دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٥
٢٤١٣.امام رضا عليه السلام : مردى از بنى اسرائيل ، يكى از خويشان خود را كُشت و جسدش را بر سرِ راه برترينِ خاندان بنى اسرائيل افكند . سپس به خونخواهى اش آمد . به موسى عليه السلام گفتند : فلان خاندان ، فلانى را كشته اند . ما را از قاتلش آگاه كن . فرمود : «ماده گاوى برايم بياوريد» . «گفتند : آيا ما را به ريشخند مى گيرى؟ فرمود : به خدا پناه مى برم از اين كه از نادانان باشم» . اگر آنان هر گاوى را قصد مى كردند ، كفايتشان مى كرد؛ ولى سخت گرفتند . خدا هم بر آنان سخت گرفت . «گفتند : پروردگار خود را بخوان تا براى ما روشن كند كه آن چگونه است . گفت : خداوند مى فرمايد : «آن ، ماده گاوى است نه پير و از كار افتاده و نه تازه سال ، ميان اين دو» يعنى نه كوچك و نه بزرگ . اگر آنان هر گاوى را قصد مى كردند ، كفايتشان مى كرد؛ ولى سخت گرفتند . خدا هم بر آنان سخت گرفت . «گفتند : پروردگارت را بخوان تا براى ما روشن كند كه رنگش چگونه است؟ گفت : خداوند مى فرمايد: «آن ، ماده گاوى است زرد روشن كه رنگش مايه سرور بينندگان مى گردد»» . اگر آنها هر گاوى را قصد مى كردند ، كفايتشان مى كرد؛ ولى سخت گرفتند . خدا هم بر آنها سخت گرفت . «گفتند : پروردگارت را بخوان تا براى ما روشن كند كه آن چگونه است؟ ماده گاو بر ما مشتبه شده است و بى گمان ، اگر خدا بخواهد ، ما ره يافتگانيم . گفت : خداوند مى فرمايد : «آن ، ماده گاوى است كه نه رام است تا زمين را شخم زند ، و نه كشتزار را آبيارى كند . سالم است و هيچ لكّه اى در آن نيست» . گفتند : اكنون ، حقّ مطلب را آوردى» . پس به جستجويش پرداختند و آن را نزد جوانى از بنى اسرائيل يافتند . جوان گفت : آن را نمى فروشم ، جز در برابر آن كه پوستش را پُر از طلا كنيد . پس نزد موسى عليه السلام آمدند و مطلب را برايش گفتند . فرمود : «آن را بخريد» . پس آن را خريدند و آوردند . وى به ذبحش فرمان داد . سپس دستور داد كه با دُم آن به جسد مرده بزنند . چون چنين كردند ، مقتول زنده شد و گفت : اى پيامبر خدا! پسر عمويم مرا كشته است ، نه كسى كه متّهم به قتل من شده است . بدين وسيله ، قاتلش را شناختند . سپس پيامبر خدا ، موسى بن عمران عليه السلام ، به يكى از يارانش فرمود : «اين ماده گاو ، داستانى دارد» . وى گفت : آن چيست؟ فرمود : «جوانى از بنى اسرائيل نسبت به پدرش مهربان و نيكوكار بود . روزى گوساله اى يك ساله خريد و نزد پدرش آمد [تا بهاى آن را بپردازد] ؛ ولى كليدها[ى گاوصندوق] را زير سرِ پدرش ديد و چون بيدار كردنش را ناخوش داشت ، از خريد آن منصرف شد . پس پدرش بيدار شد و پسر ، او را آگاه كرد . پدرش گفت : آفرين ! اين ماده گاو را به جاى آنچه از دستت رفته است ، بگير». سپس پيامبر خدا ، موسى بن عمران عليه السلام ، به صحابى اش فرمود : «بنگر كه نيكى با اهلش چه مى كند» .