زين پس كاروان سالار و غمخوار اسيرانى مكن شيون ، مزن بر سر ، مريز از ديدگان ، گوهر ٠} {٠ بُود خصم تو را اين فتح ، آغاز سيه روزى ولى باشد شكست ما نخستين گام پيروزى . ٠} {٠ نمى دانم چه شورى بود از عشق تو در سرها كه دل ها مى زند پر در هوايت، چون كبوترها ٠}
[١] دانشنامه شعر عاشورايى : ج ٢ ص ١٤٩٤ ـ ١٤٩٥ .