دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٣ - وفات
محمّد بن عثمان مىگويد: و او را- كه درودهاى خدا بر او باد- ديدم كه در مستجار به پردههاى كعبه آويخته است و مىگويد: «خدايا! انتقامم را از دشمنانم بگير».[١]
٦٢١. الخرائج و الجرائح: امّ كلثوم، دختر ابو جعفر عَمرى، مىگويد: مالى را از قم براى پدرم آوردند تا به صاحب الأمر برساند. پيك، آنچه را به او سپرده بودند، داد و رفت تا به شهرش باز گردد. ابو جعفر [عَمرى] به او گفت: يك چيز باقى مانده است. كجاست؟
پيك گفت: همه را دادهام و چيزى نمانده است.
ابو جعفر گفت: نزد فلان پنبهزن كه دو لنگه بار پنبه برايش بردى، برو و يكى از دو بار پنبه را كه بر رويَش فلان مطلب نوشته شده، بشكاف. آن چيز باقى مانده، در گوشه آن است. آن پيك، حيران شد و آن را همان گونه كه ابو جعفر گفته بود، يافت.[٢]
٦٢٢. كمال الدين- با سندش به نقل از جعفر بن محمّد بن مَتّيل-: ابو جعفر محمّد بن عثمان سمّان (روغنفروش) معروف به «عَمرى»، مرا فرا خواند و چند تكّه پارچه كوچك راه راه و كيسهاى را با چند درهم در آن به من داد و گفت: نياز است كه هماكنون خودت را به واسط[٣] برسانى و آنچه را به تو دادهام، به نخستين كسى بسپارى كه هنگام سوار شدن به قايق براى رفتن به واسط مىبينى. از اين مأموريت به شدّت ناراحت شدم و گفتم: مانند منى[٤] براى اين كار فرستاده مىشود؛ آن هم براى بردن اين چيزهاى ناقابل! امّا به سوى واسط بيرون رفتم. به قايق كه سوار شدم، از نخستين مردى كه ديدم، در باره حسن بن محمّد بن قطاة صيدلانى، وكيل اوقاف در واسط، پرسيدم. گفت: خودم هستم.
تو كيستى؟ گفتم: من جعفر بن محمّد بن مَتّيل هستم.
مرا به وسيله نامم شناخت و به من سلام داد. من هم بر او سلام دادم و با هم روبوسى
[١]. كتاب من لايحضره الفقيه: ج ٢ ص ٥٢٠ ح ٣١١٥( با سند معتبر)، الغيبة، طوسى: ص ٣٦٣ ح ٣٢٩- ٣٣٠ و ص ٢٥١ ح ٢٢٢، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٥٠ ح ٣.
[٢]. الخرائج و الجرائح: ج ٣ ص ١١١٣ ح ٢٩.
[٣]. واسط، شهرى در عراق ميان بصره و كوفه است.( م)
[٤]. راوى يعنى جعفر بن محمّد بن متّيل، از بزرگان شيعه و فرد بسيار نزديك به ابو جعفر عَمرى بوده است( ر. ك: ص ٣٦٣ ح ٦٣٣).