فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ١٩٦ - روشنفكران دينى و مدرنيزاسيون فقه (٢) مسعود امامى
«بت پرستى و شرك چهره عوض مىكنند و گاهى از ظرافت و انتزاعيت بالايى برخوردار مىگردند... در عصر ما آنچه بيشتر رخ داده است، انكار خداوند نيست، انكار بندگى بندگان است. البته اين دو امر ملازم يكديگرند و ا زهر سو كه برويم نهايتاً به ديگرى نيز خواهيم رسيد. اما گاه بر يك طرف نسبت به طرف ديگر تأكيد بيشترى مىرود. بارى اگر بخواهيم عصرهاى حيات عقلانى و كلامى بشر را تقسيم كنيم، به دو دوره منقسم خواهند شد: تا اوائل قرون روشنگرى، اروپا جامعهاى دينى بود؛ يعنى مستقيماً بر سر وجود يا عدم خداوند سخن مىرفت... اما از وقتى به بعد گفتگو و بحث از اين كه آيا خدايى هست يا نه محو گرديد، يا كمرنگ شد و در حاشيه قرار گرفت آنچه كه به نحو جدّىترى مطرح گرديد اين بود كه آيا انسان در كنار خداوند مىماند يا نه؟ به تعبير يكى از فيلسوفان جديد، آيا جمع ميان بى نهايت و با نهايت ممكن هست يا نيست؟ اين اعتقاد رفته رفته اهميت يافت كه اگر ما خدا را بزرگتر و بزرگتر كنيم، در مقابل آدميان را كوچك و كوچكتر نمودهايم. يعنى عزّت خداوند را به هزينه ذلّت انسانها فراهم آوردهايم؛ به آدميان مىگوييم كه در برابر خداوند به خاك بيفتند، برخود ذلّت و حقارت را بپسندند، و تمام اوصاف جمال و جلال و عظمت و عزّت را به خداوند اسناد بدهند. در واقع مسأله از حد يك نفى و اثبات فلسفى و كلامى بيرون آمد و جنبه انسانى به خود گرفت. گفته شد كه انسان نمىتواند در كنار چنان خدايى باقى بماند، بلكه بايد له شود و نيست گردد. لذا اگر بناست كه انسان به انسانيت خود ادامه دهد، بايد انديشه خدا، و طرح وجود او را به كنارى نهاد. مكتب اگزيستانسياليسم الحادى كه از مكاتب فلسفى روزگار ماست، دقيقاً بر اين موضوع است. انديشه گوهرى و اصلى اين مكتب آن است كه جمع ميان خدا و انسان ممكن نيست: يا خدا يا انسان، اگر خدا در آيد، آدمى بايد محو شود و در ميان نماند... .
از نظر اينان هنگامى كه آن خداى بزرگ و عظيم با آن همه علم و قدرت درآيد،