نبوت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٣
« ماکنت تعلمها انت و لا قومک »" [١]، " « و علمک ما لم تکن تعلم
" [٢] یک کسی که نمیداند ، قطعا هم نمیداند ولی به او آموزانیده
میشود ، " « علمه شدید القوی »" . حالا " شدید القوی " میخواهد مقصود
خدا باشد ، میخواهد مقصود جبرئیل باشد ، هرچه میخواهد باشد ، به هر حال
آموختن است ، بدون شک صحبت آموزش در کار است ، مثل غرایز حیوانات
نیست . در غرایز حیوانات آموزش نیست کما اینکه در الهامهایی که
انسانهای دیگر هم احیانا میگیرند ، الهامی که مثلا در دانشمندان - آنهایی
که روش الهامی را قبول دارند - [ رخ میدهد آموزش نیست ] . دانشمندی که
مدعی است ناگاه یک فرضیهای به من الهام میشود ، او فقط همین قدر احساس
میکند که نمیدانست ، ناگهان چیزی در ذهنش آمد اما احساس نمیکند که با
یک معلمی سرو کار دارد ، همین قدر میفهمد جوشید اما این از کجا آمده
خودش دیگر حس نمیکند که با جایی تماس داشته یا نداشته است . ولی
انبیاء آنطوری که توضیح میدهند وجود آن معلم را احساس میکنند ، احساس
میکنند که نمیدانند و میگیرند ، معلم را احساس میکنند ، پس معلم دارند
. قسمت دوم مسأله معلم داشتن است که تعلیم و تعلم در کار است .
. ٣ استشعار
مشخصه سوم - که ایندو را با هم مخلوط کردهاند - استشعار انبیاء به حالت خودشان بود ، در حالی که دارد میگیرد مستشعر است که از جایی دیگر دارد میگیرد . همین طور که ما پیش معلمی درس میخوانیم در همین طبیعت میفهمیم که در مقابل کسی نشستهایم و از او گوش میکنیم و به ذهن خودشان میسپاریم که از معلم یاد بگیریم در ذهنمان باشد ، او هم عینا همین حالت را دارد با این تفاوت که معلمش در این عالمی که ما میبینیم نیست ، در جای دیگر است ، و عرض کردم پیغمبر اکرم همیشه بیم داشت که آنچه میگیرد از ذهنش محو شود ، از این طرف میگرفت ، از طرف دیگر به زبان میآورد که فراموش نکند ، که آیه نازل شد چنین کاری نکن ([١] هود / . ٤٩ [٢] نساء / . ١١٣