فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٦٩ - كشمكش هاشم و اميّه
بندهاى پيمان را عملاً بشكند (آن اين كه كسى را به عنوان خليفه جانشين خود بسازد) در حالى كه ديگر بندها را زير پا نهاده و عمل نمى كرد. يكى از آرزوهاى مهمش اين بود كه فرزندش يزيد، ولى عهد او شود، آن گاه كه حسن بن على(عليهما السلام)مسموم شد و معاويه فرصت را مغتنم شمرد و افق را صاف ديد، كم كم به فكر افتاد كه راه را براى تعيين جانشين، صاف كند، و در اين راه ثروت زيادى را به دنياپرستان از صحابه و تابعان بخشيد و از اين طريق، رضايت آنها را به دست آورد. گروه ديگرى را كه حاضر به فروش دين خود به دنيا نبودند، از طريق ارعاب و تهديد خاموش ساخت. فقط گروهى ماندند كه پيوسته رضاى خدا را بر رضاى بنده ترجيح مى دادند، نه مال دنيا آن ها را مى فريفت و نه از تهديد بيمى داشتند و در رأس آنان، حسين بن على(عليهما السلام) بود. او به تندى پيمان شكنى معاويه را به باد انتقاد گرفت. وقتى شنيد او يزيد را ستايش مى كند و او را شايسته خلافت مى داند، برخاست و خدا را ستايش كرد و بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درود فرستاد، آنگاه سخن خود را چنين آغاز كرد:
«آنچه كه درباره يزيد، از كمال و سياستمدارى گفتى، گرفتم ولى تو مى خواهى مردم را درباره يزيد، به اشتباه بيندازى، مثل اين كه تو مى خواهى درباره كسى سخن بگويى كه شناخته شده نيست و از ديده ها غايب است. يزيد خودش را خوب معرفى كرده است. او انسانى است كه پيوسته سرگرم خوشگذرانى است و كارى جز سگ بازى و كبوتربازى و شركت در مجالس زنان هرزه و نوازنده، ندارد. اين سخن را رها كن، همين اندازه كه گناه مسئوليت مردم بر گردن تو است براى تو كافى است.
سرانجام، معاويه كه با ديكتاتورى مانند پادشاهان ايران و روم قديم،