گزيده شناخت نامه قرآن بر پايه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٥ - الف - نهى از گوش دادن به قرآن
پيروز شويد»».[١]
حديث
١٠٣. الطبقات الكبرى- به نقل از عبد الواحد بن ابى عون دَوسى كه با قريش، همپيمان بود-:
طُفَيل بن عمرو دَوسى، مردى شريف و شاعر و ثروتمند و سفرهدار بود. او به مكّه آمد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود. مردانى از قريش، نزد او رفتند و گفتند: اى طُفَيل! تو به شهر ما آمدهاى و اين مردى كه در ميان ماست، براى ما مشكلساز شده و در بين ما، تفرقه و پراكندگى افكنده است. سخنانش، چون جادوست و ميان فرزند با پدر، و برادر با برادر، و زن با شوهر، جدايى مىاندازد. مىترسيم از جانب او بر سر تو و قومت، همان بلايى بيايد كه بر سر ما آمده است. بنا بر اين، با او همسخن مشو و به سخنانش، گوش مسپار.
طُفَيل گفت: به خدا سوگند، آنها چندان در گوش من خواندند كه تصميم گرفتم هرگز از او چيزى نشنوم و با وى، سخن نگويم. صبح، در حالى به مسجد رفتم كه گوشهايم را از ترس آن كه چيزى از حرفهاى او به گوشم برسد، از پنبه پُر كرده بودم، به طورى كه به من «صاحب دو پنبه» مىگفتند.
يك روز صبح، به مسجد رفتم. ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنار كعبه، به نماز ايستاده است. نزديكش ايستادم و خدا خواست كه پارهاى از سخنان او را به من بشنوانَد. پس سخنى نيكو شنيدم. با خود گفتم: مادرم عزادارم شود! به خدا سوگند، من مردى خردمند و شاعرم و خوب را از بد، تشخيص مىدهم. پس چرا نبايد بشنوم كه اين مرد، چه مىگويد؟ اگر آنچه را مىآورد، نيكو بود، آن را مىپذيرم، و اگر بد بود، رهايش مىكنم. پس درنگ كردم تا به سوى خانهاش رهسپار شد. من در پىِ او رفتم تا اين كه وارد خانهاش شد. من هم با او وارد شدم و گفتم: اى محمّد! قوم تو، به من
[١]. فصّلت: آيه ٢٦:« وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ».