فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٢ - نظر ما درباره سال تولّد او
شد و به من گفتند: بر در خانه كسى است و تو را مى طلبد. من از خانه بيرون آمدم، ناگهان مردى را ديدم همراه يك كنيزى است كه آستينش بلند بود و به دور دستش پيچيده شده بود و مقنعه اى بر سر داشت گفتم: چه خواسته اى داريد؟ گفتند: على بن الحسين را مى خواهيم، گفتم من هستم، گفت: من فرستاده مختار بن ابى عبيده ثقفى هستم، او سلام مى رساند و مى گويد: من اين كنيز را به ششصد دينار خريده ام، اين هم ششصد دينار ديگر، با آن به زندگى خود كمك كنيد و نوشته اى از او به من داد. من آن مرد و آن دختر را به خانه بردم پاسخ نامه او را نوشتم. از آن كنيز پرسيدم: اسم تو چيست؟ گفت: حوراء، سرانجام او را براى من آماده كردند و عروسى انجام گرفت، او اين پسر را به دنيا آورد و اين همان رازى است كه مى خواستم با تو بگويم، آن را پوشيده دار.
ابوحمزه مى گويد: سال ها گذشت، زيد را در كوفه و در خانه معاوية بن اسحاق ديدم، به او سلام كردم و گفتم: انگيزه شما از آمدن به كوفه چيست؟ گفت: امر به معروف و نهى از منكر. من گاه و بيگاه به محل اقامت او مى رفتم. در روز نيمه شعبان او را زيارت كردم و سلام كردم و كنار او نشستم. گفت: ابوحمزه علاقه مندى با هم قبر اميرمؤمنان را زيارت كنيم؟ گفتم: آرى، تا به شن زارهاى سفيد رسيديم، گفت: اين قبر على(عليه السلام)است، سپس به كوفه بازگشتيم چيزى نگذشت كه ديدم او كشته شد و به خاك سپرده شد، سپس نبش قبر كردند و او را به دار آويختند. آنگاه جسد او را سوزاندند، سپس كوبيدند و در هوا پخش كردند.[١]
[١] . الثقفى، الغارات، ج٢، ص٨٦٠-٨٦١; ابن طاووس، فرحة الغريّ، ص٥١. در ذيل مكارم الاخلاق چاپ شده است.