دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٣٨٥
| بیضاوی جلد: ١٣ شماره مقاله:٥٣٨٥ |
بِیْضاوی، ناصرالدینعبداللهبنعمربن
محمدشیرازی، مفسر، فقیه، اصولی و قاضی شافعی در سدههای ٧ و ٨ق/١٣و١٤م، با گرایش
کلامی اشعری که به ویژه ارزشمندی برخی آثار او در زمینههای تفسیر اصول فقه و کلام،
اسباب اشتهار او را فراهم آورده است.
انتساب او به بیضا، یکی از توابع فارس است(ه د، ١٣/٤٢٣؛ یاقوت، ذیل بیضا؛ اسنوی،
١/٢٨٣-٢٨٤) و به سبب عهدهداری قضای شیراز، لقب شیرازی هم به او داده شده
است(ابنشاکر، ٥٤؛ صفدی، ١٧/٣٧٩؛ اسنوی، همانجا). کنیۀ او را گاه ابوالخیر(سبکی،
عبدالوهاب، ٨/١٥٧؛ اسنوی، همانجا) و گاه ابوسعید آوردهاند(حمدالله، تاریخ...، ٧٠٦،
نزهة...، ١٢٣).
نمود و بروز حیات فرهنگی، در کنار ارزشمندی جایگاه علمی و آثار گرانقدر بیضاوی،
حیات تقویمی او را نزد نویسندگان تحتتأثیر قرار داده است. انباشتگی توجه به این
امر، جنبههای تاریخی زیست او را از نظر انداخته است و از همان قدیم نیز، حتیٰ
معاصران او، از تولد، روند تعلیم و تعلم، و مسیر سفرهای او کمتر آگاه بودهاند، یا
در یک تقابل ارزشی، کمتر بدان پرداختهاند.
آنچنان که بیضاوی خود در مقدمۀ الغایةالقصویٰ آورده، فقه را نزد پدرش ـ که
اصلیترین استاد او بوده ـ آموخته(١/١٨٤؛ نیز نک: یافعی، ٤/٢٢٠). همچنین نام
شرفالدین عمربنزکی بوشکانی(د ٦٨٠ق/١٢٨١م)، در میان استادان او به چشم میخورد که
بیضاوی از شاگردان طراز اول او بود، و گفته شده که وی مبنا و اصل بسیاری از آثارش
را از این شیخ کسب کرده بوده است(نک: جنید، ٢٩٨). رودانی بدون آنکه از شخصی به
خصوص نام برد، یادآور شده که او نزد شماری از شاگردان تاجالدین ارموی و نیز
صفیالدین ارموی ـ از عالمان منطقۀ آذربایجان ـ دانش آموخته بوده است(ص٤٦٥). اینکه
برخی شهابالدین سهروردی(د٦٣٢ق) و نصیرالدین طوسی(د٦٧٢ق) را از استادان او
شمردهاند(قرهداغی، ٦٤). در مورد نخست ناپذیرفتنی، و در مورد اخیر تأیید نشده است.
در حلقۀ شاگردان او هم نام کسانی چون کمالالدین عمربنالیاس مراغی،
احمدبنجاربردی(چهاربرتی)، زینالدینهنکی، جمالالدین محمدبنابیبکر مقری کسایی و
عبدالرحمان بناحمد اصفهانی آمده است که غالباً آثار او را روایت کردهاند(جنید،
١١٧؛ ابن حجر، الدرر...، ١/١٤٤؛ رودانی، ١٨٣، ٢٩٥، ٤٦٥؛ قرهداغی، ٦٧).
بسیاری از کسان از خاندان بیضاوی چون پدر و پدربزرگش، از بزرگان و قضات فارس
بودند(نک: بیضاوی، یافعی، همانجاها). رشد او در چنین خاندانی صورت گرفته است که از
سویی اسباب دانشاندوزی او را فراهم آورد، و از سوی دیگر او را به میان حکومتیان و
درباریان راهبر شد. در بیان آغاز وی با حکومتیان، در یک نگاه کلی، باید گفت، نیمۀ
دوم سدۀ ٧ق مناطق مختلف فارس در ناآرامی به سر میبرد؛ و این دیار عملاً دورۀ
انتقال قدرت، از اتابکان به ایلخانان مغول را سپری میکرد. در این زمان سیر روبه
ضعف دربار ابشخاتون(ه م)، و ناامنی و ناآرامیهای اقتصادی در شیراز، اباقاخان(ه
م) را برآن داشت تا با گسیل کارگزارانی بدانجا، اوضاع را در تسلط خود آورند. در این
مسیر، سونجاق نویان(سوغونجاق) در دو نوبت(٦٧٠ و ٦٧٨ق) برای رسیدگی و محاسبۀ
مالیاتهای منطقه، به آن سرزمین روانه شد(وصاف، ١٢٠؛ احمد زرکوب، ٦٥، ٦٦). تقریباً
از این زمان نام بیضاوی، یا قدری اختلاف در روایات، به آثار تاریخی وارد گشته است.
توضیح آن است که یکی از اقدامات سونجاق برای انتظام اوضاع، نصب قاضی یا قضاتی بر
شیراز بود. براساس روایت احمد زرکوب شیرازی، وی برای نیل به این مقصود، بیضاوی را
در ٦٧٠ق/١٢٧٢م به قضای آن دیار برگزید(همانجا) و به گفتۀ اسنوی، او را به
قاضیالقضاتی اقلیم(فارس)گمارد(١/٢٨٤). برپایۀ روایت وصاف، در ٦٧٨ق/١٢٧٩م از دو
خاندان صاحبنام شیراز، یعنی خاندان بیضاوی و بالی، به ترتیب عبدالله بن عمر و
رکنالدین ابویحییٰ اسماعیل را، به اشتراک، به قضا تعیین نمود که ابویحییٰ اسماعیل
در این امر بر بیضاوی تقدم داشته است(همانجا).
به هر روی، یاد کرد این انتصاب نشان میدهد که بیضاوی دستکم پیش از این تاریخ از
بیضا به شیراز آمده است؛ دیگر آنکه در این زمان از چنان جایگاهی برخوردار بوده است
که به این منصب گماشته شود. اگرچه در منابع از توانایی و دادگری او در امر قضا
بسیار گفتهاند(مثلاً ابنقاضی شهبه، ٢/١٧٢؛ ابنعماد، ٥/٣٩٢)، اما بیش از آنکه
بتوان آن گفتهها را در شمار دادههای تاریخی در نظر آورد و از آنها در تحلیلهای
تاریخی بهره برد، باید به مثابۀ تحسین و بزرگداشت بدانها نگریست. در بررسی و تحلیل
زندگی قاضیالقضات فارس، مجدالدین ابوابراهیم اسماعیل بنیحییٰ شیرازی(د٧٥٦ق) آشکار
میگردد که بیضاوی در یک دورۀ ٦ماهه در ٦٨١ق/١٢٨٢م ولایت قضای شیراز را در اختیار
داشته است(نک: سبکی، عبدالوهاب، ٩/٤٠١).
بیضاوی در دورهای که وارد قضا شده بوده، سفر یا سفرهایی به تبریز داشته است؛ در
حالی که برخی از منابع از او به عنوان شیخ و عالم منطقۀ آذربایجان یاد
کردهاند(نک: ابنشاکر، ٥٤؛ ابنکثیر، ١٣/٣٢٧).
در دستهای از منابع آمده است که بیضاوی برای طلب قضای شیراز به تبریز میرود. او
برای نزدیکی به سلطان از عارف و پارسای زمان خود، خواجه محمد کجوجانی(د ٦٧٠ق)یاری
میطلبد و شیخ با الفاظی ـ که برای بیضاوی آثار روحانی پسینی را در پی داشت ـ
خواستۀ او را به سلطان منتقل میکند. اگر چه سلطان بیدرنگ اجابت میکند، بیضاوی از
نوع سخنان شیخ به شگفت آمده، دگرگون میشود. او قضا را به کناری مینهد و مدتها در
خدمت آن شیخ به کسب معرفت الاهی میپردازد(معصوم علیشاه، ٢/٦٦٤-٦٦٥؛ خوانساری،
٥/١٢٨؛ حشری، ١٣٥؛ قرهداغی، ٦٢؛ تصحیف نام به صورتهای کتحتایی، کیخانی، کنجانی؛
برای شخصیت، نک: حمدالله، تاریخ، ٦٧٢). در دستهای دیگر از منابع آمده که وی در
سفری به مقر دستگاه حکومت ـ تبریزـ به مجلس درسی که وزیر در آن حضور داشته، وارد
شده است. او با توانایی، پرسشی طرح شده توسط استاد را پاسخ میگوید و این امر سبب
توجه وزیر به او میشود. پس از آنکه وزیر، وی را میشناسد، بیضاوی قضای شیراز را از
او طلب میکند که اجابت نیز میشود(سبکی، عبدالوهاب، ٨/١٥٨).
روایتی را هم حشری تبریزی بیان کرده است، مبنی بر اینکه بیضاوی که تفسیر خود را به
نام وزیر خواجه رشیدالدین فضلالله نوشته، برای ارائۀ نسخهای از آن به وزیر، راهی
تبریز میشود. او در مسیر خود، در نطنز به خدمت عبدالصمدبنعلی اصفهانی، صوفی آن
دیار نیز میرسد(همانجا).
براساس داشتههای گوناگون، اگرچه بسیاری از مراحل زندگی او را نمیتوان روشن کرد،
روند تاریخی به دست آمده را میتوان چنین تصویر کرد که بیضاوی در زمان اباقاخان،
پیش از ٦٧٠ق برای طلب منصب و قضای شیراز به تبریز رفته، و در این سفر به سبب ارتباط
با محمد کجوجانی، به تزکیۀ نفس پرداخته است، و با حضور سونجاق نویان در ٦٧٠ق در
شیراز، وی به فضا منصوب شده است. در پیوند روایات با یکدیگر، در ادامه چنین
مییابیم که در سفر دوم سونجاق به شیراز، این بار بیضاوی و رکنالدین ابویحییٰ را
به اشتراک، قاضی القضاتی فارس داده است. ظاهراً با انتقال قدرت از اباقا به احمد
تگودار، تغییراتی در اموری چون قضا رخ میدهد و برهمین اساس، خاندان پراشتهار
بالی(فالی) در شیراز، این مکان را یافتهاند که مجدالدین ابوابراهیم اسماعیل
بنیحییٰ، کودکی ١٥ ساله را به قاضی القضاتی آن سرزمین بگمارند(نک: سبکی،
عبدالوهاب، ٩/٤٠١). گویا این امر بیضاوی را بر آن داشته است تا به تبریز رفته، از
دربار طلب ابقای قضا کند(نک: همو، ٨/١٥٨). دور نیست که ٦ماه برکناری مجدالدین، و
جانشینی بیضاوی در ٦٨١ق، پیامد همین سفر بوده باشد. این دورۀ ٦ماهه، اگرچه آخرین
دورۀ قاضیالقضاتی بیضاوی به شمار میرود، اما گویا بر قضای آن دیار باقی مانده
است؛ چه، خواجه رشیدالدین در زمان وزارت خود در نامهای به فرزندش در بغداد، از
بیضاوی به عنوان «قاضی» یاد کرده است(ص٥٧).
براساس مجموعهای از اطلاعات، به نظر میرسد وی بخشی از زندگی خود را در تبریز به
سر برده است؛ چه، وی پیش از ٦٩٩ق، در زمان غازانخان، برای پیشکش تفسیر خود، انوار
التنزیل به خواجه رشیدالدین فضلالله، راهی تبریز میشود و آن اندازه در آنجا حضور
دارد که از او با عنوان عالم آذربایجان و شیخ آن دیار یاد کردهاند. به هر روی،
بیشترین شاگردان او در تبریز محضرش را درک کردهاند(مثلاً نک: ابنحجر، الدرر،
١/١٤٣-١٤٤، ٤/١٨٤) و به وفات او در تبریز نیز تصریح شده است(ابنشاکر، ٥٤؛ صفدی،
١٧/٣٧٩؛ ابنکثیر، ١٣/٣٢٧).
گزارش ابنحبیب دمشقی در درةالاسلاک مبنی بر اینکه بیضاوی به هنگام درگذشت بالغ بر
١٠٠سال داشته(نک: قرهداغی، ٥٤)، اگر چه مورد توجه شرح حالنویسان قرار گرفته
است، اما قابل تکیه نیست. دربارۀ زمان درگذشت بیضاوی سخن بسیار است و تواریخی که
یاد شده است، فاصلۀ سالهای ٦٨٥-٧١٩ق/١٢٨٦-١٣١٩م را در برمیگیرد(همو، ٥٦)که کُلبرگ
در این باره، تحلیلی از دادههای تاریخی را در اختیار قرار داده است(نک: ایرانیکا،
IV/١٥-١٦).
در بررسی تاریخ درگذشت او، مکاتبهاش با علامۀ حلی قابل تأمل است. وی طی نامهای در
باب استصحاب از کتاب القواعد علامه(تألیف: پیش از ٦٩٩ق)اشکال کرده که علامه بدو
پاسخ داده است؛ این امر نشان از زنده بودن او در این تاریخ دارد(خوانساری، ٢/٢٨٠،
٥/١٣٠؛ قس: علامۀ حلی، ١/٤٢). همچنین از آنجا که در نامۀ خواجه رشیدالدین به فرزندش
دربارۀ رسیدگی به ٥١ نفر از بزرگان(نک: ص ٥٦-٦٩)، نام کسانی آمده که در گذشت آنها،
در حدود سالهای ٧٠٣تا٧١٢ق است، نام بیضاوی در نامهای آمده که پیش از ٧٠٣ق نوشته
شده، و دیگر آنکه به طور طبیعی بیضاوی هم در همین طبقۀ سنی قرار داشته است. سخن
احمد زرکوب شیرازی که تاریخ درگذشت وی را ٧٠٨ق/١٣٠٨م دانسته است هم با این مطلب
همخوانی دارد(ص١٣٦). در نهایت خوانساری، بدون ذکر منبعی، از قول خود چنین میگوید
که: اولجایتو(گرایش به مذهب شیعه در ٧١٠ق)، علامۀ حلی را در بسیاری از بزرگان دیگر
مذاهب، همچون بیضاوی برتر میدانست(٢/٢٧٥)؛ که این مطلب هم نشان از وفات او پس از
٧١٠ق دارد. مجموعۀ این اطلاعات ما را بر آن میدارد که درگذشت بیضاوی را در حدود
دهۀ دوم سدۀ ٨ق در تبریز بدانیم؛ پیکر او در مقبرۀ چرنداب به خاک سپرده شد(نک:
ابنکثیر، همانجا؛ فصیح، ١(٢)/٣٦٥) و گویا قبر او تا دورۀ صفویه همچنان شناخته بوده
است.
شخصیت علمی: بیضاوی در خاندانی شافعی مذهب، در شیراز، شهری با سابقهای قدیم در
گرایش به کلام اشعری(نک: ه د، ٨/٧٤٥-٧٤٦)رشد یافت. سلسلۀ آموزش وی نیز از پدر، با
چند واسطه به غزالی، متکلم بزرگ اشعری و از طریق او به رسول اکرم(ص)میرسد(بیضاوی،
الغایة...، ١/١٨٤؛ یافعی، ٤/٢٢٠) و این اتصال در زمانی که بسیاری از حلقههای اتصال
در اثر از هم پاشیدن مدارس و محافل گسیخته شده، از اهمیتی فراوان برخوردار بوده
است.
مروری بر آثار بیضاوی، به خوبی نشان میدهد که وی از آراء مذاهب و فرق گوناگون،
همچون معتزله، مرجئه و کرامیه، دیدگاههای فرق گوناگون شیعه از امامیه و زیدیه و
اسماعیلیه و حتیٰ برخی فرق کمشناخته چون فضیلیه، آگاه بوده است(مثلاً نک: بیضاوی،
طوالع...، ٦٨، ٨٠، ١٦٩، ١٩١، ٢١٤، منهاج...، ٦٨، ٧١، ١٢٥، ١٢٧، ١٤٣). اما او خود به
موضع اشاعره پایبند است و با بهره گیری از دانش پیشینان این مکتب، به ویژه تحت
تأثیر اندیشمندانی چون غزالی و فخرالدین رازی، با نگاهی عقلگرا به تألیف آثاری در
حوزههای متنوع علوم اسلامی پرداخته است(نیز نک: فاس اس، ٣٦٥). ساختار منطقی، تکیه
بر مبانی نظاممند، توجه به درایت مفاهیم سنتی و ارائۀ تعاریف دقیق کلامی از برخی
مورد اختلاف، از ویژگیهای بارز در آثار بیضاوی است(همو، ٣٢-٣٣, ٣٩٨؛ گارده، ٦٠, ٧٦،
جم (.
بیضاوی با تلقین مفاهیم کلامی و فلسفی، به جایگاه عقل در حوزۀ معارف دینی توجهی
ویژه مبذول داشته، و آراء خود دربارۀ عقل و نظر را در مجموعۀ طوالع الانوار به
تفصیل آورده است(نک: همو، ١٦٤-١٦٥).
بیضاوی در مباحث دینی، از عقلگرایی به سوی میراث نقلی گراییده است؛ از همینرو،
نباید انتظار داشت که وی در منظومۀ کلامی خویش وجه تمایز شاخصی با متکلمان پیشین
داشته باشد؛ اما کوشش وی در جهت تلفیق میان عقل و نقل، نه تنها زمینۀ اصلی در
پیدایش آثار متنوع او بوده، که برخی تحلیلها و مواضع خاصی را برای او نیز ایجاب
کرده است. به عنوان نمونه، وی با تکیه بر احادیث، به تقویت جایگاه سنتی عقل در
اندیشۀ خود پرداخته است و این رویکرد، نقادان حدیث را که نسبت به احادیث عقل بدبین
بودهاند، نیز درگیر داوری و ارزیابی آراء او ساخته است(ابنحجر، فتح...، ٧/٢٠٥؛
مناوی، ٣/٢٨٦-٢٨٧؛ عجلونی، ١/٢٧٥). افزون بر آن، برخی موضعگیریهای وی، چون «توقف»
او در مقابل پرسش تاریخ از شقاوت و سعادت آن جهانی کودکان(نک: مناوی، ٣/٩٧، ١٠٩)،
تحلیل او دربارۀ نسبت میان منزلت اولیاء و منزلت پیامبر(ص)(ابنحجر، همان، ١٣/٣٦٤)،
و یا دیدگاه او دربارۀ نسبت میان قرآن و معارف نازل شده بر دیگر پیامبران(زرقانی،
٤/٤٤٩) از جملۀ کوششهای درخور توجه او در حوزۀ عقاید در مباحث معاد و نبوت است.
سرانجام باید به برخی از نگرشهای مبتنی بر معرفت عرفی اشاره کرد که بیضاوی را
واداشته است تا در مواضعی به ارائۀ تحلیلهایی دربارۀ زبان عرفی، مانند مسئلۀ
استعاره و تمثیل(همو، ٢/٢٥٤) و گاه به تحلیلهایی از جامعه و روابط حاکم بر آن
بپردازد(مثلاً نک: همو، ٣/٢٠٩-٢١٠).
گستردگی نقش درایت در اندیشه و آثار او، کمتر جایی برای دقت در روایت باقی گذارده
است و از همین روست که گاه در برخورد با روایات در آثار او، به موضوعاتی
برمیخوریم، از جمله حذف اسانید، نقل به معنی، بهرهگیری از احادیثی با متن یا سند
ضعیف، و گاه تلفیق دو یا چند حدیث با یکدیگر(مثلاً نک: عراقی، ٥٢، ٥٥-٥٦، ٦٩، جم
؛ غماری، ١١٤، ١٢٢؛ نیز حاجی خلیفه، ١/١٨٨).
در ادامۀ سخن از برخورد بیضاوی با حدیث، این نکته نیز شایان توجه است که وی به
عنوان یک فارسی زبان، در نقل حدیث، اگر چه نقل عین عبارت عربی را «اولیٰ» دانسته،
اما برخلاف هنجارهای حدیثگرایان، نقل معنای آن به فارسی را نیز روا شمرده است(نک:
منهاج، ١٢١). آنگونه که از عبارت گذرا و بسیار حائز اهمیت او در مقدمۀ نظام
التواریخ برمیآید، او گفتن و نوشتن به فارسی را زمینۀ «استفادۀ عام» میشمرده
است(ص٣).
گفتنی است، افزون بر آنکه بیضاوی را به عنوان فقیه اصولی و متکلم اشعری میشناسیم،
براساس مجموعهای از اطلاعات، به نظر میرسد که وی گرایشی هم به تصوف داشته است. در
برخی منابع از او با عنوان زاهد و عابد یاد شده است(سبکی، عبدالوهاب، ٨/١٥٧).
میدانیم که بیضا مدتی نزد صوفی تبریزی، محمد کجوجانی به تزکیه و تهذیب نقس
پرداخته، و همچنین در مسیر سفر به تبریز، خود را ملزم میدانسته است که نزد شیخ
سلسلۀ سهروردیه، نورالدین عبدالصمد نطنزی حضور یابد(دربارۀ او، نک: جامی، ٤٨٠؛
معصوم علیشاه، ٢/٣١٢). در کنار این دادهها، تألیف کتاب تهذیب الاخلاق در تصوف، این
گرایش او را بیشتر نمایان ساخته است(نک: ابنشاکر، ٥٤).
بیضاوی در حوزههای متنوعی که بر آنها چیرگی داشته، در فقه و کلام وتفسیر، در کنار
بیان رأی و نظر دیگران، آراء و اختیارات خود را نیز یاد کرده است(نک: الغایة،
١/١٩٣، ٢٦٨، ٤٨٩، جم ، طوالع، ٦٩، ٧٧، ٧٩، جم ، منهاج، ١١١، جم (. در این میان
آنچه دربارۀ اظهارنظرهای بیضاوی در کتاب فقهی الغایة القصویٰ فی درایة الفتویٰ جلب
نظر میکند، انباشتگی آن در آغاز کتاب، یعنی بخشهای عبادی، و سیر روبه کاهش در طول
کتاب است. توجه برانگیزترین موضوع در این میان، بخش معاملات، قضا و شهادات است که
نظر به عهدهداری منصب قضا توسط او، انتظار میرود بیشترین حجم آراء شخصی او را در
برداشته باشد؛ اما این انتظار کمتر برآورد شده است. نمونۀ دیگر از عملکرد توجه
برانگیز بیضاوی را میتوان در چگونگی به پایان بردن کتاب منهاجالوصول مشاهده کرد.
او در باب دوم از بخش هفتم کتاب، در موضع افتا، پس از ذکر این مطلب که هنوز سخنی
برای گفتن دارد، شتابزده کتاب را به پایان میبرد(نک: ص١٧٩).
آراء، نظرات و اندیشههای بیضاوی، از زمان خود او مورد توجه کسان بسیار واقع شد و
تأثیر بسزای آن را میتوان در رواج آثار وی، و نیز رویکرد فراوان شارحان و
حاشیهنویسان بر آن آثار دانست. برخی از آثار او مانند تفسیر انوار التنزیل و کتاب
منهاج الوصول مدتها در شمار کتابهای آموزشی، تدریس و روایت میشده است(نک:
ابنقاضی شهبه، ٤/٧٠؛ ابنعماد، ٤/١٢، ١٧٨، ٢٠١، جم ؛ جبرتی، ١/٣٠٣، ٣٣١؛ رودانی،
١٨٣). رودانی سلسلۀ روایی خود از طوالع الانوار بیضاوی، و دیگر تصانیف او را یاد
کرده است(ص١٨٣، ٢٩٥).
در غرب سرزمینهای اسلامی هم آثار کلامی او دارای اشتهار بودهاند؛ چنان که قلقشندی
در سخن از آثاری که خود آنها را «علم النوامیس» یاد کرده، به ترتیب کتبی از ارسطو،
افلاطون، فارابی و از بیضاوی طوالع و مصباح را نام می برد(١/٤٧٠). وی در جایی دیگر،
آن گاه که قصد نام بردن از یکی از بزرگان شهر بیضا را دارد، از قاضی بیضاوی یاد
میکند و برای معرفی وی، یاد کرد نام منهاج در اصول فقه و طواله در کلام را کافی
میداند(٤/٣٤٦؛ نیز حمدالله، نزهة، ١٢٣)؛ مطلبی که یادآور این جملۀ قدیم است که در
جایگاه علمی بیضاوی، همان کتاب المنهاج کفایت میکند(ابنقاضی شهبه، ٢/١٧٢). بلوی
هم در اندلس، آنگاه که قصد مقایسه و برابر نهادن آثار کلامی مغاربه با مشارقه را
داشته، نام طوالع بیضاوی را به میان آورده است(ص٤٤٥).
با نگاهی گذرا به فهرستی که حاجی خلیفه از شروح و حواشی تفسیر و دیگر آثار بیضاوی
در اختیار قرار داده است(١/١٨٨بب ، نیز جم (، میتوان به گسترۀ رواج اندیشه و
آثار وی پی برد(نیز نک: ادرنوی، ٢٦٣، ٢٩٧، ٢٩٨، جم (. ابنخلدون با نگاهی تاریخی
در مبحث اصول و در نام بردن از متکلمان پردازنده به آثار اصولی، کتاب منهاج، و نیز
توجه فراوان دانشاندوزان را بدل یاد کرده است(ص٤٥٥).
آثار: بیضاوی آثار بسیاری در زمینههای گوناگونی چون فقه و اصول، علوم قرآنی، کلام،
اخلاق، نجوم، تاریخ و ادب تألیف کرده است که برخی از آنها امروزه از میان رفتهاند.
بیشتر این آثار در زمان خود مؤلف رواج داشته است:
الف- چاپی:
١. انوار التنزیل و اسرار التأویل، یا تفسیر بیضاوی، که یکی از مهمترین و
متداولترین تفاسیر در سدههای اخیر بوده، و نه تنها امروزه، که از سدۀ ١٠ق
اصلیترین شناسه برای بیضاوی بوده است(مثلاً نک: شیخ بهایی، ١/٥٩؛ برای معرفی
تفصیلی این اثر، نک: ه د، تفسیر بیضاوی).
٢. طوالعالانوار، با توجه به یاد کرد نووی(د٦٧٦ق/١٢٧٧م) از این اثر کلامی در تهذیب
الاسماء(٣/١٩١)، طوالع میبایست در تاریخی پیش از ٦٧٦ق تألیف شده باشد. این کتاب
افزون بر توجه دیگر نویسندگان(مثلاً قلقشندی، ٤/٣٤٦؛ بلوی، همانجا؛ قاسمی، ١/٢١٩)،
و شروح مختلفی که بر آن نوشتهاند(نک: حاجی خلیفه، ٢/١١١٦-١١١٧)، بر آثار مؤلفان
پسین نیز، به ویژه عضدالدین ایجی، تأثیری چشمگیر داشته است(نک: فان اس، ٥, ١١ جم
؛ گارده، ٦٠, ١٨٠). این اثر بارها از جمله به کوشش عباس سلیمان، در
قاهره/بیروت(١٤١١ق/١٩٩١م) به چاپ رسیده است.
٣. الغایةالقصویٰ فی درایةالفتویٰ. این اثر خلاصهای از الوسیط غزالی در فقه شافعی
است(نک: اسنوی، ١/٢٨٤) و قرهداغی آن را در ١٩٨٢م، همراه با مقدمهای مفصل در
قاهره منتشر کرده است.
٤. لب الالباب، اختصاری است از کافیۀ ابن حاجب در نحو، که همراه امتحان الاذکیاء
برکوی در استانبول(١٢٦٠ و ١٢٧٠ق) به چاپ رسیده است(برای گسترۀ نسخهها و شروح،
نک: فهرس مخطوطات...، ٢/٢٠٩؛ GAL, I/٥٣٣; GAL, S, I/٣٧٠, ٧٤٢).
٥. منهاج الوصول الیٰ علم الاصول. سبکی این اثر را، به ویژه به سبب اختصار آن، در
نوع خود بیبدیل دانسته، و نه تنها آن را شرح و تدریس کرده، که به فرزندش هم آموخته
بوده است(نک: سبکی، علی، ١/٦، ١٠٦). بسیاری کسان بر آن شروح و حواشی نوشتهاند و
برخی هم آن را به نظم در آوردهاند(فاسی، ١/٣٣٥، ٢/١٠٥؛ سیوطی، ٥٤٤، ٥٤٨؛ نیز
مطیعی، ١٠-١٦). این اثر بارها از جمله به کوشش سلیم شبعانیه، در دمشق(١٩٨٩م) انتشار
یافته است.
٦. نظام التواریخ. این کتاب تاریخی که در ٦٧٤ق و به زبان فارسی تألیف شده است،
تاریخ جهان را از آدم تا همان سال دربر میگیرد و مخصوصاً برای برخی اطلاعات دربارۀ
آن عصر مفید است. با نگاهی به فهرست استوری از نسخههای مکرر این اثر، میتوان به
میزان گرایش عام به این کتاب و گسترۀ جغرافیایی این گرایش پی برد(ص ٧٠-٧١؛ نیز
منزوی، ٦/٤٢٠٦-٤٢٠٧). براون به ویژه با در نظر گرفتن نزدیکی تألیف آن و تاریخ
بناکتی، این دو را با هم سنجیده است(ص ١٤٢-١٤٣). چابهایی از این اثر همچون چاپ بهمن
کریمی در تهران(١٣١٣ش) نیز صورت گرفته است.
ب- خطی:
١. تحفةالابرار، که شرحی است بر مصابیح السنۀ بغوی در حدیث، نسخههایی از آن در
کتابخانههای کوپریلی و نورعثمانیۀ استانبول موجود است(نک: کوپریلی، ١/١٧٥؛
نورعثمانیه...، ٦٢؛ نیز نک: GAL, I/٤٤٨; GAL, S, I/٦٢٠).
٢. مصباحالارواح، متنی است مختصر در عقاید. مؤلف از این اثر، در کتاب دیگرش منهاج
یاد کرده است(نک: ص١١١). نسخههایی از متن کتاب و برخی شروح آن در کتابخانههایی
مانند لالهلی، رامپور، اسکوریال و آمبروزیانا وجود دارد(آمبروزیانا، ESC٢; I/٩١،
شم ٦٥٠؛ GAL, I/٥٣٣; GAL, SI/٧٤٢).
٣. منتهی المنیٰ، در شرح اسماء حسنای الاهی، اثر دیگری از او در عقاید است که
نسخهای از آن در کتابخانۀ موزۀ بریتانیا(GAL, S, I/٧٤٣) نگهداری میشود.
٤. موضوعات العلوم و تعاریفها. نسخهای از این اثر در دارالکتب مصر نگهداری
میشود(GAL, I/٥٣٤؛ الفهرس التمهیدی...، ٥٦١) و اختصاری از آن در کتابخانۀ یحییٰ
افندی استانبول موجود است(GAL, S، همانجا). نسخهای با عنوان تعریفات العلوم در
اسکندریه نیز ظاهراً همین اثر است(GAL، همانجا).
ج- آثار یافت نشده: در منابع به یادکرد آثار بیشتری از بیضاوی برمیخوریم که
هماکنون از آنها در دست نیست. برخی از آنها عبارتاند از الایضاح، در علم اصول؛
التهذیب و الاخلاق، یا تهذیب الاخلاقتهذیب الاخلاق؛ شرح التنبیه ابواسحاق شیرازی در
فقه؛ شرح الفصول خواجه نصیرالدین طوسی در علم هئیت؛ المطالع فی المنطق؛ و مختصر فی
الهیئة(ابن شاکر، ٥٤؛ صفدی، ١٧/٣٧٩؛ سبکی، عبدالوهاب، ٨/١٥٧؛ اسنوی، همانجا؛ یافعی،
٤/٢٢٠؛ ابنقاضی شهبه، ٢/١٧٣).
مآخذ: ابنحجر، عسقلانی، احمد، الکامنة، حیدرآباد دکن، ١٩٧٢م؛ همو، فتح الباری، به
کوشش محمدفؤاد عبدالباقی و محبالدین خطیب، بیروت، ١٣٧٩ق؛ ابنخلدون، عبدالرحمان،
مقدمة، بیروت، ١٩٨٤م؛ ابنشاکر کتبی، محمد، عیونالتواریخ، سالهای ٦٨٨-٧٠٦ق، نسخۀ
عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز؛ ابنعماد، عبدالحی، شذراتالذهب، بیروت، دارالکتب
العلمیه؛ ابنقاضی شهبه، ابوبکر، طبقاتالشافهیة، به کوشش حافظ عبدالعلیمخان،
بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ ابنکثیر، البدایة و النهایة، به کوشش احمد ابوملحم و دیگران،
بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ احمدزرکوب، شیرازنامه، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ١٣٥٠ش؛
ادرنوی، احمد زرکوب، شیرازنامه، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ١٣٥٠ش؛ ادرنوی، طبقات
المفسرین، به کوشش سلیمان خزی، مدینه، ١٩٩٧م؛ اسنوی، عبدالرحیم، طبقات الشافعیة، به
کوشش عبدالله جبوری، بغداد، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ براون، ادوارد، تاریخ ادبی ایران(از سعدی
تا جامی)، ترجمۀ علیاصغر حکمت، تهران، ١٣٢٧ش؛ بلوی، احمد، ثبت، به کوشش عبدالله
عمرانی، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ بیضاوی، عبدالله، طوالع الانوار، به کوشش عباس سلیمان،
قاهره/بیروت، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ همو، الغایةالقصویٰ، به کوشش علی محییالدین قرهداغی،
قاهره، ١٩٨٢م؛ همو، منهاج الوصول، به کوشش سلیم شبعانیه، دمشق، ١٩٨٩م؛ همو، نظام
التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ١٣١٣ش؛ جامی، عبدالرحمان، نفحاتالانس، به
کوشش مهدی توحیدیپور، تهران، ١٣٢٧ش؛ جبرتی، عبدالرحمان، عجائبالآثار، بیروت،
دارالجیل؛ جنید شیرازی، ابوالقاسم، شدالازار، به کوشش محمدقزوینی و عباس اقبال
آشتیانی، تهران، ١٣٢٨ش؛ حاجی خلیفه، کشف؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀاطهار، به
کوشش عزیز دولتآبادی، تبریز، ١٣٧١ش؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش
عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٣٩ش؛ همو، نزهةالقلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، ١٩١٥م؛
خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، بیروت، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ رشیدالدین فضلالله،
مکاتبات رشیدی، به کوشش محمدشفیع، پنجاب، ١٣٦٤ق/١٩٤٥م؛ رودانی، محمد، صلةالخلف، به
کوشش محمد حجّی، بیروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ زرقانی، محمد، شرع علیٰ موطأ مالک، بیروت،
١٤١١ق؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیة الکبریٰ، به کوشش عبدالفتاح محمد حلو و
محمود محمدطناحی،جیزه، ١٩٩٢م؛ سبکی، علی و عبدالوهاب سبکی، الابهاج، بیروت،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ سیوطی، طبقات الحفاظ، بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ شیخ بهایی، محمد، الکشکول،
بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م، صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به کوشش دُرتئا کراوولسکی،
ویسبادن، ١٩٨١م؛ عجلونی، اسماعیل، کشف الخفاء، به کوشش احمد قلاش، بیروت، ١٤٠٥ق؛
عراقی، عبدالرحیم، تخریجالاحادیث و الآثار لواقعة فی منهاج البیضاوی، به کوشش
محمدعجمی، بیروت، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ علامۀ حلی، حسن، «القواعد»، همراه ایضاح
فخرالمحققین، قم، ١٣٨٧ق؛ غماری، عبدالله، الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج، به کوشش
سمیرطه مجذوب، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ فاسی، محمد، ذیل التقیید، به کوشش کمال یوسف
حوت، بیروت، ١٤١٠ق؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٢٠ش؛
الفهرس المتهدی للمخوطات المصورة، قاهره، ١٩٤٨م؛ فهرس مخطوطات جامعةالاسکندریة،
قاهره، ١٩٩٥م؛ قاسمی، محمد، ایثارالحق علی الخلق، بیروت، ١٩٨٧م؛ قرهداغی، علی
محییالدین، مقدمه بر الغایة القصویٰ(نک: هم ، بیضاوی)؛ قلقشندی، احمد،
صبحالاعشیٰ، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ کوپریلی، خطی؛ مطیعی، محمد بخیت، مقدمه بر
نهایةالسؤل اسنوی، قاهره، ١٣٤٣ق؛ معصوم علیشاه، محمد معصوم، طرائق الحقائق، به کوشش
محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٣١ش، مناوی، عبدالرئوف، فیضالقدیر، قاهره، ١٣٥٦ق؛ منزوی،
خطی، نورعثمانیه کتبخانه سنده محفوظ کتب موجوده نن دفتریدر، استانبول، ١٣٠٣ق؛ نووی،
یحییٰ، تهذیب الاسماء اللغات، بیروت، ١٩٩٦م؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی،
تهران، ١٣٤٦ش؛ یافعی، عبدالله، مرآةالجنان، بیروت، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ یاقوت، بلدان؛ نیز:
Ambrosiana; ESC٢; GAL; GAL, S; Gardet, L. and M. M. Anawati, Introduction á la
théologie musulmane, Paris, ١٩٧٠; Iranica; Storey, C. A., Persian Literature,
London, ١٩٢٧-١٩٣٩; Van Ess, J., Die Erkkenntnislehre des‘Adudaddinal Їcī,
Wiesabaden, ١٩٦٦.
فرامرز حاجمنوچهری