دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥٧
٠ خنجر در او نشسته ، چو شه پَر كه در هُما پيكان از او دميده چو مژگان كه از جفون [١] ٠ ٠ گفت : اين به خون تپيده ، نباشد حسين من اين نيست آن كه در بَر من بود تا كنون ٠ ٠ يك دَم فزون نرفت كه رفت از كنار من اين زخم ها به پيكر او چون رسيد ، چون؟ ٠ ٠ گر اين حسين ! قامت او از چه بر زمين؟ ور اين حسين ، رايت او از چه سرنگون؟ ٠ ٠ گر اين حسين من ، سرِ او از چه بر سِنان؟ ور اين حسين من! تن او از چه غرق خون؟ ٠ ٠ يا خواب بوده ام من و گم گشته است راه يا خواب بوده آن كه مرا بوده ره نمون ٠ ٠ مى گفت و مى گريست كه جانسوز ناله اى آمد ز حنجر شه لب تشنگان ، برون ٠ ٠ كاى عندليب گلشن جان ! آمدى ؟ بيا ره گم نگشته ، خوش به نشان آمدى ! بيا . ٠ ٠ آمد به گوش دختر زهرا چو اين خطاب از ناقه ، خويش را به زمين زد ز اضطراب ٠ ٠ چون خاك، جسم پاك برادر به بَر كشيد بر سينه اش نهاد رُخ خود چو آفتاب ٠ ٠ گفت : اى گلو بُريده ! سرِ انورت كجاست؟ وز چيست گشته پيكر پاكت به خون ، خضاب؟ ٠ ٠ اى مير كاروان ! گهِ آرام نيست ، خيز! ما را ببر به منزل مقصود و خوش بخواب ٠ ٠ من يك تنِ ضعيفم و يك كاروان ، اسير وين خلقِ بى حميّت و دهرِ پُرانقلاب ٠ ٠ از آفتاب پوشمشان يا ز چشم خلق؟ اندوه دل نشانمشان يا كه التهاب؟ ٠ ٠ زين العِباد را به دو آتش ، كباب بين سوز تب از درون و برون ، تاب آفتاب ٠ ٠ گر دل به فُرقت تو نهم ، كو شكيب و صبر؟ ور بى تو رو به شام كنم ، كو توان و تاب؟ ٠ ٠ دستم ز چاره كوته و راه دراز ، پيش نه عمر من تمام شود ، نه جهانْ خراب . ٠ ٠ لَختى چو با برادر خود ، شرح راز كرد رو در نجف نمود و درِ شِكوه باز كرد. ٠
[١] جُفون : جمع جَفن ، پلك هاى چشم .[٢] ديوان وصال شيرازى : ص ٦٢ ـ ٦٣ .