ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٤ - احتمال سوم - انسان معنىدار در جهانى بىمعنى
هستى معنائى در بر نداشته باشد ، انسان كه جزئى از آن است نمى تواند معنائى داشته باشد . اين قضيّه مطابق آن قانون كلَّى است كه مى گويد : « جزء ، در كيفيّت تابع كلّ است » چنانكه اگر جزء يك مجموع كلّ داراى حقيقتى باشد ، كشف ميكند كه مجموع كلّ از آن حقيقت برخوردار است ، مانند جانداران اعمّ از انسان و حيوان كه اجزائى از عالم طبيعتند و با حيات و جان خود با كمال وضوح اثبات مى كنند كه عالم طبيعت از نوعى حيات و جان برخوردار است و يا حدّاقلّ استعداد قريب به فعليّت حيات و جان را دارا مى باشد ، زيرا :
< شعر > ذات نايافته از هستى ، بخش كى تواند كه شود هستى بخش < / شعر > از طرف ديگر اين سؤال را در نظر بگيريم كه اگر جهان هستى معنى داشت مى بايست چگونه بوده باشد آيا به اصطلاح معمولى مى بايست آفتاب از مغرب در آيد و در مشرق فرو رود [ يعنى حركت زمين طورى انجام بگيرد كه چنين نمايش بدهد ] آيا مى بايد آب بجاى سرازير شدن به پائين بطرف بالا بجريان بيفتد و قورباغهها بجاى « وق و غور » مى بايست ابو عطاء بخوانند فضاى آسمان بجاى آبى روشن مى بايد قهوه اى باشد و بالاتر از اينها مى بايست معلولها پيش از علَّتها بجريان بيفتند و از درختهاى گلابى بجاى گلابى موش آويزان شود ، مخصوصا با نظر به منطق رياضى و فلسفهء واقع گرايانهء طايفه محترم گربهها اين همان سؤالى است كه پيامبر اكرم ( ص ) به چند نفر از دهريّون كه بخدمت آن بزرگوار آمده بودند ، متوجّه ساخت [١] و آنان در سكوت مطلق فرو رفتند . آيا براى اثبات معنىدار بودن هستى ، نظم رياضى و قوانين جاريه در آن كه ثابتهائى مربوط به جهان متغيّر مى باشند ، كافى نيست بنظر مى رسد براى يك انسان آگاه و آزاد از اصول پيش ساخته ، همين دليل كه عرض شد براى اثبات معنىدار بودن جهان كافى باشد و اگر شخص يا اشخاصى پيدا
[١] . احتجاج طبرسى - احتجاجات حضرت رسول ( ص ) .