فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٧٠ - كشمكش هاشم و اميّه
حكومت مى كرد در سال ٦٠هجرى به هلاكت رسيد و دست پرورده او يزيد كه شبيه او در خلقت و خوى بود، به جاى او نشست. جهان اسلام، از شنيدن اين خبر، تكان خورد، زيرا احساس كردند انسان مى گسار و هميشه مستى كه همنشين سگ ها و ميمون هاست، بر مسند خلافت نشسته است و در حقيقت مى خواهد به نام جانشينى از پيامبر، فاتحه اسلام و مسلمانان را بخواند.
در اين هنگام حسين بن على(عليهما السلام) ديد حجت بر او تمام است كه بايد به پا خيزد و او را به جهانيان معرفى كند و سرانجام، از خودكامگى او بكاهد يا او را وادارد كه از خلافت كنار رود، زيرا احساس كرد زمان، همان زمانى است كه جد بزرگوارش فرموده:
«إذا ظهرت البدع فعلى العالم أن يظهر علمه و إلاّ فعليه لعنة الله».[١]
«آن گاه كه بدعت ها آشكار گشت، بر عالم لازم است كه علم خود را آشكار كند (وظيفه مردم را بيان كند) در غير اين صورت، لعنت خدا بر او باد».
يزيد نيز، اين حقيقت را احساس مى كرد كه حسين بن على(عليهما السلام) راه سكوت را برنخواهد گزيد و لذا به استاندار مدينه «وليد بن عقبه» نوشت كه از حسين بن على براى او بيعت بگيرد. در ملاقاتى كه رخ داد، استاندار مدينه در حالى كه «مروان بن حكم» نيز در آنجا حاضر بود، فرمان يزيد را بر حسين(عليه السلام) خواند.
حضرت در همان مجلس، هر نوع بيعت با يزيد را ردّ كرد و عجيب اين كه در همان مجلس مروان بن حكم با حسين بن على(عليهما السلام) روبرو شد و گفت: من تو را نصيحت مى كنم كه با يزيد بيعت كنى. تا اين سخن از دهان مروان درآمد، امام
[١] . كلينى، الكافى، ج١، ص ٥٤ .