فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٩٠ - فصل دوم جنبشهاى باطنى در عصر امام صادق(عليه السلام)
بوده يكى صامت (خاموش) و ديگرى ناطق (گويا). پس محمد(صلى الله عليه وآله) ناطق بود و على(عليه السلام)صامت و جعفر بن محمد(عليه السلام) نيز پيامبر بوده و سپس اين پيامبرى به ابوالخطاب منتقل شده است.[١]
٤. يادآور شديم كه كشى مى نويسد: خطابيه، آيات را تأويل مى كردند و به صورتى غير مفهوم، در مى آوردند كه با ظواهر آن بسيار تفاوت داشت.
مثلا «خمر» و «ميسر» و «انصاب» و «أزلام» را نامهاى چند تن از افراد بشر مى پنداشتند و براى هر ظاهرى باطنى تصور مى كردند و «تأويل» يكى از پايه هاى اصلى كار آنان بود. شهرستانى برخى از تاويلات خطابيه را نقل كرده است.[٢]
ولى هنگامى كه اين تأويلها به گوش امام صادق(عليه السلام) رسيد، آنها را باطل دانست و فرمود: «خدا با مردم بازبانى كه نمى دانند، سخن نمى گويد».[٣]
از سوى ديگر چون اين تأويلها به گوش عيسى بن منصور از ياران منصور دوانيقى رسيد، دانست كه اين گروه منحرف هستند و ابو الخطاب را در سبخه كوفه به قتل رساند.
تأويلهاى آنان از اين قبيل بود كه امامان را پيامبر و سپس خدا مى دانستند، و مى گفتند امام جعفر صادق(عليه السلام)، خداى زمان خويش است و مى گفتند حقيقت امام صادق شخص محسوس نيست، و چون به زمين فرود آمده اين گونه ديده مى شود.[٤]
[١] . مقريزى، خطط، ج٢، ص ٣٥٢ .
[٢] . شهرستانى، الملل و النحل، ج١، ص ١٥٩; مقريزى، خطط، ج ٢، ص٢٥٢ .
[٣] . كشى، محمدبن عمر، رجال كشّى، شرح حال ابن خطاب، شماره ١٣٥.
[٤] . شهرستانى، الملل و النحل، ج ١، ص١٥٩; مقريزى، خطط، ج٢، ص٢٥٢ .