نبوت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٦
حسن علی در نجف بود وارد ریاضتهای زیادی بود و گاهی حرفهایی میزد که شاید برای او گفتنش جایز بود ولی برای ما شنیدنش جایز نبود یعنی ما پرهیز داشتیم بشنویم . گاهی میگفت من در حرم ، فلان آقا ( از اشخاص بزرگ ) را به صورت خوک میبینم یا به صورت خرس میبینم . شاید برای او جایز بود بگوید ولی برای ما هتک حرمت یک مؤمن بود . میگفتند حاج شیخ حسن علی یک وقت گفت من پیاده تنها از نجف میآمدم به کربلا ، به دزد برخورد کردم ، تعبیرش این بود : " در خود پنهان شدم " یعنی در حالی از جلوی آنها عبور کردم که آنها که نگاه میکردند مرا نمیدیدند . و افراد دیگری که از این مرد این جور کارهای خارقالعاده روحی زیاد دیدهاند فراوان هستند که اگر کسی بخواهد داستان حاج شیخ حسن علی را از افرادی که الان هستند و خودشان مشاهده کردهاند بشنود به نظر من خودش یک کتاب میشود . آقای حافظیان شاگرد ایشان بود . سالها رفت هندوستان . او چیزهای خارقالعادهای از جوکیها نقل میکرد . آقای طباطبایی قصهای از او نقل میکردند که خودش گفته بود ما شاهد بودیم ، فرنگیها آمده بودند برای امتحان و آزمایش ، شخص جوکی را میخواباندند روی تختهای که پر از میخ بود و مثل سوزن آمده بود بیرون ، بعد روی سینه او یک تخته دیگر میگذاشتند و بعد با پتکهای بزرگ میکوبیدند روی آن و یک ذره و یک سر سوزن به بدن او فرو نمیرفت . غرضم این جهت است که چنین قوههای روحی در وجود بشر هست . چنین نیست که این قوه روحی فقط در همین آدم باشد .
نمونه دیگر
داستانی را آقای محققی خودمان که فوت کرد و در آلمان بود نقل میکرد و من در جلسه بزرگی که درس میداد شنیدم . سالهای اولی که در قم بود مدت موقتی آقای بروجردی ماهانهای به او میدادند که بیاید به طلبهها حساب و هندسه و جغرافی و فیزیک درس بدهد ولی دوام پیدا نکرد . یک روز در آن جلسه عمومی گفت و بعد هم من شاید مکرر از او قصههای عجیبی از برادر خودش شنیدم . میگفت که او اسمش سیاح بود و کشورهای اروپایی را خیلی گشته بود . در آخرین بار رفت هندوستان و هندوستان برای او از همه جای دنیا عجیبتر بود و از جمله این قضیه را نقل میکرد که روزی من