دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩١ - وفات
(راوى ماجرا) به من گفت: روز قيامت، نزد خداى عز و جل گواهى مىدهم كه آنچه گفتم، به همان گونه اتّفاق افتاده و من بر آن نيفزوده و از آن نكاستهام.[١]
٦٥٠. كمال الدين- به نقل از محمّد بن على مَتّيل-: زنى به نام زينب از اهالى آبه[٢] كه همسر محمّد بن عِبديل آبهاى بود، سيصد دينار همراه داشت و نزد عمويم جعفر بن محمّد بن مَتّيل آمد و گفت: دوست دارم اين مال را به دست خودم به ابو القاسم بن روح تحويل دهم. از اين رو عمويم مرا همراه او فرستاد تا مترجم ميان او [كه زبانش فارسى بود] و شيخ ابو القاسم [كه عربزبان بود] باشم.
هنگامى كه آن زن بر ابو القاسم- كه خدا از او خشنود باشد- وارد شد، شيخ با همان زبان شيواى آبهاى با او سخن گفت و به او گفت: «چونى؟ چگونهاى؟ بچّههايت چه طورند؟». بدين ترتيب، زن از ترجمه بىنياز شد و مال را تحويل داد و باز گشت.[٣]
٦٥١. الغيبة، طوسى- با سندش به نقل از ابو الحسن بن كبرياى نوبختى-: به شيخ ابو القاسم خبر رسيد كه يكى از حاجبان او بر درگاه اوّل، معاويه را لعن كرده و او را دشنام داده است. از اين رو فرمان داد كه او را برانند و از خدمت وى بيرونش كنند. مدّتى طولانى آن فرد، همواره درخواست بازگشت داشت؛ امّا- به خدا سوگند- شيخ ابو القاسم، او را به خدمت خويش باز نگرداند، و يك نفر از خاندانش او را پذيرفت و وى را به كارى گماشت، و همه اينها به خاطر تقيّه بود.[٤]
٦٥٢. الغيبة، طوسى- با سندش به نقل ابو احمد درانويه ابرص كه خانهاش در دروازه قراطيس (كاغذها) بود-: من و برادرانم كه اهل خريد و فروش بودند، بر ابو القاسم حسين بن روح وارد مىشديم و با او معامله مىكرديم و ما اگر ده نفر بوديم، نُه نفر، او را لعنت مىكرديم
[١]. كمال الدين: ص ٥١٩ ح ٤٧، الثاقب فى المناقب: ص ٦٠٢ ح ٥٥٠، الخرائج و الجرائح: ج ٣ ص ١١٢٥ ح ٤٣، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٤٢.
[٢]. آبه، روستايى ميان قم و ساوه است كه« آوه» نيز ناميده مىشود.( م)
[٣]. كمال الدين: ص ٥٠٣ ح ٣٤، الغيبة، طوسى: ص ٣٢١ ح ٢٦٨، الخرائج و الجرائح: ج ٣ ص ١١٢١ ح ٣٨، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٣٦ ح ٦٢.
[٤]. الغيبة، طوسى: ص ٣٨٥ ح ٣٤٨، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٥٧.