دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٣٧٥
| بیژن ومنیژه جلد: ١٣ شماره مقاله:٥٣٧٥ |
بیژَنْ وَ مَنیژه، از مشهورترین داستانهای
غنایی ـ حماسی شاهنامۀ فردوسی و ادبفارسی که در آن ماجراهای بیژن ـ پسر گیو و
نوادۀ گودرز ـ پهلوان نامدار ایرانی در دورۀ کیانی، و منیژه دختر افراسیاب، پادشاه
معروف تورانی به نظم درآمده است.
خلاصۀ داستان: بیژن به فرمان کیخسرو، پادشاه ایران، برای دفع گُرازانی که باغهای
ارمان واقع در مرز ایران و توران را ویران میکردند، بدانجا مأموریت مییابد. او پس
از آنکه با دلیری، بسیاری از گرازان را میکشد، به اغوای گرگین میلاد که در این
مأموریت راهنمای اوست، به جشنگاه منیژه میرود تا چند پریچهره برباید و به ایران
آورد. بیژن نزدیک چشمهای با منیژه دیدار میکند و منیژه بدو دل میبازد و او را به
کاخ خود میبرد، ولی گَرسیوَز، برادر افراسیاب با هجوم به جایگاه بیژن، او را به
بند میافکند و به فرمان افراسیاب در چاهی ژرف زندانی میکند. رستم رهسپار توران
میشود و با راهنمایی منیژه، بیژن را از درون چاه میرهاند و همراه با آن دو به
ایران بازمیگردد و در ایران منیژه به همسری بیژن درمیآید(فردوسی، ٣/٣٠٧ بب(.
ذبیحالله صفا برپایۀ شواهدی که در خطبه و متن داستان مذکور است، برآن است که «بیژن
و منیژه»، داستان منثور مستقل و مشهوری بوده که فردوسی در اوان جوانی به عنوان
نخستین کارمایۀ خود، آن را سروده است. به گفتۀ صفا از سخنان شاعر در خطبۀ داستان
نیک میتوان دریافت که او در زمان سرودن داستان، جوانی توانگر و ثروتمند بوده است.
بنابراین، شاعر پیش از آنکه به شاهنامۀ منثور ابومنصوری دست یابد(ح ٣٧٠ق/٩٨٠م) و نه
در دوران پیری و تنگدستی این داستان را سروده است و از آنجا که این داستان در غرر
اخبار ملوک الفرس ثعالبی که مانند شاهنامۀ فردوسی، مأخذ عمدۀ آن شاهنامۀ ابومنصوری
است، دیده نمیشود، پس در شاهنامۀ ابومنصوری هم، چنین داستانی وجود نداشته است. صفا
میافزاید: سبک کلام فردوسی در داستان «بیژن و منیژه» و استفادۀ فراوان شاعر از
«الفهای اطلاق» برای کمک به روانی وزن شعر در این داستان، برخلاف بخشهای دیگر
شاهنامه نشان میدهد که این داستان، سرودۀ شاعر جوان و تازهکاری است که هنوز به
پختگی و مهارت لازم در سخنوری نرسیده است(تاریخ...، ١/٤٦٣-٤٦٤، حماسه...، ٤٤-٤٥،
٩٢، ١٧٧-١٧٩).
شهبازی با تأیید دیدگاههای صفا، میافزاید: داستان «بیژن و منیژه»، نه بخشی از
خداینامه بوده است و نه بخشی از شاهنامۀ ابومنصوری؛ بلکه مانند «ویس و رامین» و
«خسرو و شیرین»، داستان مستقلی به شمار میرفته که فردوسی در حدود ٣٥ سالگی در
٣٦٥ق/٩٧٦م سروده، و سالها بعد، آن را به داستان قبلی(داستان اکوان دیو) و داستان
بعدی (داستان رزم یازده رُخ) پیوند داده است(ص٥٦)؛ اما صحت این آراء به دلایلی که
در اینجا میآید، محل تأمل است:
١. فردوسی در بیشتر داستانهای شاهنامه، از جمله «بیژن و منیژه» و داستان «اکوان
دیو»، مقدمههایی آورده که با متن داستان هماهنگ است و ذهن خواننده را برای ورود به
متن آماده میسازد(مثلاً نک: ٣/٢٨٧-٢٨٩، ٤/٤-٦: مقدمههای داستان «رستم و
اسفندیار» و «رستم و سهراب»). بنابراین خطبۀ داستان «بیژن و منیژه» را نباید واقعی
پنداشت و براساس آن به جوان بودن فردوسی یا منفرد بودن داستان حکم کرد و بت مهربان
را همسر فردوسی دانست(نک: اسلامی ندوشن، ٥٤-٥٥).
٢. درست است که پیش از فردوسی، برخی داستانهای شاهنامه مثل «رستم و اسفندیار»
قطعاً، و «بیژن و منیژه» احتمالاً به صورت داستانهای مستقل مکتوب رواج داشته است.
ولی شواهد و دلایل قانع کنندهای در دست نیست که براساس آنها فرض کنیم که این
داستانها در مأخذ اساسی فردوسی، یعنی شاهنامۀ ابومنصوری نبوده است؛ زیرا فیالمثل،
تحریر مستقل داستان رستم و اسفندیار(نک: ابنندیم، ٣٦٤) مانع درج و ثبت آن در
شاهنامۀ ابومنصوری نبوده است. وانگهی، دلیل صفا، مبنی بر اینکه، چون داستان «بیژن و
منیژه» در غرر اخبار ثعالبی نقل نشده، پس در شاهنامۀ ابومنصوری نیز مندرج نبوده
است، برهانی قاطع نیست؛ زیرا توجه ثعالبی، بیشتر به بخشهایی از شاهنامۀ ابومنصوری
معطوف بوده که به سرگذشت شاهان ایران اختصاص داشته است، به به داستانهایی چون «بیژن
و منیژه»، و نه حتیٰ داستانهایی چون «هفتخان رستم» که آن را خردپذیر نمیداند؛ نقل
داستان «هفتخان اسفندیار» هم از سوی وی بدان سبب بوده که بر سر زبانها بوده است و
مردم آن را خوش میداشتهاند(ص٣٠١-٣٠٢).
٣. برخلاف نظر شهبازی(همانجا) به هیچروی نمیتوان فرض کرد که فردوسی داستان «بیژن
و منیژه» را در جوانی سروده، وبعدها با داستان قبلی و بعدی پیوند داده است؛ زیرا در
داستان «رزم یازده رخ» که بعد از «بیژن و منیژه» مذکور است، شواهد قانعکنندهای
وجود دارد که حاکی از آنکه در مأخذ شاعر، به راستی، این دو داستان، به همین ترتیبِ
موجود در شاهنامه، وجود داشته است. فردوسی در چندین موضع از داستان «رزم یازده رخ»،
با صراحت، خاطرنشان میسازد که افراسیاب آتش این جنگ را به انتقام شبیخون بیژن به
کاخ او و نیز به کینخواهی از رستم که بعد از نجات بیژن، با یورش به تورانیان، گیتی
بر او سیاه کرده بود، برافروخته است(٤/٤، بیت١٧، ص٥، بیتهای ٢٥-٢٦، ٢٨، ص٦، بیتهای
٤١-٤٢). وانگهی، هنگامی که شاعر تأکید میکند در نقل منبع خود سخت امانتدار بوده
است(نک: ٣/٢٨٥، بیتهای ٢٨٧٩-٢٨٨٠)، نمیتوان فرض کرد که فردوسی با تصرف در تاریخ
ملی ایران، این دو داستان را خودسرانه به یکدیگر پیوند داده باشد.
٤. از سیاق سخن فردوسی در خطبۀ داستان «بیژن و منیژه»(نک: ٣/٣٠٣-٣٠٦) دربارۀ مأخذ
کار او آشکارا میتوان دریافت که شاعر، این داستان را از یک مجموعه برگزیده، و آن
را به نظم آورده است، نه آنکه اساس کار او کتاب مستقلی به نام بیژن و منیژه بوده
است. این معنا را سخن «بت مهربان» شاعر نیز تأیید میکند(نک: ٣/٣٠٥، بیت١٩)؛ نیز
همو یا یار«سروبُن» از شاعر میخواهد که داستان را از «دفتر پهلوی» (دفتر پهلوانی)
به شعر درآورد(نک: ٣/٣٠٦، بیت٢٢) و شاعر خود در دیباچۀ شاهنامه، آنجا که از منبع
منظومۀ خود سخن میگوید، باز آن را دقیقاً «دفتر پهلوی» مینامد(١/١٤، بیت١٤٢) که
دلیلی در دست نیست که مراد او همان شاهنامۀ ابومنصوری نباشد که در ٣٥٦ق/٩٦٧م به
فرمان ابومنصورمحمدبنعبدالرزاق(ه م) فراهم آمد(نک: همو، ١/١٢، بیت ١١٥-١٢٥؛
نک: «مقدمه...»، ٣٣-٣٥).
حاصل سخن آنکه داستان «بیژن و منیژه»، به احتمال بسیار بخشی از شاهنامۀ ابومنصوری
را تشکیل میداده، و فردوسی این داستان را همراه با داستانهای دیگر بهنظم آورده
است. ازاینرو، نمیتوان به سبب استفاده از «الف اطلاق» در نظم داستان «بیژن و
منیژه»، او را هنگام سرودن این داستان جوانِ تازهکار و ناپخته دانست، بهویژه آنکه
خطبۀ داستان در شمار یکی از پرمایهترین و شیواترین خطبههای شاهنامه است و
درونمایه و برونمایۀ آن از سختگی شعر شاعر نشان دارد(برای تفصیل، نک: خطیبی،
٦٧-٧٠؛ امیدسالار، ٥٤٤-٥٤٦).
خطبۀ داستان، تنها مقدمهای معمول با هدف تشویق خواننده به خواندن داستان نیست،
بلکه رمز شگفتی نیز در بطن آن نهفته است. حکایت شاعر دلتنگ از تاریکی دهشتناک و
هجوم اهرمن، با «ماه روی» او رمزی است از چاه تاریک بیژن و وفاداری و مهربانیهای
منیژه به این دلاور ایرانی. در مقدمه و متن داستان شباهتهای شگفتی به چشم میخورد.
در هر دو مورد بانوانی عاشق، مردانی اندوهگین و تیرهروز را یاری میدهند. در هر دو
مورد، موقعیت مردان در تاریکی وصف میشود(باغ شاعر و چاه منیژه) و معشوقهها، اسباب
آسایش را فراهم میآورند(خواندن داستان، شاعر را آرامش می دهد و مُهر رستم، نویدی
است برای رهایی بیژن از چاه). هم در مقدمه و هم در متن داستان، نوری ظلمات شب را
روشن میسازد. «ماه روی» شاعر برای او چراغ میآورد و منیژه آتشی میافروزد تا رستم
به راهنمایی آن به جایگاه بیژن رود(نک: دیویس، ١٦٧-١٧١).
کهنترین متنی که نام بیژن و زن او، منیژه در آن ضبط شده، کتابی است به نام «اعمال
توماس١» که در آن سفر قدیس توماس، حواری مسیح به هندوستان شرح شده، و به احتمال
فراوان در اواخر سدۀ ٣م نوشته شده است. در این کتاب که اصل آن به زبان سریانی بوده،
و سپس به یونانی، لاتینی، ارمنی و عربی ترجمه شده است، نام بیژن و منیژه به سریانی:
«ویزن» و منشر٢»، به یونانی: «اوزانس» و «منساره٣»، و به ارمنی: «ویژان» و
«ماناسار٤» آمده است. وجود نامهای بیژن و منیژه در این کتاب، از قدمت این داستان در
ادبیات غنایی ـ حماسی ایران نشان دارد(نک: مینورسکی، ١٨١، حاشیۀ ٦؛ سرکاراتی،
١٢٣-١٢٤).
نخستین بار نولدکه به درستی دریافت که داستهانهای بیژن و پدرش گیو و پدربزرگش گودرز
منقول در شاهنامۀ فردوسی، از جمله داستانهایی است که خاستگاه پارتی دارند(ص٢٥-٢٧؛
نیز نک: یارشاطر، ٤٥٨-٤٥٩). به گمان نولدکه خاندانهای مشهور و با نفوذ پارتی که در
دورۀ ساسانیان نیز شوکت و قدرت مخصوص خود را حفظ کرده بودند، نیاکان خود را در زمرۀ
پهلوانان داستانهای کهن ملی بهشمار آوردهاند(ص٢٦). هرچند نام بیژن در سکهها و
کتیبههای اشکانیان و نیز در منابع یونانی و رومی دیده نمی شود، اما برخی مورخان
دورۀ اسلامی از جمله طبری(١/٥٨٣)، مسعودی(٢/١٣٦) و حمزۀ اصفهانی(ص١٣) نام او را در
فهرست شاهان اشکانی آوردهاند(نیز نک: کویاجی، آیینها...، ١٤١).
بعداز نولدکه، مینورسکی در مقالۀ عالمانهای که دربارۀ ویس و رامین نوشت، نشان داد
که این داستان پارتی با داستان بیژن و منیژه ربط دارد، چه، در ویس و رامین نام
«موبد شهرو»، دوبار با نام خاندانش «منیکان» آمده است(نک: فخرالدین اسعد، ٣٣، ٥٨).
منیکان از دو جزء تشکیل یافته است: «منی» یا «منیک» و پسوند بنوت آن یا (اَ)
کان(مانند گیوکان در شاهنامه، یعنی از نسل گیو) که شبیهترین نام در میان اسامی
پارتی به منیک، یا منیچ است و یوستی نام منیژه، دختر افراسیاب را شکل مؤنث آن
دانسته است(ص١٩٠). به گمان مینورسکی نام خاندانی «منیکان»، نمایانگر فرزندانی از
بیژن است که از منیژه زاده شدهاند. هرچند انتساب پسر به مادر معمول نیست، ولی
نمونهای از آن در ویس و رامین در مورد «ویروی شهرو» دیده میشود. نام مادر باید
برای بازشناختن فرزندانی به کار رفته باشد که از یک مادر نیستند(ص١٨٥-١٨٦).
همانندیها و همسانیهای دیگری نیز بین دو داستان ویس و رامین و «بیژن و منیژه» به
چشم میخورد: بیژن و رامین در عین دلیری و بیباکی هر دو پهلوان هوسباز و زندوست
معرفی شدهاند و ویس و منیژه نیز در صفتهای بیپروایی، غرور، زودرنجی، فداکاری و
وفاداری مشترکاند(خالقی مطلق، ٢٧٥-٢٨٤). از این شباهتها میتوان نتیجه گرفت که هر
دو داستان محصول جامعهای است واحد، یعنی جامعۀ اشرافی پارتی که برخلاف ساسانیان
مرکزیت واحدی نداشتند. بلکه متشکل از تیولها یا حکومتهای نیمه مستقلی بودند با آداب
و رسوم و فرهنگ و ادبیات ویژۀ خود؛ از جمله تیول گرگان و مرو ـ که خاندان
گودرز(گودرز دوم، حک ٣٩-٥١م) بر آن فرمان میراندند ـ یکی از تیولهایی بود که به
لحاظ ادبی اهمیت و شهرت بسیار داشت و داستانهای عاشقانۀ «بیژن و منیژه» و ویس و
رامین را باید در زمرۀ ادبیات غنایی این ناحیه بهشمار آورد(همو، ٢٨٥-٢٨٦؛ قس:
بهار، پنجاه وهفت ـ پنجاه و هشت، که داستان «بیژن و منیژه» را نوع دیگرگون شدهای
از داستان «ایشتر» و «تموز»، از اساطیر بابلی دانسته است؛ نیز دربارۀ ریشههای
تاریخی داستان «بیژن و منیژه»، نک: کوباجی، پژوهشها...، ١٣١، آیینها، ١٥٢-١٥٣).
به روایت مورخ ارمنی، موسیٰ خورنی، بیژن از خاندان گودرز، در راهِ عشق به منیژه در
غاری به نام «بزن هنکنی٥» (پناهگاه زیرزمینی افراسیاب نیز هَنْکَنه نامیده میشد،
نک: ایرانیکا، ذیل افراسیاب). یا زندان بیژن در ناحیۀ فیاتکاران٦ در ارمنستان به
بند افتاد. کویاجی براساس این روایت و نیز به سبب رواج نامهای بیژن، گیو، گودرز و
گرگین میان ارمنیان و گرجیان، حدس میزند که داستان «بیژن و منیژه» در شمالیترین
نوحی ایران و کشورهای همسایه بر سرِ زبانها بوده است(پژوهشها، همانجا، آیینها،
١٤٢-١٤٣، ١٥٢-١٥٣).
بجز داستان «بیژن و منیژۀ» موجود در شاهنامۀ فردوسی، دو نسخه از منظومۀ مشابهی، با
عنوان بیژننامه در کتابخانۀ بادلیان(اته، شم ١٩٧٩) و موزۀ بریتانیا(ریو، شم
١٩٩) محفوظ است که صفا برپایۀ آخرین بیت آن که شاعر به نظم برزونامه اشاره دارد، آن
را سرودۀ خواجه عمید عطاییبن یعقوب، معروف به عطایی رازی از شعرای سدۀ ٥ق، معاصر
مسعودسعدسلمان دانسته است(حماسه، ٣١٦-٣١٧؛ نیز نک: ه د، ابوالعلاء عطاء بن یعقوب
غزنوی رازی)، نخستینبار صفا(همانجا) متوجه این نکته شد که سرایندۀ بیژننامه، شمار
فراوانی از ابیات «بیژن و منیژه» فردوسی را در منظومۀ خود گنجانده است. سپس متینی
با مقایسۀ متن این دو منظومه، نشان داد که بیژننامه منظومۀ مستقلی نیست و سرایندۀ
آن، بدون اشاره به داستان «بیژن و منیژه» فردوسی، حدود ١١٢‘١ بیت از این داستان را
در منظومۀ خود آورده، و ابیاتی از خودـ که به لحاظ معنی و لفظ سست است ـ بدان
افزوده است(ص٣٢-٣٥، ٢٥٧-٢٦٢).
بسیاری از شاعران نامدار فارسیگوی در شعر خود به داستان «بیژن و منیژه» اشاره
کردهاند(مثلاً نک: منوچهری، ٥٧، مسعود سعد، ٣٨٨، ٤٩٣؛ انوری، ٥٦؛ خاقانی، ٢١٣،
٢٦٢، ٣٣٠؛ مجیرالدین، ٢٩٢؛ خواجو، ٦٢، ١٢٠، ١٥٣، جم ؛ سعدی، ١٧٩، بیت٣٥٠٦؛ حافظ،
غزل٤٦١، بیت٥).
ناصرخسرو در تعبیری عرفانی از این داستان، چاه بیژن را رمزی از تنآدمی دانسته،
میگوید: بدان سبب در زندگی ٦٠ سالۀ خود «عاشق وبیدل» نشده که در چاه زندان تن
مانده است(ص٢٨٠، بیتهای ٢-٥). همو در جای دیگری جهان را به منیژه زن جادو و
نیزنگباز تشبیه میکند که تنها نادانان با «زرق» چنین زنی فریب میخورند و به درون
چاه جهان خود میغلتند(ص٣٠٩، بیتهای ٢٢-٢٣، نیز ٣١٠، بیتهای١-٣). سنایی نیز انسانی
را که اسیر جاه و مقام دنیایی است، به بیژن مانند میکند که در چاه اسیر است(ص١٢٧،
بیت٨). روایتی از داستان «بیژن و منیژه» به زبان گورانی نیز باقی مانده که محمدمکری
متن آن را همراه با ترجمه و شرحی به زبان فرانسه٧ در ١٩٦٦م در پاریس به چاپ رسانده
است.
داستان بیژن و منیژه به صورت مستقل نخستینبار در ١٣١٦ش/١٩٣٧م در بمبئی به چاپ
رسید. جلال متینی تلخیصی از آن را در ١٣٤١ش در مشهد، و ابراهیم پورداود کل داستان
را همراه با تصویر بسیار در ١٣٤١ش در تهران منتشر کرد. همچنین مصطفیٰ موسوی این
داستان را از نو تصحیح کرده، و همراه با شرح ابیات دشوار آن در ١٣٧٥ش در تهران به
چاپ رسانده است.
مآخذ: ابنندیم، الفهرست، اسلامی ندوشن، محمدعلی، زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه،
تهران، ١٣٤٨ش؛ امیدسالار، محمود، «هفتخان رستم، بیژن و منیژه و نکاتی دربارۀ منابع
و شعر فردوسی»، ایرانشناسی، ١٣٧٧ش/١٩٩٨م، س١٠، شم ٣؛ انوری، محمد، دیوان، به کوشش
سعید نفیسی، تهران، ١٣٥٦ش؛ بهاره، مهرداد، اساطیرایران، تهران، ١٣٥٢ش؛ ثعالبی
مرغنی، حسین، غرراخبار ملوک الفرس و سیرهم، به کوشش زُتنبرگ، پاریس، ١٩٠٠م؛ حافظ،
دیوان، به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران، ١٣٦٢ش؛ حمزۀ اصفهانی، تاریخ سنی ملوک
الارض و الانبیاء، به کوشش گوتوالد، برلین، ١٣٤٠ق؛ خاقانی شروانی، دیوان، به کوشش
ضیاءالدین سجادی، تهران، ١٣٧٥ش؛ خالقی مطلق، جلال، «بیژن و منیژه و ویس و
رامین»(مقدمهای بر ادبیات پارتی و ساسانی)، ایرانشناسی، ١٣٦٩ش/١٩٩٠م، س٢، شم ١؛
خطیبی، ابوالفضل، «یکی نامه بود از گه باستان»(جستاری در شناخت منبع شاهنامۀ
فردوسی)، نامۀ فرهنگستان، ١٣٨١ش، س٥، شم ٣؛ خواجوی کرمانی، خمسه، به کوشش سعید
نیاز کرمانی، کرمان، ١٣٧٠ش؛ سرکاراتی، بهمن، «رستم یک شخصیت تاریخی یا اسطورهای»،
مجموعه سخنرانیهای سومین تا ششمین هفتۀ فردوسی، به کوشش محمدمهدی رکنی، مشهد،
١٣٥٧ش؛ سعدی، بوستان، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران، ١٣٥٩ش؛ سنایی، حدیقةالحقیقة،
به کوشش مدرس رضوی، تهران، ١٣٦٨ش؛ صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران،
١٣٦٣ش؛ همو، حماسهسرایی در ایران، تهران، ١٣٥٢ش؛ طبری، تاریخ، فخرالدین اسعد
گرگانی، ویس و رامین، به کوشش مجتبیٰ مینوی، تهران، ١٣١٤ش؛ فردوسی، شاهنامه، به
کوشش جلال خالقی مطلق، تهران/کالیفرنیا، ١٣٦٦-١٣٧١ش؛ کوباجی، جهانگیر کُوِرجی،
آیینها و افسانههای ایران و چین باستان، ترجمۀ جلیل دوستخواه، تهران، ١٣٦٢ش؛ همو،
پژوهشهایی در شاهنامه، ترجمۀ جلیل دوستخواه، اصفهان، ١٣٧١ش؛ متینی، جلال، «دربارۀ
بیژننامه»، آینده، ١٣٦٠ش، س٧، شم ٢، ٤؛ مجیرالدین بیلقانی، دیوان، به کوشش
محمدآبادی، تبریز، ١٣٥٨ش؛ مسعودسعدسلمان، دیوان، به کوشش رشید یاسمی، تهران، ١٣٦٢ش؛
مسعودی، علی، مروجالذهب، به کوشش باربیه دومنار، پاریس، ١٩١٤م؛ «مقدمۀ قدیم
شاهنامه»، بیست مقالۀ محمدقزوینی، تهران،١٣٣٢ش، ج٢؛ منوچهری دامغانی، احمد، دیوان،
به کوشش محمددبیر سیاقی، تهران، ١٣٧٥ش؛ ناصرخسرو، دیوان، به کوشش مجتبیٰ مینوی و
مهدی محقق، تهران،١٣٥٧ش؛ نولدکه، تئودُر، حماسۀ ملی ایران، ترجمۀ بزرگ علوی، تهران،
١٣٥٧ش؛ نیز:
Davis, D., Epic and Sedition, Fayetteville, ١٩٩٢; Ethé, H., Catalogue of the
Persian, Turkish, Hindûst and Pushtû Manuscripts in the Bodleian Librart,
Oxfoed, ١٨٨٩; Iranica; Justi, F., Iranisches Namenbuch, Hildesheim, ١٩٦٣;
Minorsky, V., »Vis u Rāmin«, Iranica (Twenty Articales), Tehran, ١٩٦٤; Rieu,
Ch., Supplement to the Catalogue of the Persian Manuscripts in the British
Museum, London, ١٨٩٥; Shahbāzi, A. Sh., Ferdowsī: A Critical Biography, Costa
Mesa, ١٩٩١; Yarshater, E., »Iranian National History«, The Cambridge History of
Iran, ١٩٣٣, vol. III(١).
ابوالفضل خطیبی