اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٣ - ٧١- محافظت از دين
در اينجا حكايتى تاريخى و واقعيتى دردناك را يادآور مىشويم كه شايد پند گيريم و گوهر عقايد را با مطالعه عميقتر و با ايمان بيشتر محفوظتر گردانيم.
اين قضيه را مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا (عليه السلام) و مرحوم مجلسى در «بحار الانوار» آورده است. از عبيداللّه بزاز نيشابورى كه مردى مسن بود، نقل كردهاند كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبة الطائى الطوسى (والى خراسان) دوستى بود، من در بعضى مواقع وارد بر او مىشدم، چون خبر آمدن من به او رسيد، مرا استحضار نمود و من جامه سفر را عوض نكرده بودم، و آن موقع ماه رمضان وقت نماز ظهر بود، چون بر او وارد شدم ديدم او را در خانهاى كه آب در آن خانه جارى بود، بر او سلام كردم و نشستم، پس طشتى و ابريقى (آفتابهاى) آوردند و دست او را شستند، و مرا نيز امر نمود، دستم را شستم و غذا حاضر ساختند، در اين حال به خيالم خطور كرد كه ماه رمضان است.
چون متذكر شدم، دست نگاه داشتم، حميد گفت چرا غذا نمىخورى، گفتم ماه رمضان است و من هم مريض نيستم و علتى ندارم كه روزه خود را افطار كنم، شايد شما را عذرى يا علتى باشد كه، افطار مىكنيد.
گفت مرا هم علّتى نيست، من هم صحيح و سالم هستم؛ در اين حال اشك از ديدهاش جارى شد و مشغول غذا خوردن شد، بعد از غذا گفتم چه چيزى تو را به گريه انداخت، گفت وقتى هارون در طوس بود، شبى كسى را نزد من فرستاد كه پيش اميرالمؤمنين هارون بيا چون وارد بر او شدم پيش روى او شمعى
برافروخته و شمشيرى كشيده بود و در كنار او خادمى ايستاده بود، سر خود را بلند كرد، و گفت: اطاعت تو نسبت به اميرالمؤمنين چگونه است؟
گفتم: به نفس و مال اطاعت مىكنم، و حاضرم اين دو را در راه شما بدهم، سر خود را به زيرا افكند و اجازه مرخصى داد و كمى در منزل خود استراحت كرده بودم كه دوباره شخصى را نزد من فرستاد و گفت باز خليفه تو را مىخواهد، من در نزد