دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٤٠١

بیلقان
جلد: ١٣
     
شماره مقاله:٥٤٠١

بَیْلَقان، یا بیلکان، بیلگان، نام شهر و استانی تاریخی در سرزمین اران(آلبانیای قفقاز). از نوشته‌های جغرافی‌نویسان سده‌های نخستین اسلامی چنین برمی‌آید که بیلقان میان دو رود ارس(رَسَ) و کُر قرار داشته است(ابن‌خردادبه، ١٥٠؛ ابن‌رسته، ٨٩) و با محل برخورد این دو رود چندان فاصله‌ای نداشته است(بارتولد، جغرافیا...، ٢٨٧). امروزه ویرانه‌های آن در جایی به نام میلربیلقان در جنوب شرقی شوشه(شوشی) قرار دارد(مینورسکی، تعلیقات...، ٤٢٢).
بیلقان در آثار برخی از نویسندگان اسلامی گاهی از شهرهای اران به شمار آمده است(ابن‌حوقل، ٢٩٤؛ ابن‌اثیر، ١/٤١٤؛ یاقوت، المشترک، ١٩؛ قزوینی، ٤٩٣) و زمانی آن را متعلق به ارمنیۀ بزرگ دانسته‌اند(ابن‌خردادبه، ١٠٨؛ یعقوبی، البلدان، ١١٩-١٢٠) و دولتشاه سمرقندی آن را از اعمال(نواحی) آذربایجان محسوب داشته است(ص٩١).
بیلقان با بردعه یا برذعه(شهر عمدۀ اران)١٤ فرسنگ فاصله داشت و در جنوب آن قرار گرفته بود(لسترنج، ١٧٨). راهی که از بردعه به سوی جنوب شرقی می‌آمد، از بیلقان می‌گذشت و از آنجا به دشت مغان و شهر وَرت(وَرتان یا وَرثان) که شهر مرزی آذربایجان بود و در ٧فرسنگی جنوب بیلقان قرار داشت، می‌رسید و سپس به اردبیل می‌رفت(بارتولد، همانجا).
بیلقان، پس از ویرانی بردعه(این شهر در سدۀ ٧ق/١٣م ویران بوده است) مرکز سرزمین اران گردید(لسترنج، همانجا). برخی از نوشته‌های مورخان متقدم اسلامی، گویان آن است که بیلقان روزگاری به صورت یک کوره بوده است(طبری، ٩/١٩٣؛ ابن‌اثیر، ٧/٦٨) و موسیٰ خورنی، نویسندۀ نامدار ارمنی که در سدۀ ٥م می‌زیسته، پایداقاران(بیلقان) را در برگیرندۀ ١٢کوره دانسته، و نام آنها را که بیشترشان پارسی هستند، برشمرده است(کسروی، کاروند، ٤٠٧؛ نیز: نک‍: مارکوارت، ١١١). از کتاب جغرافیایی موسیٰ خورنی چنین برمی‌آید که در زمان او، شهر باکو نیز از نواحی اطراف بیلقان به شمار می‌آمده است(نک‍: کسروی، زبان پاک...، ٢٤١).
نام بیلقان را معرب بیلگان دانسته‌اند(غیاث‌اللغات، ١٣٣). کان یا گان پسوندی است که در پایان نام شهرها و روستاهای ایران، بسیار آمده است(کسروی، کاروند، ٣١٦؛ رضا، ١٣). وجود نام شهرهایی مانند بیلقان، شروان و لیزان که اکنون لاهیچ خوانده می‌شود و با همنام خود لاهیجان پیوند دارد(نک‍: مینورسکی، تاریخ...، ٢١-٢٢، ١٤٥)، نشانۀ مهاجرت گروههایی از ایرانیان، به ویژه مردم گیلان، دیلمان و دیگر مردم کرانۀ جنوبی دریای خزر بدین نواحی است(مادلونگ، ٢٢٦-٢٢٧؛ مینورسکی، همان، ٢١). ازاین‌رو، نام بیلقان(احتمالاً: بیلکان) باید با بیلمان در گیلان پیوستگی داشته باشد(به معنی خانۀ بیلها: نک‍: مینورسکی، همان، ٢٢).
بارتولد از گزارشی یاد کرده که براساس آن منطقه‌ای که محدودۀ شهر بیلقان در آن قرار داشته اشت، روزگاری کاسپین نامیده می‌شد و کاسپین را یونانیان برای اقوام ساکن در کرانه‌های دریای خزر به کار می‌بردند و زیستگاه آنان در جنوب‌غربی این دریا بوده است(جایگاه...، ٣). نام بیلقان در زبان ارمنی به صورتهای فایداگاران، پایداقاران و پایتاکاران نوشته شده است(لسترنج، همانجا؛ کسروی، همان، ٢٨٧؛ مارکوارت، همانجا). بیلقان در دورۀ حکومت استالین به نام یکی از رهبران اتحاد جماهیر شوروی، ژدانف خوانده شد، ولی هم‌اکنون بار دیگر نام گذشتۀ خود را بازیافته است(خواجویان، ٤٩).
بسیاری از نویسندگان دورۀ اسلامی، بنیان‌گذار بیلقان را قباد(کواد یا کواذ) یکم(د ٥٣١م)، شاه نامدار ساسانی دانسته‌اند(ابن‌خردادبه، همانجا؛ یاقوت، بلدان، ١/٧٩٨؛ ابن‌اثیر، ١/٤١٤؛ حمدالله، نزهة...، ٩١؛ نیز نک‍: برونر، ٧٦٥)، اگرچه در روایتی دیگر ساختِ این شهر را به بیلقان‌ابن‌ارمنی‌بن‌لنطی‌بن‌یونان نسبت داده‌اند(یاقوت، همانجا). ظاهراً قباد بیلقان و بردعه ـ دو شهر عمدۀ آلبانیا(اران) ـ را که بر سر راه اردبیل به ایبریا قرار داشتند، پس از عقب‌نشاندن مهاجمان قوم خزر که به سرزمینهای ایران تاخته، و از رود ارس تا شروان را تصرف نموده بودند، در اران بنیاد نهاده است(ابن‌اثیر، همانجا). در زمان خسروپرویز (سل‍ ٥٩٠-٦٢٨م)بیقلان از جملۀ شهرهایی بود که چندی به دست هِرقل(هراکلیوس)، امپراتور روم افتاد(مسعودی، التنبیه...، ١٥٧).
این شهر در زمان عثمان، خلیفۀ سوم(٢٣-٣٥ق/٦٤٤-٦٥٥م) به دست سلمان‌بن‌ربیعۀ باهلی، سردار عرب گشوده شد و مردم شهر با گردن نهادن به پرداخت جزیه و خراج، با او سازش نمودند و در برابر آن، جان ومال آنها در امان ماند و باروی شهر نیز تخریب نگردید(بلاذری، ١/٢٤٠؛ یعقوبی، تاریخ، ٢/١٦٨؛ ابن‌اثیر، ٣/٨٥). درخلافت معاویه(٤٠-٦٠ق/٦٦٠-٦٨٠م)، بیلقان بازسازی گردید،(بلاذری، ١/٢٤٢). در زمان خلافت هشام‌بن‌عبدالملک(١٠٥-١٢٥ق/٧٢٣-٧٤٣م)، جراح‌بن‌عبدالله‌حکمی، والی ارمنستان، پس از گذرانیدن زمستانی در بیلقان و بردعه، با خزرها ـ که در مغان، آذربایجان و شروان شورش نموده و ویرانی بسیار به بارآورده بودند ـ به جنگ پرداخت، ولی کشته شد. هشام، سعیدبن‌عمرو حرشی را به نبرد با آنها گسیل کرد و او خزرها را شکست داد و به بیلقان و بردعه دست یافت(همو، ١/٢٤٣؛ حمدالله، تاریخ...، ٢٨١-٢٨٢) و نیز در زمان هشام، مسافر قصاب، شورشی بزرگِ خوارج، ارمنستان و آذربایجان را گرفت و خوارج بیلقان، اردبیل، باجروان و ورثان به او پیوستند و مدتی با مروان‌بن‌محمد، والی ارمنستان جنگیدند.
در خلافت سفاح(١٣٢-١٣٦ق/٧٥٠-٧٥٣م)، ابوجعفرمنصور والی ارمنستان گردید و توانست در نبرد با مسافر قصاب پیروز گشته، او را از پای درآورد. مردم بیلقان ناگزیر در قلعۀ کِلاب متحصن گردیدند، تا آنکه سردارشان، قُدَد بن اصغربیلقانی امان گرفت و آنان از تحصن دست برداشتند(بلاذری، ١/٢٤٦).
به هنگام خلافت هارون‌الرشید(١٧٠-١٩٣ق/٧٨٦-٨٠٩م) ناآرامیهایی در بیلقان و ارمنستان پدید آمد و خوارج این سرزمین، بار دیگر به رهبری ابومسلم خارجی به پاخاستند، توانستند بر چند والی خلیفه پیروز گردند. هارون، عباس بن جریربجلی را به حکومت ارمنستان گماشت، اما هنگامی که او به بردعه رسید، مردم بیلقان بر وی هجوم آوردند و او ناچار در پشت باروی آن شهر متحصن گردید و ابومسلم به بیلقان رفت و شورش وی در ارمنستان بالا گرفت. هارون، یحییٰ حرشی را با ١٢هزار، و یزیدبن مزید شیبانی را با ١٠هزار سپاهی به نبرد با شورشیان آذربایجان و ارمنستان گسیل کرد. حرشی آذربایجان را آرام نمود و برای نبرد با ابومسلم به سوی ارمنستان رفت. ولی پیش از رسیدن وی، ابومسلم مُرد و رهبری شورش را سَکَن‌بن‌موسیٰ بیلقانی در دست گرفت. حرشی بیلقان را تصرف نمود و به مردم شهر امان داد، ولی قلعۀ آن را ویران ساخت(یعقوبی، همان، ٢/٤٢٦-٤٢٧).
در سالهای آغازین سدۀ ٣ق/٩م هنگامی که جنبش خرم‌دینان به رهبری بابک در ناحیۀ بذّ (ه‍ م) آغاز شد، مردم بیلقان، آذربایجان و اران به او پیوستند(مسعودی، مروج...، ٣/٤٤٢، ٤٦٧). طبری از عیسی‌بن‌یوسف، معروف به ابن‌اخت اصطفانوس نام برده است که به هنگام قیام بابک، پادشاه بیلقان بود(٩/٥٤) و او همان کسی است که عبدالله برادر بابک، پس از شکست خرم‌دینان از عربها در دژِ وی، در ١٠فرسنگی بیلقان پناه گرفت(همو، ٩/١٩٣؛ ابن‌خلدون، ٣٢/٣٢٦).
مردم بیلقان یک‌بار دیگر نیز در خلافت مأمون(١٩٨-٢١٨ق/٨١٤-٨٣٣م) شوریدند، اما سلیمان‌بن‌احمدبن‌سلیمان‌هاشمی، والی خلیفه شورشیان را سرکوب کرد(یعقوبی، همان، ٢/٤٦٢). از این همه شورشهای پی‌درپی که در بیلقان روی داده است، چنین برمی‌آید که بیلقانیان اساساً مردمی گردنکش و پرخاشگر بوده‌اند(مینورسکی، ٤٥؛ نفیسی، ١٨١). مینورسکی از نوشته‌های مسعودبن‌نامدار نویسندۀ کُرد به تاریخ ٥٠٥ق/١١١١م یاد کرده که در آن داستان این گردنکشیها منعکس گردیده است(همانجا).
در ٣٨٣ق/٩٩٣م فضل‌بن‌محمدشداد(فضلون)(از دودمان کُرد شدادیان آذربایجان و ارمنستان) بیلقان و بردعه را تصرف نمود. او در ٤٢١ق/١٠٣٠م، پسر خود، موسیٰ را به بیلقان فرستاد تا با برادرش، اَسکویه که به کمک مردم بیلقان در برابر پدر شورش کرده بود، بجنگد، موسیٰ به یاری روسها بیلقان را گرفت و برادر شورشی خود را دستگیر کرد و کشت(همو، ١٦-١٧؛ مادلونگ، ٢٤٠).
در ٦١٨ق/١٢٢١م مغولان به بیلقان رسیدند و آن را محاصره کردند. مردم شهر از آنها خواستند تا نماینده‌ای برای قرارداد صلح بفرستند. مغولان پذیرفتند و یکی از بزرگان خویش را فرستادند، ولی این نماینده به دست مردم شهر کشته شد. مغولان شهر را به تصرف درآوردند، خرد و کلان را کشتند، هرچه را یافتند به یغما بردند و شهر را به آتش کشیدند(ابن‌اثیر، ١٢/٣٨٢-٣٨٣؛ رشیدالدین، ١/٥٣٣؛ یاقوت، بلدان، ١/٧٩٧-٧٩٨). پس از رفتن مغولها، آن گروه از مردم بیلقان که گریختند و زنده مانده بودند، به شهر بازگشتند و تا آنجا که می‌توانستند باروی شهر را بازسازی کردند(ابن‌اثیر، ١٢/٤١٠).
در ٦١٩ق گرجیان که به اران حمله کرده بودند، بر بیلقان دست یافتند و مردم این شهر یک‌بار دیگر و بیش از پیش دچار قتل و غارت گردیدند(همانجا). در ٦٢٤ق/١٢٢٧م این شهر آن‌چنان ویران بود که قابل بازسازی به نظر نمی‌رسید. جلال‌الدین خوارزمشاه آن را به شرف‌الملکِ وزیر داد و او بیلقان را دوباره آباد ساخت(نسوی، ١٦٠).
هنگامی که هولاکوخان(حک‍ ٦٤٩-٦٦٣ق/١٢٥١-١٢٦٥م) قلعۀ بیلقان را محاصره کرد، گشودن آن مدتها به درازا کشید، زیرا در نواحی بیلقان سنگ برای به کار انداختن منجیق نمی‌یافتند. به پیشنهاد خواجه نصیرالدین طوسی، درختهای بزرگ را انداختند و از چوب آنها به شکل سنگ منجیق تراشیدند و در میانشان قلع ریختند و با آن برج و باروی قلعه را ویران ساختند و بدین ترتیب شهر را گشودند(دولتشاه، ٩١). پس از این رویداد، بیلقان تا زمانی دراز، آباد نگشت(رازی، ٣/٣٠٥).
در ٨٠٦ق/١٤٠٣م امیر تیمور گورکانی فرمان داد در زمینهای بیلقان طرح شهری را پی افکندند که شامل خندق، برج و بارو، خانه‌های بسیار، باغ و بوستان، ٤بازار و دو دروازه بود. او ساختِ بخشهای گوناگون شهر را به عهدۀ شاهزادگان و بزرگان گذاشت. همۀ ساختمانها، با خشت پخته در مدت یک ماه ساخته شد(شامی، ٢٨٨-٢٨٩؛ شرف‌الدین، ٢/٣٨٥-٣٨٦؛ میرخواند، ١١٣). امیرتیمور همچنین فرمان داد تا برای آبیاری زمینهای بیلقان از رود ارس، آبراهه‌ای کندند. این ابراهه نیز یک ماهه ساخته شد(شامی، ٢٩١). کلاویخو که در ٨٠٨ق از آن شهر دیدن کرده، شمار ساکنانش را ٢٠هزار نفر نوشته‌اند(ص٣١٢).
چنین پیداست که امیرتیمور در زمان خود بیلقان را جزئی از قلمرو خلیل سلطان، نوادۀ خود قرار داد(بارتولد، گزیده...، ١٥٨). در ٨٢٤ق/١٤٢١م شاهرخ، فرزند و جانشین امیرتیمور به بیلقان آمد و مدتی در آنجا اقامت گزید(سومر، ١٣٢). او می‌خواست بیلقان را آباد نماید، ولی بزرگان دربار به بهانۀ امکان از میان رفتن علفزارهای منطقه و نیز وقوع زلزله‌های پیاپی و ویرانگر با آبادانی بیلقان مخالفت نمودند؛ اما شاهرخ فرمان داد آبراهه‌ای برای شهر کندند که تا سالهای پایانی سدۀ ٩ق/١٥م برقرار بوده است(دولتشاه، ٩٢). به نوشتۀ رازی، در آغاز سدۀ ١١ق/١٧م بیلقان به اندازۀ دهی، آبادانی داشته است(٣/٣٠٦). زین‌العابدین شیروانی(د ١٢٥٣ق/١٨٣٧م) تصریح کرده که بیلقان از مدتها پیش ویران بوده است(ص١٥٤).
برخی از نویسندگان اسلامی آن را شهری کوچک، با مردمی خوب که شیرینیناطف(نوعی حلوا)آن معروف است، وصف کرده‌اند(مقدسی، ٢٨٩)؛ همچنین بیلقان شهرکی پرنعمت خوانده شده است که از آنجا، بُرد(نوعی پارچه)، جُل(پوشش ستور)، برقع(روبند) و ناطِف خیزد(نک‍: حدود...، ٤٢٢)، و نیز آن را شهری پاکیزه، پرآب و دارای باغها و درختان و آسیابهای بزرگ نوشته‌اند(ابن‌حوقل، ٢٩٩). به نوشتۀ حمدالله مستوفی بیشتر ساختمانهای بیلقان از آجر، هوایش گرم و فرآورده‌های آن غله، شلتوک، پنبه و حبوبات است(نزهة، ٩١).
از زمرۀ بزرگانی که از این شهر برخاسته‌اند، می‌توان ابوالمکارم مجیرالدین بیلقانی(د٥٨٦ق/١١٩٠م) شاعر را نام برد که شاگرد خاقانی شروانی و نیز از نزدیکان محمدایلدگز(از اتابکان آذربایجان) بوده است(صفا، ٢/٧٢١؛ آذر، ١/١٠٥-١٠٦).
مآخذ: آذربیگدلی، لطفعلی، آتشکده، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، ١٣٣٦ش؛ ابن‌اثیر، الکامل؛ ابن‌حوقل، محمد، صورةالارض، بیروت، ١٩٧٩م؛ ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش محمدمخزوم، بیروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابن‌خلدون، العبر، به کوشش خلیل شحاده و سهیل زکار، بیروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابن‌رسته، احمد، الاعلاق النفیسة، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩١م؛ بارتولد، و. و.، جایگاه مناطق اطراف دریای خزر در تاریخ جهان اسلام، ترجمۀ لیلا رُبن‌شه، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، جغرافیای تاریخی ایران، ترجمۀ همایون صنعتی‌زاده، تهران، ١٣٧٧ش؛ همو، گزیدۀ مقالات تحقیقی، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٨ش؛ بلاذری، احمد، فتوح‌البلدان، بهکوشش صلاح‌الدین منجد، قاهره، ١٩٥٦م؛ حدود‌العالم، با حواشی و تعلیقات مینورسکی، به کوشش مریم میراحمدی و غلامرضا ورهرام، تهران، ١٣٧٢ش؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش ادوارد براون، لندن، ١٣٢٨ق/١٩١٠م؛ همو، نزهةالقلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، ١٣٣٣ق/١٩١٥م؛ خواجویان، محمدکاظم، خاطرات سفر باکو، کیهان فرهنگی، تهران، ١٣٦٩ش، س٧، شم‍ ١؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرةالشعراء، به کوشش محمدرمضانی، تهران،، ١٣٣٨ش؛ رازی، امین احمد، هفت‌اقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، ١٣٤٠ش؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش محمدروشن و مصطفیٰ موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛ رضا، عنایت‌الله، آذربایجان و اران(آلبانیای قفقاز)، تهران، ١٣٦٠ش؛ زین‌العابدین شیروانی، حدائق‌السیاحة، تهران، ١٣٤٨ش؛ سومر، فاروق، قراقوینلوها، ترجمۀ وهاب ولی، تهران، ١٣٦٩ش؛ شامی، نظام‌الدین ظفرنامه، به کوشش محمدپناهی‌سمنانی، تهران، ١٣٦٣ش؛ شرف‌الدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش محمدعباسی، تهران، ١٣٣٦ش؛ صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٣٩ش؛ طبری، تاریخ؛ غیاث‌الدین محمدرامپوری، بمبئی، ١٣٩٠ق؛ قزوینی، زکریا، آثارالبلاد، بیروت، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ کسروی، احمد، زبان پاک‌آذری یا زبان باستان آذربایگان، به کوشش عزیزالله علیزاده، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو، کاروند، به کوشش یحییٰ ذکاء، تهران، ١٣٥٦ش؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩٣م؛ همو، مروج‌الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٦م؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش محمدمخزوم، بیروت، ١٩٨٧م؛ میرخواند، محمد، روضةالصفا، به کوشش عباس زریاب، تهران، ١٣٧٣ش؛ مینورسکی، و.، تاریخ شروان و دربند، ترجمۀ محسن خادم، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، حواشی و تعلیقات برحدودالعالم، ترجمۀ میرحسین شاه(نک‍: هم‍ ، حدودالعالم)؛ نسوی، محمد، سیرت جلال‌الدین مینکبرنی، ترجمۀ کهن فارسی، به کوشش مجتبیٰ مینوی، تهران، ١٣٤٤ش؛ نفیسی، سعید، بابک خرم‌دین، تهران، ١٣٣٣ش؛ یاقوت، بلدان؛ همو، المشترک، به کوشش ووستنفلد، گوتینگن، ١٨١٦م؛ یعقوبی، احمد، البلدان، بیروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ همو، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ نیز:
Brunner, C., Geographical and Administrative Divisions: Settlements and Economy, The Cambridge History of Iran, vol. III(٢), ed. E. Yarshater, London, ١٩٨٣; Clavijo, J., Embassy to Tamerlane, tr. G. Le Strange, London, ١٩٢٨; Le Strange, G., The Landsof the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦; Madelung, W., The Minor Dynasties of Northern Iran, The Cambridge History of Iran, vol. IV, ed, R. N. Frye, London, ١٩٧٥; Markwart, J., Ērānahr, Berlin, ١٩٠١; Minorsky, V., Studies in Caucasian History, London, ١٩٥٣.
محسن احمدی