نبوت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٢
پیغمبر ، مرکزی را برای آنها قرار داده بود و خودش رسیدگی میکرد . یک روز بین الطلوعین پیغمبر اکرم بعد از نماز صبح میروند سراغ اینها نوشتهاند در حالی که هوا تاریک روشن بود . چشمش به یکی از اینها به نام حارثه ( به نقل از کافی ) میافتد میبیند به اصطلاح تلوتلو میخورد ( نوشتهاند : " یخفض و یهوی " . وقتی درست دقت کرد دید چشمهایش در کاسه سرش فرو رفته است و حالی مثل آدم غیر عادی دارد . به او فرمود : " « کیف اصبحت یا حارثه » " ( یا : " یا زید " آنهایی که گفتهاند اسمش زید بوده است ) حالت چطور است ؟ گفت : " « اصبحت موقنا » " یعنی صبح کردم در حالی که اهل یقین هستم . فرمود : " « ما علامه یقینک » " علامت یقینت چیست ، چه نشانهای از این یقین در وجود تو هست ؟ گفت : " « ان یقینی اسهر لیلی و اظمأ هواجری » " یقین من اثرش این است که شب خواب را از من گرفته است و روزها مرا گرسنه وادار کرده است ، یعنی شبزنده دارم و روز روزهدار . فرمود : این مقدار کافی نیست ، بیشتر بگو ، چه نشانههای دیگری داری ؟ گفت یا رسول الله من الان که اینجا هستم آنچنان در حال یقین هستم که گویا نغمههای بهشت و ضجههای جهنم را با گوش خود میشنوم و با چشم خود میبینم . بعد گفت : یا رسولالله ! اگر اجازه بدهید من الان اصحاب شما را معرفی کنم که کی بهشتی است و کی جهنمی ، که فرمود : سکوت کن :
| گفت پیغمبر صباحی زید را |
| کیف اصبحت ای رفیق با وفا |
| گفت عبدا موقنا باز اوش گفت |
| کو نشان از باغ ایمان گر شکفت |
| گفت تشنه بودهام من روزها |
| شب نخفتستم ز عشق و سوزها |
| گفت از این ره کو ره آوردی بیار |
| در خور فهم و عقول این دیار |
| گفت خلقان چون ببینند آسمان |
| من ببینم عرش را با عرشیان |
| هفت دوزخ هست جنت پیش من |
| هست پیدا همچو بت پیش شمن |
| هین بگویم یا فرو بندم نفس |
| لب گزیدش مصطفی یعنی که بس |
[١] پیغمبران که میگوییم ، در درجه اول پیغمبر خودمان را که تاریخش خیلی روشن است ذکر میکنیم .