دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٢٥٩
| بهرام شاه غزنوی جلد: ١٣ شماره مقاله:٥٢٥٩ |
بَهْرامْشاهِ غَزْنَوی،
ابوالمظفریمینالدوله(حک ٥١٢-٥٤٧ق/١١١٨-١١٥٢م)، فرزند مسعودبن ابراهیم، از سلاطین
نامدار دورۀ دوم غزنوی، مادربهرام شاه گوهر خاتون، ملقب به «مهدعراق»، دختر ملکشاه
سلجوقی بود(خواندمیر، حبیبالسیر، ٢/٣٩٨؛ همایی، ١٩٥؛ خان، ٦٤؛ قس: دولتشاه، ٦٠).
پس از مرگ سلطان مسعود، پسرش ملک ارسلان جای پدر را گرفت و آنگاه همۀ برادران، مگر
بهرام را که درآن وقت در پایتخت نبود، از دم تیغ گذراند. بهرام به امیر کرمان پناه
برد و امیر مقدم او را گرامی داشت، اما به سپاهْ وی را یاری نکرد و او ناچار روی به
سلطان سنجر سلجوقی آورد(عوفی، جوامع...، چ شعار، ١٦٤-١٦٥؛ فخر مدبر، ٢٦٩؛ خان، ٧٢)
و در مرو به خدمت او رسید(فخرمدبر، ٢٧٠).
سنجر که در تدارک گسترش قلمرو شرقی خود بود، از این واقعه حسابگرانه بهره برد و
نشستن ملک ارسلان به جای برادر(بهرامشاه) بر تخت سلطنت غزنویان را بهانه کرد و با
لشکری بزرگ بدانجا تاخت(منهاج، ١/٢٤١). از آن سوی ملک ارسلان، قاضی ابوالبرکات را
با پیشکشیهای فراوان نزد سنجر فرستاد و خواستار تسلیم برادر شد(عوفی، همان، چ
تصویری، ٢٣٦-٢٣٧). همینکه لشکریان مهاجم خراسان به نزدیکی غزنین رسیدند، ملک
ارسلان دوباره از سنجر خواست که از این پیکار درگذرد و برای جلب خشنودی او مهد عراق
را با ٢٠٠هزار دینار و هدایای پربها نزد سلطان سنجر فرستاد؛ اما این چارهاندیشی
نیز مؤثر نیفتاد(ابن اثیر، ١٠/٥٠٥). سرانجام لشکر سنجر در جنگی خونین سپاه غزنوی را
تارومار، و غزنین را تسخیر کرد(٥١٠ق/١١١٦م) و بهرام شاه را برتخت نشاند(منهاج،
همانجا؛ فرشته، ١/٥٠). سنجر در برابر این تاجبخشی به بهرام تکلیف کرد که هر روز
هزاردینار به خزانۀ او رساند و عاملی نیز از دیوان خویش برای تحصیل این خراج
برگزید(راوندی، ١٦٨؛ نیزنک: بنداری، ٣١٦-٣١٧؛ حمدالله، ٤٤٨) وخود پس از ٤٠روز با
اموال فراوان غزنین را به جانب مرو ترک گفت(ابن اثیر، ١٠/٥٠٧؛ همایی، ١٩٧-١٩٩).
پس از خروج سنجر از غزنین، ملک ارسلان که به هندوستان متواری شده بود، برای
بازپسگیری این شهر با لشکری بدانجا هجوم برد. بهرام شاه سراسیمه به بامیان گریخت و
به سنجرنامه نوشت و یاری خواست. سنجر باردیگر بدانجا تاخت و ملک ارسلان گریخت و به
هنگام آوارگی به دست مردان سنجر افتاد و به فرمان بهرام شاه کشته(٥١٢ق/١١١٨م)، و در
کنار آرامگاه پدرش دفن شد(ابناثیر، ١٠/٥٠٧-٥٠٨)، اما چون سپهسالار هندوستان به
فرمان بهرامشاه گردن ننهاد، او ناچار قصد هندوستان کرد و در حوالی ملتان سپاه هند
را به سختی شکست داد و از سوی خود امیری برآنجا گماشت و بازگشت(فرشته، همانجا؛
فخرمدبر، ٣٧٨-٣٨١؛ منهاج، ١/٢٤٢؛ خان، ٨٤-٨٥).
از حوادث خفتبار سومین دهۀ سلطنت بهرام، درگیری او با سنجر بر سر خراج هزاردینار
روزانه بود. بهرامشاه در این زمان از پرداخت آن خراج طفره رفت و خواست خود را از
قید سیطرۀ سنجر آزاد کند(ظهیری، ٤٠٩-٤١٢). ازاینرو، سنجر به بهانۀ ظلم و بیدادگری
بهرام برمردم، لشکر به غزنین فرستاد(٥٢٩ق/١١٣٥م). شاه غزنوی که تاب رویارویی نداشت،
صلح خواست. سنجر او را به حضور فرمان داد، ولی بهرام که بیمناک بود، از غزنین گریخت
و سپاه سلجوقیان شهر را به باد غارت دادند و بازگشتند. بهرام شاه نیز به غزنین
بازگشت و ناچار به دادن خراج گردن نهاد(حسینی، ٩٢؛ ابناثیر، ١١/٢٨-٣٠؛ جوینی، ٢/٤؛
بنداری، ٣١٨؛ حمدالله، ٤٤٩).
توهینهایی که سنجر بر بهرام روا داشت، همچنین کاهش توان مالی دولت و نیز بیاعتمادی
مردم نسبت به حکومت، فرمانروایی بهرامشاه را با مشکل روبهرو کرد و زمینۀ خروج
امیران غوری را برشاه غزنوی مهیا ساخت. دشمنی میان غزنویان و غوریان زمانی آغاز شد
که قطبالدین غوری را به اتهام توطئه برضد بهرام، به فرمان او از میان
برداشتند(منهاج، ١/٣٣٦؛ فرشته، همانجا). هنگامی که ملک سیفالدین سوری و جنگجویان
غوری از فیروزکوه و بامیان روی به غزنین نهادند، اینبار نیز بهرام شاه، غزنین را
رها کرد و مردم شهر را به سیفالدین سوری واگذاشت و سراسیمه به هند گریخت و غوریان
به شهر درآمدند(ابناثیر، ١١/١٣٥؛ میرخواند، ٤/٦٣١؛ فرشته، همانجا).
سیفالدین سوری که به دیوانیان غزنه اعتماد کرده بود، بخش اعظم نیروهایش را به
غورستان برگرداند. اما دیوانسالاران پنهانی بهرام را به غزنین فراخواندند و او به
ناگاه در حوالی غزنین اردو زد و شهر را گرفت سوری را به قتل رساند(ابناثیر،
همانجا؛ فرشته، ١/٥١). سال دیگر(٥٤٣ق/١١٤٨م) برادر سوری، علاءالدین حسین از
فیروزکوه رهسپار غزنین شد(راوندی، ١٧٥-١٧٦)و بهرام را بشکست و دولتشاه، فرزند و
سپهسالار لشکر وی را در جنگ بکشت(منهاج، ١/٣٤٣).
دو ناکامی دیگر در برابر علاءالدین حسین، شاه غزنین را واداشت تا شهر را باز به دست
دشمنان خوانخوار سپارد و به هند بگریزد(فخرمدبر، ٤٣٧؛ منهاج، همانجا). علاءالدین پس
از تصرف شهر، دست به غارت گشود و اجساد بعضی از سلاطین غزنوی را از خاک درآورد و
آتش در آنها زد و خود را به سبب این عمل نابخردانه «جهانسوز» خواند(فخرمدبر،
همانجا؛ عوفی، لباب...، ١/٣٧٦؛ منهاج، ١/٣٤٤؛ فرشته، ١/٥٢).
از این پس تا حدود ٣٥سال قلمرو غزنویان منحصر به متصرفات آنان در هندغربی گردید و
سپس این سلسله یکسره به دست غوریان منقرض شد.
دربارۀ وزرای بهرام اطلاعات کمی دردست است. اولین وزیر وی عبدالحمیدبناحمدبن
عبدالصمد بود که در عهد مسعود و ملک ارسلان نیز وزارت داشت. پس از عزل و قتل وی،
احمدبن حسن(حسین) و منتجبالملک قوامالدین و نجیبالملک حسینبنحسن و پس از همه
ابومحمدحسنبن ابی منصورقائنی، از نوادگان احمد میمندی هریک به نوبت به وزارت
رسیدند(خواندمیر، دستور...، ١٤٧، حبیبالسیر، ٢/٣٩٩؛ بازورث، ٢/١٢٧-١٢٩).
روزگار طولانی دولت بهرامشاه(٣٥ سال، قس: منهاج، همانجا، که ٤١سال آورده است)و
اطمینانی که اهل علم و هنر به تأمین معاش در درگاه وی داشتند، از موجبات مهم اجتماع
آنان در دربار غزنه بود. این تجمع، روزگار او را به منزلۀ دورۀ فرهنگی شاخصی در
تاریخ ایران ثبت کرده است. پرآوازهترین شاعران دربار بهرام شاه ایناناند: سنایی،
سیدحسنغزنوی، مسعودسعد، عبدالواسع جبلی و محمدبن ناصر علوی(دولتشاه، ٦٠-٦١، ٧٥-٧٦،
٨٢؛ فرشته، ١/٥٠، ٥١؛ عوفی، لباب، ٢/٢٧٥) که مدایح فراوانی دربارۀ او سرودهاند.
ابوالمعالی نصرالله منشی مترجم کلیله و دمنه، و فخرالدین محمدبن محمود صاحب تفسیر
بصائریمینی از نویسندگان و دانشمندان روزگار بهرامشاه بودهاند(دولتشاه، ٦٠؛
میرخواند، ٤/١٤٠؛ عوفی، همان، ١/٢٨١؛ صفا، ٢/٩٤٨).
بیشتر مورخان بهرامشاه را سلطانی فاضل، دانشمند دوست و شاعرپرور
دانستهاند(دولتشاه، ٦٠؛ نیز نک: فخرمدبر، ٤٩-٥٠). منهاج سراج دربارۀ صفات وی
مینویسد: «خوبروی، مردانه، باذل و رعیتپرور بود»(١/٢٤١؛ نیز نک: خان، ٢٢٥-٢٢٢).
در یک روی سکۀ بهرامشاه نام مسترشد خلیفۀ عباسی و سلطان سنجر و در روی دیگر نام
رسول اکرم(ص) و نیز بهرامشاه با عنوان سلطانالاعظم یمینالدوله بود(همو، ٨٠،
نیزنک: بازورث، ٩٩-٩٨).
مآخذ: ابناثیر، الکامل؛ بازورث، ک. ا.، تاریخ غزنویان، ترجمۀ حسن انوشه، تهران،
١٣٦٤ش؛ بنداری، فتح، تاریخ سلسلۀ سلجوقی(زبدةالنصرة)، ترجمۀ محمدحسین جلیلی، تهران،
١٣٥٦ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمدقزوینی، لیدن، ١٣٣٤ق/١٩١٦م؛
حسینی، علی، اخبارالدولةالسلجوقیة، به کوشش محمداقبال، بیروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ حمدالله
مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٣٩ش؛ خواندمیر،
غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمددبیر سیاقی، تهران، ١٣٥٣ش؛ همو، دستورالوزراء،
به کوشش سعید نفیسی، تهران، ١٣١٧ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرةالشعراء، به کوشش محمد
رمضانی، تهران، ١٣٣٨ش؛ راوندی، محمد، راحةالصدور، به کوشش محمداقبال و مجتبى مینوی،
تهران، ١٣٦٤ش؛ صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٥٤ش؛ ظهیری
سمرقندی، محمد، اغراضالسیاسة فی اعراض الریاسة، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٩ش؛
عوفی، محمد، جوامعالحکایات، چ تصویری، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ١٣٣٥ش؛ همان،
به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٦٦ش؛ همو، لبابالالباب، به کوشش ادوارد براون، تهران،
١٣٦١ش؛ فخر مدبر، محمد، آدابالحرب و الشجاعة، به کوشش احمد سهیلی خوانساری، تهران،
١٣٤٦ش؛ فرشته، محمدقاسم، تاریخ، کانپور، ١٢٩٠ق/١٨٧٤م؛ منهاج سراج، طبقات ناصری، به
کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ش؛ میرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛
همایی، جلالالدین، مختارینامه، تهران، ١٣٦١ش؛ نیز:
Bosworth, C. E., The Later Ghaznavids, New York, ١٩٧٧; Khan, Gh. M., »A History
of Bahram Shah«, Islamic Culture, New York, ١٩٧١, vol. XXIII.
مهدی کیوانی