فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٦٨ - كشمكش هاشم و اميّه
معاويه از آن گروهى است كه مى گويند و انجام نمى دهند. او بعد از آن كه پيمان صلح را با حسن بن على(عليهما السلام) بست، بلافاصله پرده از نيت باطنى خود برداشت. او بالاى منبر چنين گفت:
«به خدا سوگند! من با شما نجنگيدم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد و يا خانه خدا را زيارت كنيد و يا زكات بپردازيد، شما اين كارها را بدون گفتن من انجام مى دهيد. من با شما به نبرد برخاستم كه از من فرمانبردارى كنيد. خدا اين نعمت را به من داد، در حالى كه شما خوش نداشتيد، من به حسن بن على وعده هايى دادم همه آنها را زير پا مى گذارم و به هيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد».[١]
حسن بن على(عليهما السلام) كوفه را به عزم مدينه ترك گفت و همراه او برادر گراميش حضرت حسين(عليه السلام) و همه بنى هاشم از كوفه مهاجرت كردند و همگى لبريز از خشم و اندوه از آل اميه بودند. سرانجام حسن بن على(عليهما السلام) در سال ٥٠هجرى به حيله معاويه به وسيله همسرش مسموم شد و به لقاءالله پيوست و در ميان مردم، مظهر حلم و بردبارى بود. ابوالفرج اصفهانى مى نويسد: آنگاه كه حسن بن على(عليهما السلام)درگذشت و جنازه او را از خانه به سوى بقيع حمل مى كردند، مروان نيز، در شمار مشايعت كنندگان و حامل سرير جنازه بود.
حسين بن على(عليهما السلام) گفت: آيا تابوت كسى را بر دوش مى گيرى كه همواره دلش را مالامال از خشم مى كردى؟ مروان به يك حقيقت اعتراف كرد و گفت: ولى من اين كار را با كسى مى كردم كه حلم او همسنگ كوه ها بود.[٢]
تا حسن بن على (عليهما السلام) در قيد حيات بود، معاويه جرأت نمى كرد كه يكى از
[١] . مفيد، الارشاد، ص ١٩١.
[٢] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص ٤٩.