دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٥١٧١ ص
٥١٧٢ ص
٥١٧٣ ص
٥١٧٤ ص
٥١٧٥ ص
٥١٧٦ ص
٥١٧٧ ص
٥١٧٨ ص
٥١٧٩ ص
٥١٨٠ ص
٥١٨١ ص
٥١٨٢ ص
٥١٨٣ ص
٥١٨٤ ص
٥١٨٥ ص
٥١٨٦ ص
٥١٨٧ ص
٥١٨٨ ص
٥١٨٩ ص
٥١٩٠ ص
٥١٩١ ص
٥١٩٢ ص
٥١٩٣ ص
٥١٩٤ ص
٥١٩٥ ص
٥١٩٦ ص
٥١٩٧ ص
٥١٩٨ ص
٥١٩٩ ص
٥٢٠٠ ص
٥٢٠١ ص
٥٢٠٢ ص
٥٢٠٣ ص
٥٢٠٤ ص
٥٢٠٥ ص
٥٢٠٦ ص
٥٢٠٧ ص
٥٢٠٨ ص
٥٢٠٩ ص
٥٢١٠ ص
٥٢١١ ص
٥٢١٢ ص
٥٢١٣ ص
٥٢١٤ ص
٥٢١٥ ص
٥٢١٦ ص
٥٢١٧ ص
٥٢١٨ ص
٥٢١٩ ص
٥٢٢٠ ص
٥٢٢١ ص
٥٢٢٢ ص
٥٢٢٣ ص
٥٢٢٤ ص
٥٢٢٥ ص
٥٢٢٦ ص
٥٢٢٧ ص
٥٢٢٨ ص
٥٢٢٩ ص
٥٢٣٠ ص
٥٢٣١ ص
٥٢٣٢ ص
٥٢٣٣ ص
٥٢٣٤ ص
٥٢٣٥ ص
٥٢٣٦ ص
٥٢٣٧ ص
٥٢٣٨ ص
٥٢٣٩ ص
٥٢٤٠ ص
٥٢٤١ ص
٥٢٤٢ ص
٥٢٤٣ ص
٥٢٤٤ ص
٥٢٤٥ ص
٥٢٤٦ ص
٥٢٤٧ ص
٥٢٤٨ ص
٥٢٤٩ ص
٥٢٥٠ ص
٥٢٥١ ص
٥٢٥٢ ص
٥٢٥٣ ص
٥٢٥٤ ص
٥٢٥٥ ص
٥٢٥٦ ص
٥٢٥٧ ص
٥٢٥٨ ص
٥٢٥٩ ص
٥٢٦٠ ص
٥٢٦١ ص
٥٢٦٢ ص
٥٢٦٣ ص
٥٢٦٤ ص
٥٢٦٥ ص
٥٢٦٦ ص
٥٢٦٧ ص
٥٢٦٨ ص
٥٢٦٩ ص
٥٢٧٠ ص
٥٢٧١ ص
٥٢٧٢ ص
٥٢٧٣ ص
٥٢٧٤ ص
٥٢٧٥ ص
٥٢٧٦ ص
٥٢٧٧ ص
٥٢٧٨ ص
٥٢٧٩ ص
٥٢٨٠ ص
٥٢٨١ ص
٥٢٨٢ ص
٥٢٨٣ ص
٥٢٨٤ ص
٥٢٨٥ ص
٥٢٨٦ ص
٥٢٨٧ ص
٥٢٨٨ ص
٥٢٨٩ ص
٥٢٩٠ ص
٥٢٩١ ص
٥٢٩٢ ص
٥٢٩٣ ص
٥٢٩٤ ص
٥٢٩٥ ص
٥٢٩٦ ص
٥٢٩٧ ص
٥٢٩٨ ص
٥٢٩٩ ص
٥٣٠٠ ص
٥٣٠١ ص
٥٣٠٢ ص
٥٣٠٣ ص
٥٣٠٤ ص
٥٣٠٥ ص
٥٣٠٦ ص
٥٣٠٧ ص
٥٣٠٨ ص
٥٣٠٩ ص
٥٣١٠ ص
٥٣١١ ص
٥٣١٢ ص
٥٣١٣ ص
٥٣١٤ ص
٥٣١٥ ص
٥٣١٦ ص
٥٣١٧ ص
٥٣١٨ ص
٥٣١٩ ص
٥٣٢٠ ص
٥٣٢١ ص
٥٣٢٢ ص
٥٣٢٣ ص
٥٣٢٤ ص
٥٣٢٥ ص
٥٣٢٦ ص
٥٣٢٧ ص
٥٣٢٨ ص
٥٣٢٩ ص
٥٣٣٠ ص
٥٣٣١ ص
٥٣٣٢ ص
٥٣٣٣ ص
٥٣٣٤ ص
٥٣٣٥ ص
٥٣٣٦ ص
٥٣٣٧ ص
٥٣٣٨ ص
٥٣٣٩ ص
٥٣٤٠ ص
٥٣٤١ ص
٥٣٤٢ ص
٥٣٤٣ ص
٥٣٤٤ ص
٥٣٤٥ ص
٥٣٤٦ ص
٥٣٤٧ ص
٥٣٤٨ ص
٥٣٤٩ ص
٥٣٥٠ ص
٥٣٥١ ص
٥٣٥٢ ص
٥٣٥٣ ص
٥٣٥٤ ص
٥٣٥٥ ص
٥٣٥٦ ص
٥٣٥٧ ص
٥٣٥٨ ص
٥٣٥٩ ص
٥٣٦٠ ص
٥٣٦١ ص
٥٣٦٢ ص
٥٣٦٣ ص
٥٣٦٤ ص
٥٣٦٥ ص
٥٣٦٦ ص
٥٣٦٧ ص
٥٣٦٨ ص
٥٣٦٩ ص
٥٣٧٠ ص
٥٣٧١ ص
٥٣٧٢ ص
٥٣٧٣ ص
٥٣٧٤ ص
٥٣٧٥ ص
٥٣٧٦ ص
٥٣٧٧ ص
٥٣٧٨ ص
٥٣٧٩ ص
٥٣٨٠ ص
٥٣٨١ ص
٥٣٨٢ ص
٥٣٨٣ ص
٥٣٨٤ ص
٥٣٨٥ ص
٥٣٨٦ ص
٥٣٨٧ ص
٥٣٨٨ ص
٥٣٨٩ ص
٥٣٩٠ ص
٥٣٩١ ص
٥٣٩٢ ص
٥٣٩٣ ص
٥٣٩٤ ص
٥٣٩٥ ص
٥٣٩٦ ص
٥٣٩٧ ص
٥٣٩٨ ص
٥٣٩٩ ص
٥٤٠٠ ص
٥٤٠١ ص
٥٤٠٢ ص
٥٤٠٣ ص
٥٤٠٤ ص
٥٤٠٥ ص
٥٤٠٦ ص
٥٤٠٧ ص
٥٤٠٨ ص
٥٤٠٩ ص
٥٤١٠ ص
٥٤١١ ص
٥٤١٢ ص
٥٤١٣ ص
٥٤١٤ ص
٥٤١٥ ص
٥٤١٦ ص
٥٤١٧ ص
٥٤١٨ ص
٥٤١٩ ص
٥٤٢٠ ص
٥٤٢١ ص
٥٤٢٢ ص
٥٤٢٣ ص
٥٤٢٤ ص
٥٤٢٥ ص
٥٤٢٦ ص
٥٤٢٧ ص
٥٤٢٨ ص
٥٤٢٩ ص
٥٤٣٠ ص
٥٤٣١ ص
٥٤٣٢ ص
٥٤٣٣ ص
٥٤٣٤ ص
٥٤٣٥ ص
٥٤٣٦ ص
٥٤٣٧ ص
٥٤٣٨ ص
٥٤٣٩ ص
٥٤٤٠ ص
٥٤٤١ ص
٥٤٤٢ ص
٥٤٤٣ ص
٥٤٤٤ ص
٥٤٤٥ ص
٥٤٤٦ ص
٥٤٤٧ ص
٥٤٤٨ ص
٥٤٤٩ ص
٥٤٥٠ ص
٥٤٥١ ص
٥٤٥٢ ص
٥٤٥٣ ص
٥٤٥٤ ص
٥٤٥٥ ص
٥٤٥٦ ص
٥٤٥٧ ص
٥٤٥٨ ص
٥٤٥٩ ص
٥٤٦٠ ص
٥٤٦١ ص
٥٤٦٢ ص
٥٤٦٣ ص
٥٤٦٤ ص
٥٤٦٥ ص
٥٤٦٦ ص
٥٤٦٧ ص
٥٤٦٨ ص
٥٤٦٩ ص
٥٤٧٠ ص
٥٤٧١ ص
٥٤٧٢ ص
٥٤٧٣ ص
٥٤٧٤ ص
٥٤٧٥ ص
٥٤٧٦ ص
٥٤٧٧ ص
٥٤٧٨ ص
٥٤٧٩ ص
٥٤٨٠ ص
٥٤٨١ ص
٥٤٨٢ ص
٥٤٨٣ ص
٥٤٨٤ ص
٥٤٨٥ ص
٥٤٨٦ ص
٥٤٨٧ ص
٥٤٨٨ ص
٥٤٨٩ ص
٥٤٩٠ ص
٥٤٩١ ص
٥٤٩٢ ص
٥٤٩٣ ص
٥٤٩٤ ص
٥٤٩٥ ص
٥٤٩٦ ص
٥٤٩٧ ص
٥٤٩٨ ص
٥٤٩٩ ص
٥٥٠٠ ص
٥٥٠١ ص
٥٥٠٢ ص
٥٥٠٣ ص
٥٥٠٤ ص
٥٥٠٥ ص
٥٥٠٦ ص
٥٥٠٧ ص
٥٥٠٨ ص
٥٥٠٩ ص
٥٥١٠ ص
٥٥١١ ص
٥٥١٢ ص
٥٥١٣ ص
٥٥١٤ ص
٥٥١٥ ص
٥٥١٦ ص
٥٥١٧ ص
٥٥١٨ ص
٥٥١٩ ص
٥٥٢٠ ص
٥٥٢١ ص
٥٥٢٢ ص
٥٥٢٣ ص
٥٥٢٤ ص
٥٥٢٥ ص
٥٥٢٦ ص
٥٥٢٧ ص
٥٥٢٨ ص
٥٥٢٩ ص
٥٥٣٠ ص
٥٥٣١ ص
٥٥٣٢ ص
٥٥٣٣ ص
٥٥٣٤ ص
٥٥٣٥ ص
٥٥٣٦ ص
٥٥٣٧ ص
٥٥٣٨ ص
٥٥٣٩ ص
٥٥٤٠ ص
٥٥٤١ ص
٥٥٤٢ ص
٥٥٤٣ ص
٥٥٤٤ ص
٥٥٤٥ ص
٥٥٤٦ ص
٥٥٤٧ ص
٥٥٤٨ ص
٥٥٤٩ ص
٥٥٥٠ ص
٥٥٥١ ص
٥٥٥٢ ص
٥٥٥٣ ص
٥٥٥٤ ص
٥٥٥٥ ص
٥٥٥٦ ص
٥٥٥٧ ص
٥٥٥٨ ص
٥٥٥٩ ص
٥٥٦٠ ص
٥٥٦١ ص
٥٥٦٢ ص
٥٥٦٣ ص
٥٥٦٤ ص
٥٥٦٥ ص
٥٥٦٦ ص
٥٥٦٧ ص
٥٥٦٨ ص
٥٥٦٩ ص
٥٥٧٠ ص
٥٥٧١ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٢٣٦

بهاریه
جلد: ١٣
     
شماره مقاله:٥٢٣٦

بَهاریّه، اشعاری در وصف بهار و زیباییهای آن. این مقاله در دو بخش تنظیم شده است: از آغاز تا عصر مشروطه؛ از مشروطه تا امروز.
از آغاز تا عصر مشروطه: در این بخش، بهاریه براساس سبکهای شعرفارسی بررسی می‌شود:
١. در سبک خراسانی: سبک خراسانی سبکی غالباً واقع‌گرا، برون‌گرا و طبیعت‌گرا و آفاقی(شفیعی، صور...، ٣١٧، ٣٢١-٣٢٢). و گاه در پاره‌ای موارد درون‌گرا و انفسی است. بنابراین، می‌توان بهاریه را دراین سبک از دو منظر نگریست: اکثری یا آفاقی و اقلی یا انفسی.
الف- اکثری(آفاقی): از این منظر، وصف بهار و طبیعت با استفاده از تشبیهات حسی و مرکّب صورت می‌گیرد و شاعران با طبیعت برخوردی مستقیم دارند و بهاریه‌های خود را با تشبیه‌های محسوس به محسوس و مرکب می‌آرایند(شمیسا، سبک‌شناسی...، ٢٧). در نگرش آفاقی، دو هدف دنبال می‌شود: مدیحه‌سرایی و رزم‌آرایی.
یک- مدیحه‌سرایی: دراین بهاریه‌ها وصف بهار- که اغلب در تشبیبِ قصیده (نک‌: ه‌ د، تشبیب، نیز قصیده) جلوه‌گر می‌شود(برای اطلاع بیشتر، نک‌: همایی، ١/١١٥-١١٦)- مقدمه‌ای است بر مدیحه‌سرایی و مدح ممدوح؛ قصیده‌های شاعران این عصر که با وصف بهار آغاز می‌شود، همه مؤید این مدعاست. استفاده از بهار در شعر و تأکید بر آن و به طور کلی بهاریه‌سازی البته بی‌سبب نیست؛ جمال‌زاده برآن است که سبب پرداختن به بهار به مثابۀ یکی از محبوب‌ترین موضوعات شعر فارسی، بسا کوتاهی عمر این فصل است(ص ٢٨٩-٢٩٠) که به قول حافظ بهار چونان عمر، ناپایدار و کوتاه است و «ایام گل چو عمر به رفتن شتاب» می‌کند(غزل ٣٨٧، بیت٤) و شاعران به گفتۀ عابدعلی‌خان(ص٢٨) براین اساس از بهار و لوازم آن، مضمونها می‌پردازند(ص٢٨).
رودکی(د٣٢٩ق/٩٤١م) نخستین بهاریۀ موجودِ مشهور در ادب فارسی(ص٣٦)را با روحی حماسی(شمیسا، همانجا)و با تصویرگریهایی که لازمۀ صف‌آرایی دو سپاه در یکدیگر است، سروده(سلطانی، شم‌ ١٥٦، ص٢٦)، و کسایی مروزی(د٣٩١ق/١٠٠١م)، شاعر شیعی که تشبیهاتِ وی نسبت به معاصرانش پیشرفته‌تر و هنرمندانه‌تر است(شمیسا، همان، ٣٢)، در وصف بهار و طبیعت استادی خود را در گونه‌ای شعر - که به پیشنهاد شمیسا باید آن را شعر «لحظه‌ها و نگاهها» نامید(همان، ٧٥-٧٦)نشان می‌دهد(ص٨٦، ٨٧، ٩٧). در این گونه شعرـ که معمولاً یک دوبیتیِ مبتنی بر تشبیه، و خاص شاعران مشرق ایران در عهد سامانی است ـ شاعر با استفاده از تشبیه مرکب به وصف حالت خاصی از پدیده‌های طبیعت می‌پردازد و فی‌المثل قطرۀ باران را بربرگی، یا سرگردانی برف دانه‌ها را درهوا وصف می‌کند(شمیسا، همانجا؛ نیز نک‌: صفا، ١/٤٤٨).
به طور کلی، طبیعت در اشعار نیمۀ اول سدۀ ٤ق ساده و زنده است و در نیمۀ دوم سدۀ٥ق مصنوع، چنان‌که در مدایح منوچهری خصایل روانی و نفسانی ممدوح، با طبیعت و عناصر طبیعی سنجیده می‌شود و فی‌المثل از «بهارنصرت»، و «ریاحین اخلاق» سخن در میان می‌آید(شفیعی، همان، ٣٢١-٣٢٢)و بدین سان، تصاویر طبیعت وارد حماسه می‌شود؛ یا فی‌المثل منوچهری ـ که نمایندۀ برجستۀ این دوران در تصویرسازیهای شعری است(همان، ٥٠١)ـ رزم بهار و زمستان را با زیبایی تمام بیان می‌کند و از عوامل طبیعت در سامان بخشیدن به این رزمِ تماشایی بهره‌ می‌گیرد و سپاهی گرد می‌آورد که افراد آن به جای جوشن، دیبای سبز برتن، و کمربندِ ارغوان و زرهِ ضمیران در بردارند(ص ٢٩-٣٢؛ نیز نک‌: سلطانی، همانجا). بهار و لوازم آن در شعر عنصری (د ٤٣٢/١٠٤١م)ـ که قصایدش مُقتضَب(بدون تشبیب)است(شمیسا، همان، ٤٤؛ نیز نک‌: شمس قیس، ٣٥٦-٣٥٨) ـ به استادی تمام جلوه‌گراست(صفا، ١/٥٦٤-٥٦٥، ٥٦٧؛ نیز نک‌: شفیعی، همان، ٢٩٥). قصیده‌های فرخی سیستانی(٤٢٩ق/١٠٣٨م)ـ که شاعری است شاد و روستایی با روحیۀ ایرانی و با تغزلات لطیف(شمیسا، همان، ٤٥)ـ اغلب با وصف بهار آغاز می‌شود که مشهورترین آنها قصیدۀ «داغگاه» است(ص ١٧٥، برای اطلاع بیشتر دربارۀ بهاریه‌های او، نک‌: ٦٠، ٨٥، ١٠٧، ١٣٦، ١٤٥، ١٦٦، ٣٠٦، ٣٧٥، ٤٤٠؛ نیز نک‌: یوسفی، ٣٦٣، ٤٧٢-٤٧٣). در میان شاعران مدیحه‌سرا، وصف بهار در شعر امیر معزی (٤٤١-٥٢١ق/١٠٤٩-١١٢٧م) با تشبیهِ کوتهی شبِ زلف معشوق بر رخسارِ چون بهار روز او(صفا، ٢/٥٢٢- ٥٢٣)حاکی از توفیق شاعر در تصویر زیباییهای طبیعت، و مقدمه‌ای برای ورود وی به مدح ممدوح است(زرین‌کوب، ١٥١-١٥٢).
دو- رزم‌آرایی، یا حماسه‌سرایی: وصف بهار در شعر فردوسی(٣٣٩-٤١١ق/٩٥٠-١٠٢٠م)و اسدی طوسی (د٤٦٥ق/١٠٧٣م) ابزاری است برای حماسه‌سرایی و رزم‌آرایی و توصیف سپاه و صحنه‌های کارزار، چنان‌که فردوسی پدیده‌های زیبا و دلنواز بهاری، مثلاً لاله را با خشونت‌آمیزترین صحنه‌های جنگ، مثلِ درخشیدن تیغ پیوند می‌دهد(٤/١٢٥؛ نیز نک‌: سلطانی، شم‌ ١٥٥، ص ١٤-١٥)و سپاه را در سازندگی و برازندگی به خورشید بهاری مانند می‌کند(٥/٢٤٤؛ نیز سلطانی، همانجا). فردوسی در جریان وصف بهار نه از بزم غافل است، نه از عشق و زندگی؛ چنان که در توصیف بالاترین حد زیبایی، از مفهوم بهار بهره‌ می‌گیرد(نک‌: همو، شم‌ ١٥٥، ص ١٦)و زنِ سام را به «بهار پر از رنگ و بوی»(١/١٣٩)، رودابه را به «خرّم بهار»(١/٢٣٣) و فریدون پیر را به «باغ بهاری گرد بر چهره نشسته»(١/٩١)تشبیه می‌کند. این جنبه از توجه فردوسی به بهار را می‌توان در داستهانهای عاشقانۀ شاهنامه مثل بیژن و منیژه(ه‌ م)و زال و رودابه(ه‌ م)ملاحظه کرد. اسدی طوسی، سرایندۀ منظومۀ حماسی گرشاسب‌نامه که تحت‌تأثیر شدید فردوسی است، نیز همانند او از بزم غافل نیست؛ و تشبیهات و توصیفات او را هم می‌توان به رزمی و بزمی یا حماسی و غیرحماسی تقسیم کرد. هر دو گونۀ تشبیه و هر دو گونۀ توصیف را در سراسر گرشاسب‌نامه می‌توان دید(برای نمونه، نک‌: ص ١٢٦؛ نیز نک‌: سلطانی، شم‌ ١٥٤، ص٢٦).
ب- اقلی(انفسی): در جنب گرایش آفاقی در وصف بهار در سبک خراسانی که گرایش اکثری به شمار می‌آید، گرایش انفسی نیز درخور توجه است، چنان‌که ناصر خسرو(٣٩٤-٤٨١ق/١٠٠٤-١٠٨٨م)از آن جهت که شعرش حکمت و تحقیق است، نه مدح و هزل و هجو و غزل(زرین‌کوب، ٩٩)، نگاهی درون‌گرایانه و انفسی به بهار دارد(برای نمونه، نک‌: ص ١٤٢-١٤٦) و فی‌المثل در بهار، تحول و دگرگونی می‌بیند و از بهار عدم ثبات احوال روزگار را در می‌یابد و نه یک سلسله رنگ و بوی ظاهری(ص ١٠٨-١١٠؛ نیز نک‌: فروزانفر، سخن...، ١٥٥). براین اساس است که بهار را بی‌قدر و قیمت می‌شمارد، نه موسم عیش و طرب، و هرسالش را چون پار می‌بیند(ص ١٣٩-١٤١؛ فروزانفر، همانجا)؛ غرش ابر را به عصیان دوزخیان تشبیه می‌کند و شکستِ دی‌ماه را از بهاران به شکست عمروعاص از حضرت علی(ع) مانند می‌سازد و شکوفه‌های بهاری را گواه صادق رستاخیز می‌داند؛ این همه حاکی از این معناست که ناصرخسرو فرزند زمان خویشتن است و برخلاف برخی از معاصرانش از سر تقلید به وصف طبیعت نمی‌پردازد، زیرا روزگار او پایان دوران شادیها و شادخواریها و دوران تسلط دیوان بر ایران(نک‌: دادبه، «ناصرخسرو...»، ١٠٥-١١٠)، و سلطۀ درون‌گرایی و برون‌گرایی و نگرش از منظر انفسی به جای آفاقی است. به همین سبب، بهارِ ناصرخسروبهاری برآمده از تجربۀ خود اوست و چون به طبیعت و بهار از همان دیدگاهی که باید بنگرد، می‌نگرد، لاجرم طبیعت را با دید مستقل و صور خیالِ تازه و بیش و کم شخصی نمایش می‌دهد(شفیعی، صور، ٥٥٥، ٥٦٢) و این منظر انفسی و این سلطۀ درون‌گرایی واقعیتی است تلخ که به دنبال سلطۀ ترکان غزنوی و سلجوقی بر ایران، بر اذهان اندیشمندان و شاعران حاکم می‌شود و سبک مسلط دوران بعد، یعنی سبک عراقی پدید می‌آید. به همین سبب است که حتى در ورای شادی و شادخواری ظاهری خیام(د ٥١١یا٥١٧ق/١١١٧یا١١٢٣م)و آن همه تأکید بر فرصت‌جویی وعشرت‌طلبی و لذت عاجل(زرین‌کوب، ١٣٦-١٣٧)، تلخی اندوهی جان‌کاه نهفته است که خردمندان اهل درد، آن را با ذائقۀ جان می‌چشند و از زبان او در وصف بادۀ تلخ خوش می‌شنوند که «... تلخ است، چرا که زندگانی من است»(هدایت، ١٧-١٨)تا باور کنند که دورانی دیگر آغاز شده است.
٢. در سبک عراقی: از نیمۀ دوم سدۀ ٥ق، هم‌زمان با رواج عرفان در شعر و گسترش غزل ـ که غالباً شکل تحول‌یافتۀ همان تغزل قصاید پیشینیان است(شمیسا، انواع...، ٢٧٥، نیز نک‌: سبک‌شناسی، ١٩٤-٢٠٧) ـ بهار با رنگ و بو حال و هوای روحانی، شبیه بهار روحانی ناصرخسرو جلوه‌گر می‌شود. این بهار نه فقط با بهار آفاقی در سبک خراسانی نسبتی ندارد، بلکه با بهار در شعر انوری(د ٥٨٣یا٥٨٥ق/١١٨٧یا١١٨٩م) ـ که سبکش واسطۀ سبک خراسانی و عراقی است و بهارش نگارندۀ چهرۀ باغ به زیبایی و نیکویی است(نک‌: ١/٩، ٧٩، ١٠٦-١٠٩) ـ نیز فرقها دارد، به سبب آنکه در این دوران، دید انفسی بر آفاقی چیره گشته است و شاعران تحت تأثیر اندیشه‌های عرفانی، به تعبیر حافظ نه با «چشم جهان‌بین» ، که با «دیدۀ جان‌بین» (غزل ٥٣، بیت ٢) به پدیده‌ها ـ و از جمله به بهار ـ می‌نگرند و لاجرم بر جنبۀ انفسی تأکید می‌ورزند. حتى در منظومه‌های عاشقانۀ نظامی(د٦١٤ق/١٢١٧م)که آغاز رواج سبک عراقی است، جنبۀ انفسی و حال وهوای روحانی که به مدد استعاره‌ و نماد بیان می‌شود، آشکار است؛ چنان‌که فی‌المثل در منظومۀ خسرو و شیرین، بهار غالباً استعاره یا نماد از شیرین همراه با بیان تأسف و تحسر از محرومیت و بی‌بهرگی و از دست‌دادگی(ص٨٦، ١٧٢)، یا همراه با وصف زیبایی و شایستگی وی است(ص٣٩٠). این جنبۀ انفسی و این حال و هوای روحانی را در شعر شاعران سبک عراقی، به ویژه در غزل آنان با شدت و ضعف و به گونه‌ای مستقیم و غیرمستقیم و با اتخاذ شیوه‌ای درونی(انفسی)یا بیرونی(آفاقی)می‌توان دید:
الف- شیوۀ آفاقی، شیوه‌ای است برون‌گرایانه که برطبق آن، شاعر به وصف جهان بیرونی یا آفاقی توجه دارد، اما هدف او به ظاهرمحدود نمی‌شود و در ورای ظاهر الفاظ، معانی باطنی، و در ورای توصیف آفاق، توجه به انفس نهفته‌است. سعدی(د ٦٩٢ق/١٢٩٣م)وحافظ(د ٧٩٢ق/١٣٩٠م)پیروان این شیوه‌اند و آن را نه تنها در غزلهای صرفاً عاشقانه یا صرفاً عارفانه، بلکه در غزلهایی به کار می‌گیرند که باید از آنها به عاشقانه ـ عارفانه و در عرف حافظ‌شناسی به غزلهای رندانه تعبیر کرد(نک‌: حمیدیان، ٢٨-٤٠؛ دادبه «مکتب...»، ١٢٨-١٣٤). به عنوان نمونه می‌توان از غزلهایی مثل «وقتی دل سودایی می‌رفت به بستانها...» و «شب فراق که داند که تا سحر چند است...» در غزلهای سعدی(حمیدیان، ٣٨-٤٠)یاد کرد؛ همچنین تأمل در «بهار»، «گل» و «نوروز» در غزلهای رندانۀ حافظ مانند «عید است وآخر گل و یاران در انتظار...»(غزل ٢٤١)، یا «حاشا که من به موسم گل ترک می‌کنم...»، تا «این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست...»(غزل٣٤٣)و مثلِ «زکوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی...»(غزل٤٤٥)و دهها بیت دیگر این حقیقت را آشکار می‌سازد که درورای توصیفهای آفاقی و ظاهری حافظ، حکایتهای انفسی و معانی باطنی نهفته است و ماجرای بهاریه‌ها و بهارهای توبه‌شکن حافظ(نک‌: خرمشاهی، ٢/٩٨٦-٩٨٧)نیز ماجرایی است پایان‌ناپذیر چونان ماجرای پایان‌ناپذیر مِی در شعر وی(نک‌: دادبه، «ماجرای...»، ٣٠٩-٣٣٠).
در شیوۀ آفاقی، اصطلاحات عرفانی یا به کار نمی‌رود، یا کاربرد آن بسیار اندک است و شاعر در بیان اندیشه‌های خود زبانی شاعرانه برمی‌گزیند و تعبیرات دلپذیر شاعرانه ـ عارفانه به کار می‌برد(حمیدیان، ٣٧).
ب- شیوۀ انفسی، شیوه‌ای است درون‌گرایانه که بر طبق آن شاعر چشم از آفاق فرو می‌بندد و برعالم روح و جهان نفس(درون)تأکید می‌کند و در سخن خود از مصطلحات و مفاهیم سنتی و نمادهای رایج در عرفان بهره می‌گیرد(همو، ٢٧، ٢٩)و در وصف بهار و طبیعت نیز همین روش را دنبال می‌کند و آفاق را مقدمۀ انتقال به انفس قرار نمی‌دهد، چنان‌که خزان و بهار در بیتِ «ای برادر عقل یک دم با خودآر/ دم به دم در تو خزان است و بهار»(مولوی، مثنوی...، دفتراول، بیت ١٨٩٦)نماد قبض و بسط عارفانه است(گوهرین، ٢/١٧٩)و بهاریات و آنچه لازم بهار و مربوط بدان است، یعنی حالات برآمده از بسط عارفانه و رحمت الاهی(همانجا؛ نک‌: مولوی، همان، دفتر اول، بیتهای ٢٠٦٢-٢٠٦٣، نیز فیه مافیه، ١٦٧؛ فروزانفر، شرح...، ١(٢)/٧٤٧-٧٤٨). مولوی همچنین در تفسیر حدیث «اِغْتَنِموا بَرْدَالرّبیع...» و تأکید پیامبر اکرم(ص) بر اینکه نباید از سرمای بهار تن پوشید، اما باید از «سردخزان» گریخت، می‌گوید: راویان از ظاهر به باطن ره نبرده‌اند و ندانسته‌اند که «خزان» به نظر آن حضرت نماد «نفس و هوى» است که باید از آن گریخت و «بهار»، نمادِ «عقل و جان» است که باید بدان روی آورد(مثنوی، دفتر اول، بیتهای ٢٠٤٦-٢٠٥٩).
در شیوۀ انفسی، مولوی در اوج است، عطار و عراقی در شمار پیشروان و کمال آفرینان‌اند و سنایی بنیان‌گذار محسوب می‌شود. با آنکه پیش از سنایی، ناصرخسرو «بارها در شاهکارهای کم‌نظیر خود، میان طبیعت و الاهیات، یا جهان محسوس و معقول ارتباط هنری برقرار کرده است و از این دیدگاه پیش‌کسوت حکیم سنایی است»(شفیعی، تازیانه‌ها...، ١٠٧)، اما پیش از سنایی، بی‌گمان، هیچ شاعری بهار را مانند او فی‌المثل در قصیدۀ «باز متواری رُوان عشق، صحرایی شدند...»، با چشم‌اندازی عرفانی همراه با عناصری از زندگی و دیدِ اهل عرفان توصیف نکرده است(همان، ١٠٧-١٠٩)، یا آن‌سان که وی در قصیدۀ «آراست دگر باره جهاندار جهان را» - که باید آن را منطق‌الطیر سنایی خواند – هیچ شاعری به وصف بهار و احوال پرندگان، به ظاهر در ارتباط با طبیعت، و در واقع با توجه به ماوراءطبیعت و حق‌تعالى نپرداخته است(همان، ٨٣-٨٧).
٣. در سبک هندی: در میان ویژگیهای سبک هندی دو ویژگی چشم‌گیر است: الف- اجتماع شماری از صنایع، مثل استعاره‌های مرکب، مجازهای بعید، شخصیت بخشیدن به اشیاء یا انسان‌انگاری آنها، تشبیه‌های اغراق‌آمیز، تمثیلها، تازه‌جویی، غرابت، به کارگیری لحنی نزدیک به لحن عامه که همۀ اینها در جهت خیال‌انگیزی، خیال‌بافی و مضمون‌سازی مورد استفادۀ شاعر قرار می‌گیرد(ذکاوتی، ٦). ب- عریان‌سازی طبیعت در خود، یعنی شاعر می‌کوشد وجودی ذهنی از طبیعت در خود بیافریند که نه فقط مطابق با واقع نیست، بلکه دستخوش تخیلات شاعرانه نیز هست. شاعر به دنبال خلق این وجود ذهنی که چیزی جز یک تخیل شاعرانۀ غریب نیست، تلاش می‌کند تا از این طبیعت یا از این تخیل پرده برگیرد و به زبان شعر آن را عریان سازد(خانلری، ٣١٥؛ شمس لنگرودی، ٦٧)؛ بهار نیز یکی از بُن‌مایه‌های شاعر سبک هندی در این خیال‌بافی، مضمون‌بندی و عریان‌سازی است. حاصل تلاش نخستین، یعنی اجتماع صنایع، شکل‌گیری تعبیراتی است چون «سخنهای بهاراندوده» در مصراع «شب از رویت سخنهای بهار اندوده می‌گفتم»(نک‌: شفیعی، شاعر...، ٤٣)«به صدا آمدن رنگ گُل» در مصراع «رنگ گل آید به صدا گر پَر بلبل شکند» (نک‌: همانجا) از بیدل دهلوی و تعبیراتی چون «دندان از شکوفه تیز کردن بهار» در مصراع «... که تیزکرده بهار از شکوفه دندانها»(صائب، ج١، غزل ٦٧٠)و «در آینۀ شبنم نگریستن گل در اثر خود شیفتگی» در بیتِ «گل آن‌چنان فریفتۀ حُسن خود شده است / کز شبنم است آینۀ دائم برابرش»(همو، ج٥، غزل ٥٠٥٨)؛ و نتیجۀ تلاش دوم، یعنی عریان‌سازی طبیعت(بهار)درونی، توصیفهای زیباترین بهاریه سُرای سبک هندی، یعنی کلیم کاشانی (د ١٠٦١ق/١٦٥١)است که وصف بهار کشمیر وی را در غزلی به مطلعِ«شمیم خُلد گدای بهار کشمیر است / شکفتگی گُل خار دیار کشمیر است» (ص ١٣٨) برترین بهاریۀ سبک هندی دانسته‌اند(برای آگاهی از بهاریه‌های شاعران شبه قاره، نک‌: خان، ٢٨-٣١). کلیم در جریان عریان‌سازی طبیعت درونی، از آسمان بهاری در قصیده‌ای به مطلعِ «هوا چندان ‌تر از ابر بهار است / که همچون آب از او عکس آشکار است»(ص٦) تاب‌ترین تصویرها و تخیلات را خلق می‌کند که از جملۀ آنهاست: «سایه افکندن برگ چنار برزمین» با این تعبیر که «زمین را آب می‌پاشد زسایه / چه تردستی که با برگ چنار است»(ص٧)و «دیده شدن گُلی که هنوز نَرُسته از گریبان پیراهن شاخه مثل دیده شدن می از مینا» در این بیت: «گل نارُسته از پیراهن شاخ/ به سان می ز مینا آشکار است»(همانجا؛ نیز نک‌: شمس لنگرودی، همانجا).
٤. در دورۀ بازگشت ادبی: بهاریه در دورۀ بازگشت ادبی که همانا بازگشت شاعران به شیوۀ استادان سبک خراسانی در قصیده‌سرایی و استادان سبک عراقی در غزل‌سرایی است، به بهاریه‌سرایی در سبک خراسانی می‌ماند. شاعر قصیده‌سرای این دوره گاه بهاریه‌هایی می‌سازد که به راستی یادآور بهاریه‌های بلند منوچهری و فرخی است، و گاه در این شیوه چنان طبیعت و لوازم آن را تصویر می‌کند و استادانه و ماهرانه صحنه می‌آراید که گویی خود نه مقلد، که نوآور این طرز است. در شعر دورۀ بازگشت، تقلید از طبیعت و رعایت ایجاز و بلاغت به صورت سادگی، روشنی و فخامت زبان جلوه‌گر می‌شود (شمیسا، سبک‌شناسی، ٣٢٠). وصف بهار و طبیعت در شعر این دوره، همچون شعر شاعران سبک خراسانی با استفاده از تشبیهات محسوس به معقول، و گاه با استفاده از تشبیهات مرکب صورت می‌پذیرد(همان، ٣٢٤-٣٢٥)؛ فی‌المثل از مقایسۀ بهاریه‌ای به مطلع «دو ابر بانگ‌زن گشت از دو سوی آسمان پیدا» اثر سروش اصفهانی(١/٧)دریافت می‌شود که بهاریۀ او تقلیدی است از بهاریۀ فرخی سیستانی به مطلع «برآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا»(ص١-٣)که با زبانی ساده‌تر سروده شده است، با این تفاوت که به جای تشبیه‌های پیچیده و بدیع فرخی، شاعر تنها به توصیف قناعت کرده، و فقط یک بار به طرز فرخی از تشبیه محسوس به معقول سود جسته است(شمیسا، همان، ٣٢٥). در این میان، بهاریه‌های ممتاز قاآنی(١٢٢٣-١٢٧٠ق/١٨٠٨-١٨٥٤م) درخور توجه خاص است(برای نمونه، نک‌: آرین‌پور، ١/١٠٧). وصف بهار و خزان و ابر و صحرا در سخن او از احساس واقعی و از عشق به لطایف طبیعت نشان دارد(زرین‌کوب، ٣٤٠). تغزلات زیبا و صحنه‌آراییهای دلپذیر و رنگارنگ قاآنی در وصف بهار، غالباً به قدری بدیع و نغز است که گویی وی نخستین سراینده بدین سبک و سیاق است(آرین‌پور ١/٩٧).
از عصر مشروطه تا امروز: میراث گرانقدر ادبی ما از عصر مشروطه با عناصر تازۀ فرهنگ غربی که زمینه‌های آن از سالها پیش فراهم آمده بود، در می‌آمیزد و حکایتی دیگر آغاز می‌شود. نهضت مشروطه تحقق می‌یابد و افسانۀ دلفریب آزادی و واقعیت خشن و دردناک اختناق معنایی دیگر پیدا می‌کند و بر بهاریه‌سرایی نیز سایه می‌افکند. آرام آرام زبان شاعرانۀ تازه‌ای پدیدار می‌شود و تعبیرها و ترکیب‌هایی چون «بهار آزادی» ، «خزان اختناق» شکل می‌گیرد. در گرماگرم نهضت مشروطه، ملک‌الشعرا بهار(١٢٦٦-١٣٣٠ش)که سنت و نوآوری را درکار شاعری جمع دارد، «وصفهایی از بهار، با لفظ و معنایی رزمی»(انقلابی)به دست می‌دهد که در عین نوگرایی، نشانه‌ای از پیوستگی اندیشۀ او با سنت محسوب می‌شود(سلطانی، شم‌ ١٥٦، ص٢٧).
در دوران مشروطیت، شعر و ادب‌فارسی مردمی می‌شود(شمیسا، سبک‌شناسی، ٣٤٠)و شاعر نسبت به رویدادهای جامعه بی‌اعتنا نمی‌ماند. بهار به اندازۀ حضور آزادی در جامعه، در شعر شاعران این دوران حضور می‌یابد و آن‌گاه که «بهار آزادی» در هیئت خزان پدیدار می‌گردد، شاعر را به‌سان لاله‌های داغدار روییده از خون شهیدان وطن(عارف، ٣٥٩)به سوگ آزادی می‌نشاند و بهار غم‌انگیز او را یادآور بهار دوران حملۀ خونین مغول می‌سازد(جوینی، ١/١٠٩-١١٠)؛ بهاری اندوهبار بی‌گل و نسرین و بی‌نسیم فروردین که نه فقط در شاعری چون ابتهاج(سایه) بلکه در هر صاحبْ احساسی این باور را پدید می‌آورد که جهان آیین بهاران را از یاد برده است(نک‌: ابتهاج، ٧٥-٧٩)و شاعر کمتر مجال می‌یابد تا در بهاریه‌ای به موکب خجستۀ نوروز و بر مرغزار دیلم و طرْف سپیدرود درود بفرستد(بهار، ١/٣٢٨، ٦٨٢، نیز نک‌: ١١٧-١١٨، ١٢٨-١٣٣، ١٣٥، ٢٥٠-٢٥١، ٢/١١٧٥)و چنین است که دیگر بهار بهار نیست، بلکه خزان است و بهاریه را خزانیه باید خواند. بهار نیما(١٢٧٦-١٣٣٨ش)که ناشکوفا و نابارور است، در «آقاتوکا» می‌شکند(ص ٤٣٨-٤٤٠)؛ بهار شاملو(١٣٠٤-١٣٧٩ش)بهاری است بی‌نشاط که کس در به رویش نمی‌گشاید(ص١١-١٤)؛ بهار اخوان‌ثالث(١٣٠٧-١٣٦٩ش)گُلی چونان آتش دارد و موسم بی‌قراری است(ص١٣٨-١٣٩، ٢٨٨-٢٩٣)؛ بهار نادرپور بهاری است خاموش با بُغضی در گلو(نک‌: سلطانی، شم‌ ١٥٦، ص ٢٨) و فریدون مشیری(١٣٠٥-١٣٧٩ش)نومید، با اشک و آه به استقبال بهار می‌رود و به پرستو و به گل و سبزه درود می‌فرستد(ص١٠٩-١١٢)و فخرالدین مزارعی ٣٦٥بار بر ٣٦٥روز گذشته دریغ می‌گوید و چون در قفای خود چنان سالی داشته است «که به لعن خدا نمی‌ارزد»، نسبت به بهار و سال نو مهر نمی‌ورزد(ص ٢١١-٢١٢)و با این همه، شاعر امروز به حکم تعهد شاعرانه، به قول منوچهر آتشی چشم به راه بهار نمی‌ماند و می‌کوشد تا در دل خزانها و زمستانها، در بوستان دلها بهار شادی برویاند و گل نشاط بشکفاند(نک‌: سلطانی، همانجا).
خلاصه: درطرحی کوتاه همراه با توضیحی مختصر می‌توان بهاریه و توصیف بهاررا در طول تاریخ ادبیات فارسی به دو قسم تقسیم کرد:
١. بهاریۀ واقعی(آفاقی)، یعنی توصیف واقعی بهار و طبیعت اولاً به عنوان مقدمه‌ای بر مدح، چنان‌که شیوۀ شاعران مداح در سبک خراسانی و دورۀ بازگشت ادبی است؛ ثانیاً به قصد استفاده در حماسه‌سرایی و بزم‌آرایی آن سان که شیوۀ فردوسی و اسدی طوسی است.
٢. بهاریۀ نمادین(انفسی)، یعنی وصف درونی و انفسی بهار و طبیعت که غالباً به زبان رمز و نماد و استعاره صورت می‌گیرد. این گونه بهاریه ٣ چهره دارد: الف- چهرۀ عرفانی، آن سان که در سبک عراقی ملاحظه می‌شود و وصف انفسی و روحانی بهار یا به وسیلۀ وصف آفاقی و بیرونی، و یا به طور مستقیم صورت می‌گیرد و فی‌المثل بهار نماد بسط یا خرد و جان، و خزان نماد قبض یا نماد نفس و هوى محسوب می‌شود. ب- چهرۀ ویژۀ سبک هندی، که در آن عرفان رنگ می‌بازد و تصویرسازیهای غریب و عریان‌سازیهای عجیب که جنبۀ نمادین دارد، چشم‌گیر است. ج- چهرۀ سیاسی-اجتماعی، آن گونه که از عصر مشروطه تا امروز ادامه داشته است؛ به عنوان مثال هنرمندان متعهد تحت‌تأثیر اوضاع سیاسی و اجتماعی، بهار را نماد آزادی و رهایی، و خزان را نماد اختناق و بند واسارت به‌شمار آورده‌اند.
مآخذ: آرین‌پور، یحیى، از صبا تا نیما، تهران، ١٣٧٢ش؛ ابتهاج، هوشنگ، آینه در آینه، به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، ١٣٧٥ش؛ اخوان ثالث، مهدی، ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم، تهران، ١٣٧٠ش؛ اسدی طوسی، علی، گرشاسب‌نامه، به کوشش حبیب یغمایی، تهران، ١٣١٧ش؛ انوری ابیوردی، دیوان، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ١٣٧٢ش؛ بهار، محمدتقی، دیوان، به کوشش مهرداد بهار، تهران، ١٣٦٨ش؛ جمال‌زاده، محمدعلی،«بهار ایران و بهاریه در شعر فارسی»، وحید، تهران، ١٣٤٦ش، س٤، شم‌ ٤؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٢٩ق؛ حافظ، دیوان، به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران، ١٣٦٢ش؛ حمیدیان، سعید، «غزل سعدی: عاشقانه یا عارفانه»، سعدی‌شناسی، دفتر ٧، به کوشش کورش کمالی سروستانی، شیراز، ١٣٨٣ش؛ خان، عابدعلی، «اشعار بهاریه در شبه قارۀ پاک و هند»، هلال، کراچی، ١٣٤٥ش، شم‌ ٥٦؛ خانلری، پرویز، «یادی از صائب»، صائب و سبک هندی، به کوشش محمدرسول دریا گشت؛ تهران، ١٣٥٤ش؛ خرمشاهی، بهاءالدین، حافظ نامه، تهران، ١٣٦٨ش؛ دادبه، اصغر، «ماجرای پایان‌ناپذیر می در شعر حافظ» نامۀ شهیدی، تهران، ١٣٧٤ش؛ همو، «مکتب حافظ، مکتب رندی»، حافظ پژوهی، دفتر ٢، به کوشش کورش کمالی سروستانی، شیراز، ١٣٧٨ش؛ همو، «ناصرخسرو و حکایت ایران‌گرایی»، نامۀ پارسی، تهران، ١٣٨٢ش؛ س٨، شم‌ ٢؛ ذکاوتی قراگوزلو، علیرضا، گزیدۀ اشعار سبک هندی، تهران، ١٣٧٢ش؛ رودکی، دیوان، به کوشش منوچهر دانش پژوه، تهران، ١٣٧٣ش؛ زرین کوب، عبدالحسین، با کاروان حله، تهران، ١٣٧٢ش؛ سروش اصفهانی، دیوان، به کوشش محمدجعفرمحجوب، تهران، ١٣٣٩ش؛ سلطانی گردفرامرزی، علی، «بهار در آیینۀ حماسه‌ها»، نگین، تهران، ١٣٥٦-١٣٥٧، شم‌ ١٥٤-١٥٦؛ شاملو، احمد، هوای تازه، تهران، ١٣٧٢ش؛ شفیعی کدکنی، تازیانه‌های سلوک(نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنایی)، تهران، ١٣٧٢ش؛ شاعر آینه‌ها (بررسی سبک هندی و شعر بیدل)، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، صور خیال در شعر فارسی، تهران، ١٣٧٠ش؛ شمس قیس، المعجم فی معاییر اشعار العجم، به کوشش سیروس شمیسا، تهران، ١٣٧٣ش؛ شمس لنگرودی، محمد، سبک هندی و کلیم کاشانی، تهران، ١٣٧٢ش؛ شمیسا، سیروس، انواع ادبی، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، سبک‌شناسی شعر، تهران، ١٣٧٥ش؛ صائب تبریزی، دیوان، به کوشش محمدقهرمان، تهران، ١٣٦٨ش؛ صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣٧١ش؛ عارف قزوینی، ابوالقاسم، کلیات دیوان، به کوشش عبدالرحمان سیف آزاد، تهران، ١٣٤٧ش؛ فرخی سیستانی، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاق، تهران، ١٣٤٩ش؛ فردوسی، شاهنامه، به کوشش ی. ا. برتلس، مسکو، ١٩٦٣م؛ فروزانفر، بدیع‌الزمان، سخن و سخنوران، تهران، ١٣٥٠ش؛ همو، شرح مثنوی شریف، تهران، ١٣٦١ش؛ کسایی مروزی، دیوان، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٦٧ش؛ کلیم کاشانی، دیوان، به کوشش پرتو بیضایی، تهران، ١٣٣٦ش؛ گوهرین، صادق، فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، تهران، ١٣٦٢ش؛ مزارعی، فخرالدین، سرود آرزو، به کوشش اصغر دادبه، تهران، ١٣٦٩ش؛ مشیری، فریدون، گزینۀ اشعار، تهران، ١٣٧٤ش؛ منوچهری دامغانی، برگزیدۀ اشعار، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٤ش؛ مولوی، فیه مافیه، به کوشش بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران، ١٣٦٩ش؛ همو، مثنوی معنوی، به کوشش نیکلسن، تهران، ١٣٦٠ش؛ ناصرخسرو، دیوان، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، ١٣٧٢ش؛ نظامی گنجوی، خسرو و شیرین، به کوشش وحید دستگردی، تهران، ١٣١٣ش؛ نیمایوشیج، مجموعۀ کامل اشعار، به کوشش سیروس طاهباز، تهران، ١٣٧٥ش؛ هدایت، صادق، ترانۀ خیام، تهران، ١٣٣٤ش؛ همایی، جلال‌الدین، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، ١٣٦٣ش؛ یوسفی، غلامحسین، فرخی سیستانی (بحثی در شرح احوال و روزگار و شعر او)، مشهد، ١٣٤١ش.
اصغردادبه