فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٦٥ - كشمكش هاشم و اميّه
اسلام بتازند و آن را از ميان ببرند و به نام خلافت از پيامبر، به تقوا وارستگى را پايان ببخشند. اتفاقاً اين فكر در آغاز خلافت عثمان كه خود شاخه اى از بنى اميه بود، جوانه زد، آن گاه كه او از طريق شوراى شش نفره كه اعضاى آن را، عمر بن خطاب تعيين كرده بود، با تردستى عبدالرحمن بن عوف به خلافت رسيد، سپس همگى به خانه عثمان رفتند در اين موقع ابوسفيان خلافت اسلامى را، آشكارا يك سلطنت بشرى تلقى نمود و گفت: هرگز خلافت در دو خليفه پيش و در زمان خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)، خلافت، دينى و الهى نبوده، حتى از بهشت و دوزخ، خبرى نيست.
ابوبكر جوهرى مى نويسد: ابوسفيان گفت: اين سلطنت در قبيله «تيم» (خاندان ابوبكر) بود، آنها كجا و خلافت كجا؟ سپس به قبيله «عدى» (خاندان عمر) راه يافت، كه اينها خيلى از اين مقام دور بودند. اكنون سلطنت به خانه خود بازگشته و در جايگاه خود قرار گرفته است. آن را مانند توپ چوگان به هم پاس دهيد و نيز مى نويسد: ابوسفيان به عثمان گفت: پدرم فداى تو! سركيسه را شل كن! و مانند اشخاص پيشين نباش. اى فرزندان اميه! توپ خلافت را ميان خود بچرخانيد، به خدا سوگند، نه بهشتى هست و نه دوزخى.
اتّفاقاً زبير بن عوام در آن مجلس حاضر بود، عثمان براى حفظ ظاهر به ابوسفيان گفت: برو گم شو! ابوسفيان به عثمان گفت: مگر در اينجا كسى غير از ما هست؟ گفتند: آرى زبير، زبير گفت: به خدا قسم من اين را فاش خواهم ساخت.[١]
عثمان با اين كه از گفتار ابوسفيان ناراحت شد، ولى عملاً به گفتار او جامه
[١] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج٢، ص ٤٥ به نقل از كتاب سقيفه ابى بكر جوهرى.