دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥
١ / ٥
ابو رُمْح خُزاعى [١]
٢٨٨٤.مثير الأحزان: ابو رمح ، نزد فاطمه دختر حسين بن على عليه السلام ، [٢] رفت ومرثيه اى در باره امام حسين عليه السلام خواند و گفت : ٠ ابرهاى اشك ، بر فراز چشمانم نمايان شدند و آسمانِ چشمانم صاف نشد تا آن كه بارانِ سيل آسا ، باريدن گرفت. ٠ ٠ بر خاندانِ پيامبر، محمّد صلى الله عليه و آله ، مى گِريد و در اشك ريختن ، زياده روى نكرد ؛ بلكه كاهلى كرد . ٠ ٠ آنان ، قومى بودند كه به شمشيرهايشان ، بدگمان نبودند و آن گاه كه شمشيرهايشان از نيام كشيده شد ، زخم هاى عميقى به دشمنانشان ، وارد گرديد . ٠ ٠ شهيد سرزمين طَف از آل هاشم بى ترديد ، گردن هاى فراوانى از قريش را [به پايين،] كج كرد و خوار شدند. ٠ فاطمه گفت: اى ابو رُمْح! آيا چنين مى گويى؟! گفت: خدا مرا فدايت كند! پس چگونه بايد بگويم؟ گفت: بگو: گردن هاى مسلمانان را [به پايين،] و خوار شدند. پس گفت: از امروز به بعد ، اين سروده را نخواهم خواند ، مگر اين گونه .
[١] ابو رمح (/ ابو رميح) عمير بن مالك بن حنظل خزاعى، حدود سال ١٠٠ ق ، درگذشت . وى شاعرى بود كه در باره امام حسين عليه السلام و در رثاى ايشان، فراوان شعر سروده است، هر چند در باره ديگران ، بسيار اندك شعر مى گفت، چنان كه ابن نديم گفته است . همان گونه كه در الإصابة فى تمييز الصحابة آمده، پدرش از ياران پيامبر صل الله عليه وآله بود. وى پيوسته به ديدار خاندان پيامبر٧ مى رفت و گِرد او جمع مى شدند و او ، مراثىِ خود را مى خواند .[٢] ر. ك: ج ١ ص ٣٥١ (بخش يكم / فصل ششم / فاطمه) .