دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٢١٧
| بهادرگورکانی جلد: ١٣ شماره مقاله:٥٢١٧ |
بَهادُرْشاهِ گورَکانی، عنوانِ دو تن از
فرمانروایان بابری شبه قاره که حدود ٤٠٠ سال براین سرزمین فرمان راندند و در زمان
حکومت بهادرشاه دوم، سلسلۀ گورکانیان منقرض شد.
١. بهادرشاه اول، قطبالدینمحمد معظم(١٠٥٣-٢١محرم١١٢٤ق/١٦٤٣-١٨فوریۀ١٧١٢)، هفتمین
پادشاه بابری هند، مشهور به شاه عالم.
وی دومین پسر اورنگ زیب بود، در برهانپور زاده شد و از نوجوانی به آموختن علوم
مختلف پرداخت و قرآن را از برکرد(لاهوری، ٢/٣٤٣؛ عبدالحی، ٦/١٠٥؛ اروین، I/١-٢).
چنانکه از برخی مآخذ برمیآید او از ١٤سالگی وارد امور حکومتی گردید و به
صوبهداری دکن منصوب شد؛ از ١٠٧٥ق/١٦٦٤م گرفتار مناقشات دکن گردید و در نبردهایی با
مهراته، حکومتهای محلی بیجاپور و قطب شاهیان شرکت کرد. بهادرشاه پس از آن نیز دوبار
در ١٠٧٥و١٠٨٨ق به صوبهداری دکن انتخاب شد. وی در ١٠٨٥ق به دستور پدر مأمور کابل شد
و لقب شاه عالم گرفت؛ در ١٠٩١ق/١٦٨٠م مأمور سرکوب شورش برادرش، محمداکبر گردید؛ در
١٠٩٦ق شهر حیدرآباد را تصرف کرد، اما پس از مدت کوتاهی پدرش به او بدگمان شد و از
حکومت برکنارش کرد و به زندانش افکند(١٠٩٧ق). شاه عالم حدود ٧سال در زندان ماند تا
در ١١٠٦ق/١٦٩٥م به دستور اورنگ زیب آزاد شد و در همان سال به حکومت اکبرآباد(آگرا)
منصوبگردید و لاهور، ملتان، اوچ و سپس کابل نیز در قلمرو او قرارگرفت(بختاورخان،
١/٨؛ مستعدخان، ٩٤, ١٠٤-١٠٥, ١٢٥, ١٦٤, ١٧٨-١٧٩, ٢٠٦, ٢٢٥-٢٢٦, ٢٣٣, ٢٤٠, ٢٥٥؛
اروین، I/٣-٤ ؛ خافیخان، ٢/٨٥، ٢٠٧، ٢٧٦، ٤٣٧-٤٣٨، ٤٤٣).
شاه عالم در سالهای آخر حکومت پدرش اورنگ زیب، خود را نسبت به تاج و تخت بیعلاقه
نشان میداد، اما مخفیانه آمادۀ تصاحب آن میشد. پس از مرگ اورنگ زیب(ذیقعدۀ ١١١٨)،
میان فرزندانش نزاع شد. مدت کوتاهی اعظم شاه و سپس کامبخش در دکن رشتۀ کارها را در
دست گرفتند، ولی شاه عالم در محرم١١١٩ در منطقهای در شمال لاهور خود را فرمانروا
خواند و لقب بهادرشاه برخود نهاد. وی سپس به برادرش اعظم شاه پیشنهاد کرد که مطابق
وصیت پدر، قلمرو بزرگ گورکانیان را میان خود تقسیم کنند، ولی وی نپذیرفت و کار به
نزاع کشید. اندکی بعد در نبرد جاجو، اعظم شاه و پسرش شکست داد و بکشت و در همان سال
برادر دیگر خود کامبخش را نیز در حدود حیدرآباد منهزم کرد که پس از چندی بر اثر
زخمهایی که برداشته بود، درگذشت(واضح، ٢٤-٢٦، ٦٢-٦٤، ٨٥-٨٦؛ اروین، I/١٩-٢٢؛ خافی
خان، ٢/٥٧٢-٥٧٣، ٥٧٥-٥٧٦، ٥٨٤-٥٨٥، ٦٢٤-٦٢٥؛ قانع تتوی، ٣٥١؛ ماجومدار، ٥٢٧).
بهادرشاه در حکومت کوتاه مدتش درگیر جنگ با راجپوتها و سیکها بود. در ١١٢٠ق/١٧٠٨م
به جنگ راجپوتهای شورشی رفت. هنگام نبرد خبر رسید که سیکها سرهند را تصرف کردهاند.
پس به سرهند رفت و آنان را شکست داد، ولی چند جنگ دیگر در میانه درگرفت که هیچ یک
به پیروزی قطعی بهادرشاه نینجامید(خافیخان، ٢/٦٥٠-٦٥٥؛ واضح، ٩٥-٩٦؛ سریواستاوا،
٤٢١-٤٢٣ ؛ عبرت لاهوری، ١٣٣، ١٤٤-١٥٠). برخی از تاریخنگاران، بهادرشاه را از آنرو
که در سالهای نخستین سلطنتش دستور داد که نام امام علی(ع) را به عنوان وصی
پیامبر(ص)در خطبههای نماز در مساجد بیاورند، متمایل به تشیع دانستهاند. این دستور
بهادرشاه باعث واکنش بیشتر مسلمانان سنی مذهب هند گردید و روحانیان سنی به مخالفت
برخاستند و شورشی در لاهور به رهبری حاجی یارمحمد، روحانی قدرتمند پا گرفت. سپاه
بهادرشاه در سوکوب شورش ناتوانی نشان داد و چون بیم گسترش آن میرفت، از دستور خود
عدول کرد(عبدالحی، ٦/١٠٦؛ اروین، I/١٣٠-١٣١؛ خافیخان، ٢/٦٦١-٦٦٤، ٦٨١-٦٨٣).
بهادرشاه را به عنوان فرمانروایی دارای سجایای اخلاقی و پایبند عقاید دینی
دانستهاند. وی در مناصب کشوری و سازمان اداری و مالی دولت تغییراتی ایجاد کرد که
باعث نابسامانی نهادهای دولتی گردید و رشتۀ کارها از دستش بیرون شد. چنانکه او را
شاه بیخبر مینامیدند. او مانند پدرش مقامهای عالی حکومتی را به مسلمانان میداد و
نسبت به هندوانی که در دستگاه حکومتی شغلی داشتند، سختگیری میکرد(سریواستاوا،
٤٢٣-٤٢٤ ؛ اروین، II/١٣٦-١٤٠ ؛ خافی خان، ٢/٥٧٣-٥٧٥). بهادرشاه خود مردی اهل علم
بود و از دانشمندان و ادیبان پشتیبانی میکرد. به علوم قرآنی عنایت تمام داشت و خود
حافظ قرآن بود. زبانهای عربی، فارسی و ترکی را به خوبی میدانست و به زبان عربی سخن
نیز میگفت. اشعاری از او به زبان فارسی در دست است(علیحسن خان، ٣٨١-٣٨٢؛
بختاورخان، ٣٩١؛ مستعدخان، ٣١٩).
بهادرشاه در لاهور درگذشت و در دهلی به خاک سپرده شد(اروین، I/١٣٥,١٤٣).
٢. بهادرشاه دوم، ابوالمظفرسراجالدین محمد، آخرین فرمانروای بابری هند(حک
١٢٥٣-١٢٧٤ق/١٨٣٧-١٨٥٨م). او که فرزند اکبرشاه دوم بود، در ١١٨٩ق/١٧٧٥م در قلعۀ دهلی
زادهشد و بیش از ٦٠ سال سن داشت که با عنوان بهادرشاه بر تخت نشست و از همین زمان
لقب سراجالدین را نیز به نام وکنیۀ خود افزود(گارسن، III/٣١٨). دورۀ فرمانروایی
بهادرشاه دوم مقارن با گسترش قلمرو و اقتدار کمپانی هند شرقی بود که حتى دهلی را
نیز در اختیار داشت و برای شاه مقرری تعیین و پرداخت میکرد(زیدی، ١٦٨؛ حسن، ٩٧؛
بانرجی، ١٦٢؛ اکرام، ٤٨٣) و او در حقیقت حتى برای تعیین ولیعهد خویش هم اقتداری
نداشت(حسن، ٩٦؛ دادول،٦٠٧). این محدودیتها و نیز مداخلۀ مقامات انگلیسی در ساختار
جامعۀ هند و تبلیغات حمایت شدۀ هیئتهای مسیحی که به نزاعهای دینی میانجامید، ونیز
تغییراتی که در نظام زمینداری و تولیدی هند ایجاد کرده بودند، همۀ زمینههای بروز
شورش عمومی بزرگ بر ضد کمپانی و انگلیسیان را فراهم آورد که بهادرشاه در آن نقش
فعالی داشت.
شورش در ٩مۀ١٨٥٧ در میروت توسط سربازان هند آغاز شد و با پیوستن نظامیان مستقر در
پادگان دهلی به شورشیان، دامنۀ آن شدت گرفت و اینان بهادرشاه را که در این زمان ٨٢
سال داشت، پادشاه و رهبر خود خواندند(شورش هندوستان، ٦٣-٦٤؛ گارسن، همانجا؛ می، ٨).
این شورش به سرعت به نواحی دیگر نیز راه یافت و کانپور، لکهنو و به ویژه در بخشهایی
از بیهار نیز مردم مخالفت خود را با حضور و نفوذ انگلیسیها اعلام کردند(ماجومدار،
٧٧٦). دو روز بعد بهادرشاه برای هدایت قیام و تنظیم امور سپاه و کنترل شهر
فرمانهایی صادر کرد(حسن، ١٠٢). وی به خوبی آگاه بود که نیروهای انگلیسی به زودی به
سرکوب آنها خواهند آمد؛ از اینرو برای متحد ساختن امیران، شاهزادگان و راجههای
مناطق دیگر به پا خاست و در ١٢مه اعلام کرد که برای آزادی هند میجنگد و پس از آن
از دنیای سیاست کنارهگیری میکند. وی همچنین نامههایی به ٣ گروه زمینداران،
سپاهیان و صنعتگران نوشت و یادآوری پایگاه و اهمیت آنان در دورۀ فرمانروایی
بابریان، خواهان اتحاد و حمایتشان از شاه و قیام شد(نک: همو، ١٠٠-١٠٢). اما این
درخواست بیپاسخ ماند و دوران فرمانروایی اوبر دهلی بیش از ٤ماه دوام نیافت.
در پی هجوم انگلیسیان به دهلی، بهادرشاه به آرامگاه همایون، دومین پادشاه تیموری
هند پناه برد. در ٢٠سپتامبر ژنرال ویلسن دهلی را تصرف کرد و با تعقیب شورشیان،
بهادرشاه و خانوادهاش نیز گرفتار شدند(گاردنر،٢٧٨ ؛ ماجومدار، ٧٧٧). بهادر شاه
زندانی شد، اما پسرانش بختاورشاه، میرزا مند، مغول بیک و خضر سلطان، و نوهاش میرزا
ابوبکر به همراه بیش از ٢٤شاهزادۀ دیگر توسط مهاجمان کشته شدند(گارسن، ٣٢٠-٣٢١ ؛
برجس، ٣٦٦). بهادرشاه در محاکمهای که از ٧ ژانویه تا ٩مارس١٨٥٨ ادامه داشت، به
همدستی در شورش دهلی محکوم گردید و از آنجا به کلکته و سپس به رانگون در برمه تبعید
شد و حدود ٤سال بقیۀ عمر را به سختی سپری کرد تا در ١٤جمادیالاول١٢٧٩ق/٧نوامبر١٨٦٢
در همان جا درگذشت(همو،٣٦٨).
او را در حیاط زندان دفن کردند. مدتی بعد مولوی عبدالسلام مزار او را در رانگون
یافت و با مجوزی از دولت برمه کتیبهای ساده به زبان انگلیسی بر آن نصب
کرد(یونسشاه، ١/٤٠٤).
بهادرشاه به تصوف گرایش داشت. وی در خطاطی نیز چیره دست، و به موسیقی علاقهمند
بود(سکسینه، ٢٠٨). شاه نصیر(د ١٢٥٤ق)، ذوق(د١٢٧١ق) و غالب (د ١٢٨٥ق) از استادان او
در شعر و ادب بودند و از آن میان، تأثیر «ذوق» در اشعار وی بیشتر است(یونسشاه،
١/٤٠٢). بهادرشاه که «ظفر» تخلص میکرد، به دو زبان اردو و فارسی شعر میسرود(صدیق
حسن خان، ٥٦؛ زیدی، ١٧٢-١٧٣؛ یونس شاه، همانجا). شعر او بیانگر درد و رنجی است که
روزگار و وضع خاص او برایش فراهم آورده بود. این مضامین خاصه در اشعاری که در
رانگون در دورۀ تبعید سرود، بازتاب بیشتری یافته است(همانجا). «ظفر» ٥ دیوان شعر به
اردو داشت که٤ دیوان آن بر جای ماندهاست و گویا دفتر پنجم آن در جریان شورش ١٨٥٧م
از میان رفته است. این دیوانها جداگانه و سپس با عنوان کلیات در یک مجلد، بارها، از
جمله در بمبئی(١٨٩٠م)و لاهور(١٩٦٩م)به چاپ رسیده است(مشفق،١/٥٦٣-٥٦٥؛ برای چاپ
گزیدههای دیوان، نک: همو، ١/٥٦٤-٥٦٥؛ گارسن، III/٣٢٠). اشعار فارسی ظفر تاکنون به
گونۀ مدون چاپ نشده، و به صورت پراکنده در منابع مختلف، ذیل شرح حال او آمده
است(نک: صدیق حسن خان، ٥٦-٥٧). اما شرح او برگلستان سعدی به چاپ رسیده است(گارسن،
همانجا؛ سکسینه، ٢٠٩). بندی از مخمس ظفر به زبان اردو که برغزل سودا سروده بود، نیز
جزو مجموعۀ بیاض رضا در کتابخانۀ ادارۀ ادبیات اردو(شم ٨٨٨)موجود است(زور،
٤/٢٤٦-٢٤٧).
از وی قطعاتی به نسخ، طغرا و نستعلیق در موزۀ باستان شناختی دهلی(بیانی، ١/١٠١)، به
یادگار مانده است. او همچنین قطعاتی از قرآن کریم را برای تزیین مسجد دهلی نگاشته
بود(گارسن، سکسینه، همانجاها).
مآخذ: بختاورخان، مرآةالعالم: تاریخ اورنگ زیب، به کوشش س. علوی، لاهور، ١٩٧٩م؛
بیانی، مهدی، احوال و آثار خوشنویسان، تهران، ١٣٥٦ش؛ خافیخان نظام الملکی،
محمدهاشم، منتخب اللباب، به کوشش کبیرالدین احمد و غلام قادر، کلکته، ١٨٧٤م؛ زور،
محیی الدین قادری، تذکرۀ مخطوطات، دهلی، ١٩٨٤م؛ زیدی، نادره، «بهادرشاه
ظفر(١٧٧٥-١٨٦٢م)»، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، لاهور، ١٩٧١م، ج ٨؛
سکسینه، رام بابو، تاریخ ادب اردو، ترجمۀ محمد عسکری، لاهور، سردار محمودخان؛ شورش
هندوستان ١٨٥٧م/١٢٧٤ق، ترجمۀ اوانس ماسئیان، به کوشش صفاءالدین تبرائیان، تهران،
١٣٧٢ش؛ صدیق حسنخان، محمد صدیق، نگارستان سخن، کلکته، ١٢٩٣ق؛ عبدالحی،
نزهةالخواطر، حیدرآباد دکن، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ عبرت لاهوری، محمدقاسم، عبرت نامه، به
کوشش ظهورالدین احمد، لاهور، ١٩٧٧م؛ علی حسنخان، صبح گلشن، کلکته، ١٢٩٥ق؛ قانع
تتوی، میرعلی شیر، تحفةالکرام، به کوشش حسامالدین راشدی، حیدرآباد، ١٩٧١م؛ لاهوری،
عبدالحمید، پادشاه نامه، به کوشش کبیرالدین احمد و عبدالرحیم، کلکته، ١٨٦٨م؛ مشفق
خواجه، جائزۀ مخطوطات اردو، لاهور،١٩٧٩م؛ واضح، مبارک الله، تاریخ ارادت خان، به
کوشش غلام رسول مهر، الهور، ١٩٧١م؛ یونس شاه، تذکرۀ نعت گویان اردو، ایبت آباد،
١٩٨٢م؛ نیز:
Banerjee, A. Ch., The New History of Modern India ١٧٠٧-١٩٤٧, Calcutta, ١٩٨٣;
Burgess, J.,The Chronology of Indian History, Delhi,١٩٧٥; Dodwell, H. H.,»The
Development of Sovereignty in British India«, The Cambridge History of India,
New Dlhi, ١٩٨٧, vol. V; Garcin de Tassy, M., Histoire de la littérature Hindouie
et Hindoustanie, New York, ١٩٦٨; Gardner, B., The East India Company, London,
١٩٧١; Hasan, M., »Bahadur Shah II, His Relation with the British and the
Mutiny«, Islamic Culture, Hyderabad Decan,١٩٥٩, vol.XXXIII; Ikram, S. M.,
History of Muslim Civlisation in India and Pakistan, Lahore, ١٩٨٢; Irvine, W.,
Later Mughals, New Delhi, ١٩٧١; Majumdar, R. C., An Advanced History of India,
London, ١٩٥٨; May, L. S., The Evolution of Indo-Muslim Thought after ١٨٥٧,
Lahor, ١٩٧٠; Must’ad Khan, S., Maāsir-i- Alamgiri,tr. Jadu-Nath Sarkar,
Lahor,١٩٨١; Srivastava, A. L., The Mughul Empire, Agra, ١٩٦٦.
مجیدسمیعی ـ هدى سیدحسینزاده